خاطره مسیح جان
سلام✋خوبین؟ خوشین؟ اوضاع درسا چطوره؟😐من که دیگه طاقت ندارمممم😞😞😞مدرسه هم نمیرم مامان بابا تو درسا بهم کمک میکنن معلم خصوصی هم گرفتن ولی حس میکنم توان خوندن درس تو این شرایط رو ندارم از یه طرف عاشق رشتم هستم😍😍از یه طرفم میترسم نتونم به اون چیزی که میخام برسم😔😔😔تا جایی که حتی به سرم میزنه تغییر رشته بدم ولی دلم هم نمیاد این همه زحمت کشیدم😞😞عه داشت یادم میرفتا من چجور داداشیم😞حال آبجیام چطوره؟ اخ الان فقط دلم میخاد پیشم باشین👧👧 اوه چقد حرف زدم بریم سراغ خاطره:👇
چن روزی بود حال و حوصله نداشتم تمرکزم نداشتم بشینم درس بخونم مامان بابا هم فهمیده بودن هی میخاستن از زیر زبونم بکشن بیرون.سرم فجیع درد میکرد بعد ناهار بود میخاستم برم بالا باباصدام زد من: جانم؟ بابا:بیا بشین پسرم میخاییم گپ بزنیم کجا میری؟ نشستم پیششون مامان:مسیح جان ما پدر و مادرتیم اگه ۲چیزی شده یا مشکلی داری بگو با هم حلش کنیم(عشقین دیگه😍😍😚😚)من: نه چیز خاصی نیست
بابا: چیز خاصی نیست یعنