خاطره مسیح جان
سلام سلام👋👋🙌🙌 حال احوال؟ کامنت ها رو خوندم جواب هم دادم📝 خیلی ممنون از محبتی که نسبت به من دارین یه عده ای خیلی ناراحتم کرده بودن ولی از طرفی هم دلم نمیومد که دیگه نیام این شد که دوباره خاطره نوشتم.راستی با مدرسه و درس چیکار میکنین؟
از اینا بگذریم بریم سراغ خاطره:
از خواب که پاشدم یکم رو تختم نشستم(خو چیکار کنم نشستم که عقلم بیاد سر جاش مثل دفعه قبل نخورم تو دیوار😀) بلند شدم رفتم پایین(خونم دوبلکسه اتاق من طبقه بالاست👆) هیشکی نبود مامان طبق معمول مطب بابا هم شرکت دست صورتمو شستم و بقیه کارا😊تا پام رسید تو آشپزخونه چشام باز شد(تا قبلش خواب بودم☺) به به میز پره پره بود پنیر،کره،خامه،مربا،حلوا شکری، شکلات صبحانه🍯🍫☕ و ..... دیشبم زیاد شام نخورده بودم داشتم دولپی میخوردم😂 وقتی که یه دلی از عزا دراوردم دراز به دراز افتادم رو مبل بلند شدم یکم ورزش کردم(اراده رو کیف کنین😉) ساعت تقریبا ۹اینا بود خودمو شوت کردم تو حموم😊از حموم که اومدم خونه گوشیم زنگ میخورد مامان بود.....جانم؟
_سلام عزیزم چرا گوشیتو حواب نمیدی به خونه هم زنگ زدم کجا بودی دلم ریخت(امان از تک فرزندی و وابستگی دوطرفه😩)
+مامان خانــــوم یه نفس بگیر ترمز کن با هم بریم😊داشتم ورزش میکردم عرق کرده بودم با اجازتون رفتم حموم الان اومدم بیرون دیدم زنگ میزنی الانم آب داره از سرم میچیکه حالا قانع شدی خانم دکتـــــر؟
_هـــــــــــوف.... +کاری داشتی عشق بابام؟😜
_داشت یادم میرفت مامان بابات امروز یکم دیر میاد(شاخکام فعال شد😄) خریدای خونه رو انجام میدی؟
+بلـــــــــه خانم دکتر بفرمایید راستی بابا کجا کار داره دیر میاد؟ _اومممممم
+این شد جواب من؟
_راستش
+بگو راستش قراره بازدید بشه از پروژه های بابا
_آره
+دیگه من چی بگم من نمیدونم تو این وضعیت مملکت بازدید به چه دردشون میخوره میدونی چن نفر آدم دور هم جمع میشن؟ اگه بابام دور از جونش کرونا بگیره چی؟
_خیله خـــــب آروم باش بابات خودش حواسش هست اونم کارشه دیگه مامان جان
+خب حالا چی باید بگیرم؟
_برات میفرستم
+باشه کار دیگه ای؟
_نه مامان دستت درد نکنه فقط موهاتو خشک کن
+چشم فعلا.....
بعد اینکه تلفنو قطع کردم یه راست به بابا پیام دادم چن تا توصیه هم کردم☺ بابا هم خیالمو راحت کرد بلند شدم که موهامو خشک کنم دیدم خودش خشک شده یکم نم داره لباس بیرون پوشیدم👘👖 ماسک زدم😷(این دفعه شیلد نزاشتم😜) کیف پول و گوشیم رو برداشتم همون موقع پیام مامان اومد اوهه همه ی اینارو من باید بخرم😳(مرݟ،ماکارونی،پودر کیک،روغن و...)رفتم حیاط کفشمو پوشیدم راه افتادم سر کوچمون یه فروشگاه هست رفتم اونجا خرید ها رو که کردم چشمم افتاد به بستنی ها🍨🍧 یهو دلم خاست😜(خو چیه فقط خانما ویار نمیکنن که😊) برداشتم بستنی رو رفتم باجه حساب کردم💳💳💳💵💵 رسیدم خونمون کلید انداختم در رو که باز کردم یهو یکی از پشت سرم گفت:سلام آقای.... خوب هستین؟ همسایمون بودن
+سلام،ممنون تو دلم گفتم ای وای بدبخت شدم😭(ایشون دور از جونشون یکم پر چونه تشریف دارن😁)
یعنی بشر مگه تو چقد انرژی داری که.... باور میکنین حدود یه چهل دقیقه ای حرف زدن از همه چی خدا خیرش بده اون کسی که بهش زنگ زد و مجبور شد بره(اخه نامرد بستنیم آب شد😞) اومدم خونه ماسک رو انداختم دور دستامو شستم کیسه خرید ها رو از پشت در برداشتم همه رو ضدعفونی کردم گذاشتم سر جاشون بستنیمم خداروشکر زیاد اب نشده بود(مثل اینکه یه مدت زیاد تو یخچال بوده تقریبا یخی شده)لباسامو عوض کردم بستنیمم برداشتم بازش کردم به به طعم تمشک داشت وانیل داشتو... (اه اه آب دهنتونو جمع کنین بابا ریخت رو گوشیم حالا خوبه ضد آبه😉) رفتم رو مبل دراز کشیدم یه فیلمم گذاشتم بستنیمو بغل کردم و پیش به سوی خوردن ویارونم😜یه قاشق میزاشتم دهنم یه کم فیلم میدیدم الحق که هیچ جا خونه ی خود آدم نمیشه(دوست دارم زندیگیـــــــو😊) در باز شد مامان اومد خونه از دور یه سلام دادم مامان رفت دست و صورتشو شست اومد نشست:چه خبرا مامان جان؟
من:سلامتی
مامان:مسیـــــــــــــــــــح😡
من:جانــــــــم؟😍
مامان:موهاتو خشک نکردی؟
من:نــــــوچ☺
مامان:بعدم داری بستنی میخوری؟😱
من:اوکی
مامان:اخه چرا اینجوری میکنی اگه سرما بخوری چی؟
من:هیچی دیگه منو معاینه میکنی منم که پسرتم پول ویزیت هم میپره😆
مامان:همه چی رو به شوخی بگیر فقط بعدشم پاشد رفت تا ناهار درست کنه ناهار رو با هم خوردیم و من رفتم اتاقم رو تخت دراز کشیده بودم نمیدونم داشتم به چی فک میکردم که خوابم برد💤از خواب که بیدار شدم ته گلوم عجیب میسوخت اولش به خودم امید دادم بعدشم اون همسایمون رو که منو با موهای نم دار سر پا نگه داشته بود رو مورد عنایت قرار دادم😤تا چشمم خورد به ساعت یه سوتی زدم ساعت ۷شب بود یعنـــــــــــــی ٤ساعت خوابیده بودم ماشالا به خودم😆رفتم پایین مامان و بابا داشتن حرف میزدن سلــــــــــــــام😉 جواب سلاممو دادن رفتم نشستم پیششون مامان میوه برام پوست کند🍎🍋🍊🍏🍑🍌🍈🍒🍇 یکم که خوردم گلوم درد گرفت انگار که زخم شده باشه یکم صورتمو جمع کردم😵 مامان که من و دید:چیشد مسیح؟
من:هیچی هیچی نشده
مامان:مطمئن؟😐
من:بله
به زور تا فردا تحمل کردم لازم به ذکر است که👈(که سر میز شام🍗🍖🍝، موقع چایی خوردن☕ و.... داشتم لو میرفتم فک کنم مامان و بابا شک کردن😔)
فرداش که جمعه بود سر میز صبحونه بودیم یهو سرفم گرفت مگه قطع میشد یکم آب به خوردم دادن بهتر که شدم دیگه صبحونه نخوردم رفتم نشستم رو مبل یکم بعد مامان و بابا اومدن نشستن پیشم دوباره سرفم گرفته بود به زور حرف میزدم مامان کیفشو آورد معاینم کرد یه لحظه فکری به سرم زد انگار که برق سه فاز گرفت منو:مامــــــااااااان😱😱😱😱😱؟
مامان:جانـــــــم؟
من:نکنه کرونا گرفتم دیروز رفتم برا خونه خرید کردم
مامان:نخیـــــــر کرونا نگرفتی سرماخوردگیه دیروز من بودم با موهای خیس بستنی میخوردم؟
بابا:آره مسیح؟
من:آره ولی....
مامان:ولی چی؟😡
من:خب داشتم میگفتم دیگه پریدی وسط حرفم ولی تقصیر همسایمون هم هست دیروز که از فروشگاه برمیگشتم دم در منو دید یه چهل دیقه ای باهام حرف زد
بابا:خب اگه شما موهاتو خشک میکردی چهل دیقه که هیچ چن ساعتم بیرون بودی چیزیت نمیشد پسر ورزشکار من😍 کوتاهی خودتو تقصیر دیگران ننداز من:چشـــــم. مامان مطمئنی کرونا نیست؟
مامان:آره دیگه عزیزم نیست مطمئن باش بعدشم دفترچمو باز کرد میخاست نسخه بنویسه که:مامان سحر؟
مامان:جانِ مامان؟
من:فعلا قرص وشربت بنویس خوب نشدم آمپول میزنم
مامان:مسیح😒ما که از این برنامه ها نداشتیم تو خونه، میترسی؟
من:نـــــــــههههه فقط...
بابا:فقط چی بابا؟
من:فقط ورود طوفانی نکن دیگه خوب نشدم بزنم
مامان دیگه چیزی نگفت و نسخه رو نوشت بابا رفت بگیره وقتی اومد یه چن تایی آمپول توش بود من:مامان مگه قرار نزاشتیم فعلا آمپول نزنم؟😣 مامان:خوب نشدی باید بزنی عزیزم
قرص و شربت رو خوردم تا شب👈👈👈👈👈👈👈ساعت ۳بامداد بود که دیگه نتونستم تحمل کنم رفتم پایین اتاق مامان و بابا صداشون میومد پــــــــــس بیدار بودن در زدم بابا:بله؟
من:بابا میشه بیام تو؟✋
مامان:چیکار داری مامان جون؟
من:مامان تب کردم سردمم هست
بابا:باشه صب کن یه لحظه نیایی تو هاااا
من:باشه(الهی مزاحمشون شدم☺)
مامان:بیا تو عزیزم
رفتم تو:خوش میگذره؟😜
بابا بالش رو پرت کرد سمتم:پررو گوش وایستاده بودی؟
من:نه به جون بابا صداتون خیلی زیاده تا بالا هم میاد بعدشم به من میاد همچنین کارایی؟😔(قیافمو مظلوم کردم)
بابا:بلــــــــــــــه که بهت میاد قیافتم اونطوری نکن
من:پس بگو چرا اتاق من طبقه بالاست مامان:وروجک بسه این حرفا گفتی چیشده؟
من:درسته بحث رو عوض کردی ولی باشه خودمو زدم رو کانال مریضیم مامااااان سرده😥😥😥 مامان دست گذاشت رو پیشونیم:تب داری که ببین مسیحم قرص و شربت خوردی دیدی افاقه نکرده هیچ تازه بدترم شدی بزار آمپولا رو بزنم شبو راحت بخوابی باشه؟😐(چاره ای نداشتم نمیتونستم این وضع رو تحمل کنم😷😷😷😷):باشه
مامان:خب پس بخواب دراز کشیدم بالش رو بغل کردم بابا:چی میزنی بهش سحر؟
مامان:یه تب بر بزنم تبش بیاد پایین یه پنی و دگزا هم بزنه من:مامان فک نمیکنی یکم زیاده مگه میخای دارت بازی کنی؟با این حرفم مامان و بابا زدن زیر خنده😆😆😆😆😁😁😁
بابا آمادم کرد مامان سمت راست رو پنبه کشید تب بر رو فرو کرد زیاد درد نداشت کشید بیرون سمت چپ رو پنبه کشید پنی رو فرو کرد خیلی درد داشت(حساسیت ندارم😔😔) یه آخ گفتم مامان:جانم تحمل کن مسیحم تمومه اییییی بابا: جانم باباییی تمومه همون موقع مامان کشید بیرون سمت راست رو پنبه کشید دگزا رو زد یه سوزشی داشت مامااااان
مامان:جانِ مامان
من:میسوزهــــــــــــــــــــه😰😰😰😭😭😭
مامان:باشه عسلم تموم......کشید بیرون رفت دستاشو شست بابا هم ماساژ میداد مامانم اومد نازم میکرد و باهام حرف میزد:خوبی مامانم؟
من:آره(دروغا نخاستم ناراحتش کنم) بابا:خب پس اگه خوبی پاشو برو تو اتاقت بخواب ما هم به خوابمون برسیم پاشدم رفتم دم در که بودم در رو باز کردم(آماده فرار بودم😃😃😃) بابا برم به خوابتون برسین یا به کارتون برسین؟
بابا:وروووووجک بعدشم صدای خنده مامان اومد گرفتم خوابیدم فردا صبح که بیدار شدم نسبتا بهتر بودم رفتم پایین خاستم برم تو آشپزخونه صدای مامان و بابا رو شنیدم بابا:دیدی وروجک رو چه حرفایی میزد مامان:آره چه زود بزرگ شد
دیگه نزاشتم ادامه بده حتما میشستن واسم زنم پیدا کنن💑😍😍😀😀😀 رفتم سلام و صب بخیر و اینا.... مامان حالمو پرسید:بهترم مامان
مشغول خوردن صبحونه بودم تلفن مامان زنگ زد مامان رو مبل داشت با تلفن حرف میزد یکم بعد بابا رو صدا زد بابا هم رفت منم صبحونه رو خوردم رفتم هال مامان:عزیز زنگ زده بود
من:خب.....
بابا:برا ناهار دعوتمون کرد
من:خبـــــــــ.....
مامان:خیلی شیک گفت مسیح نیاد شما هم نیاین(من به خاطر کر
ونا زیاد بیرون نمیرم حق داشت اونجوری بگه از اول کرونا تا حالا شاید سه بار بیشتر نرفتم😔)من: ........
بابا:چیشد بابا میای اگه تو نیای که ما هم نمیریم خیلی دلتنگتن
من:باشه بریم ولـــــــــــی زود برگردیم
مامان و بابا:باشه😉
11یه ساعت بعد راه افتادیم وقتی رفتیم تو عزیز جون شروع کرد قربون صدقم رفتن بر خلاف میل باطنیم بغلم کرد یکم تو بغلش منو فشار داد بعدش رضایت داد ولم کنه😁 مشغول گپ بودیم که عزیز صدامون کرد برا ناهار،ناهار رو خوردیم خیلـــــی خوابم میومد رفتم تو اتاق گرفتم خوابیدم با سر و صدای زیادی از خواب بیدار شدم رفتم هال همه مشغول صحبت بودن رفتم پیش مامان نشستم:مامان سحر؟
_جان مامان سحر؟😍😍😍😍
من:نمیریم خونمون؟
مامان:بزار از راه برسیم بعدشم الان بریم ناراحت میشن تو که نمیخای این طوری بشه
من:نه
مامان:خب پس ............ مهرداد داروهای مسیح رو از ماشین میاری؟
بابام:چشم الان......... رفت آورد مامانم یه لیوان آب و قاشق هم آورد شربت و قرصمو خوردم مامان آمپولا رو برداشت:مسیحِ مامان بلند شو بریم اتاق آمپولاتو بزنم
من:من که خوب شدم
مامان:آره عزیزم ولی کامل خوب نشدی که
با مامان رفتیم اتاق مامان آمپولامو حاضر میکرد(پنی و نوروبیون💉💉💉)دراز کشیدم مامان پنبه کشید فرو کرد خیلی درد داشت اییییی😭😭😭 مامان:جانم مامانم تموم
ماماااااان خیلی درد داره ایییییی/باشه عزیزم تموم شد ببین تموم کشید بیرون جاشو ماساژ میداد مامان؟/جانم؟/پنی بود؟/آره عزیزم
دو باره پنبه کشید فرو کرد احساس کردم پام داره منفجر میشه اخخخخخخخخ/تمووووم شد مامان جان کشید بیرون با دو تا دستاش همزمان داشت جای آمپولامو ماساژ میداد:نکن مامان درد میگیره مامان:خب دیگه دست نمیزنم بوسم کرد:مامان فدات بشه😘😘😘😘 دیگه خوب خوب میشی😍😍
رفتیم بیرون بابا:خوبی عزیزم؟ من:آره خوبم
موقع شام بود همه مشغول بودن منم گلوم خوب بود داشتم غذا میخوردم بعد شام رفتیم خونمون صب که بیدار شدم یکم تب داشتم زنگ زدم به مامان:جانم؟
+سلام مامان خسته نباشی
_سلام عزیزم سلامت باشی جانم مامان کاری داری؟
+اومممممم
_چیشده مسیح داری نگرانم میکنیاااااا
+مامان یکم تب دارم
_باشه عزیزم الان میام خونه حدود یه ساعت بعد مامان اومد خونه تو اتاقم بودم صداش اومد:مسیح،مسیحم،مسیح مامان کجایی؟😑 13رفتم پایین:سلام
مامان:سلام عزیزم صب کن دستمو بشورم میام الان
من:باشه رو تخت نشسته بودم مامان اومد تو اتاق دست گذاشتم رو پیشونیم:یکم تب داری بعد دستشو گذاشت رو شکمم یه دور دیگه معاینم کرد:دراز بکش عزیزم
من:آمپول؟😕
مامان:نه مسیحم میخام شیاف بزارم
من:نـــــههههههه
مامان:چیه؟مگه چی گفتم؟😟
من:من شیاف نمیزارم هم بدم میاد هم...هم
مامان:هم چی عزیزم؟
من:خجا...خجالت میکشم
مامان:ای جانم آدم که از مامانش خجالت نمیکشه که پسرم
من:نه دیگه مامان
مامان:باشه..... اگه من تو کارم جدی بودم الان به زورم شده بود برات میزاشتم ولی نمیخام از من بِرَنجی بریم پایین یکم حرف بزنیم؟
من:باشه رفتم پایین همین که میخاستیم بشینیم بابا اومد بعد سلام و احوال پرسی:به به مادر و پسر چه خلوتی کردن😇😇😇
مامان:هنوز خلوتمونو شروع نکردیم
بابا:آهان بفرمایید پس😆😆
بالا رفت لباس عوض کنه(باباچیزی نپرسید چون این زن و شوهر چیزی از هم پنهون نمیکنن😅😅😅😅) مامانم شروع کرد باهام حرف زدن:مسیح مامان خیلی دوست داره یعنی میمیرم برات اگه الان ازت بپرسم میدونی چقد دوست دارم میگی آره ولی تو خیلی از دوست داشتن منو نمیبینی چون تو دلمه مسیحم تو برام از همه دنیا عزیزتری😍😍😘😘 دوست دارم همون طوری که من باهات راحتم تو هم با من راحت باشی(بابا هم اومد نشست)ندیدی روزهایی که چقد گریه کردم😭😭😭 به خدا التماس کردم کلی دعا و نذر کردم(تو پ.ن عرض میکنم👇👇👇)میدونی خدا بعد چن سال تو رو به ما داده تو الان هدیه خدایی برای من و بابات👩👨👶. میدونی که منو بابات خیلی زود ازدواج کردیم💑 خیلی بچه تر از اونی بودم که بفهمم خدا صلاح منو میخاد یه ساعتی باهام حرف زد راضی شده بودم مامان:الهی قربونت برم برو تو اتاق حاضر شو الان میام رفتم تو اتاق رو تخت دراز کشیدم بالش رو بغل کردم مامان اومد یه بوسم کرد بعدم شلوارمو کشید پایین تا زانوم میخاست شیافو بزاره که بدنم سفت شد از خجالت 😰😰😰:مسیح مامان چرا اینجوری میکنی یه لحظه شل کنی تمومه ما که با هم حرف زدیم خب؟ داشتم به حرف مامان گوش میدادم شل شده بوده بودم مامانم از فرصت استفاده کرد شیافو گذاشت ایییی😭😭😭 مامان:تموم شد مامانم دیدی چه زود تموم شد فقط به خودت استرس الکی دادی مامان شلوارمو👖درست کرد بعدشم انقد نازم کرد که خوابم برد😴😴😴
فدای چشماتون 👀👀💜💜
اینم از چهارمین خاطره
پ.ن۱:مامان و بابای من زود ازدواج کردن(مامانم ۱۸ساله و بابا ۲۰ ساله بوده) مامانم همون۱۸سالگی حامله میشه ولی بچه سقط میشه تا ۲۲سالگی چن بار سابقه حاملگی داشته ولی بعد دوماه بچه سقط میشد پنجمین باری که حامله میشه(من رو حامله بوده)تا دوماهگی زنده میمونه و قلبش میزنه این دفعه به لطف و عنایت خدا بچه زنده میمونه و مسیحِ سحر و مهرداد به دنیــــــا میاد👶پس در نتیجه الان مامانم ۳۸سالشه و بابامم۴۰سالشه همه منو که میبینن فک میکن مامانو بابا چن سالشونه
پ.ن۲:این چهارمین خاطره من بود میتونین با چهار تا خاطره منو تصور کنین؟(چه ظاهری و چه باطنی😊)
پ.ن۳:وقتی کامنت ها رو خوندم جو گرفتتم یه ساعته نوشتم اگه بد بود به بزرگی خودتون ببخشید🙏🙏
مسیح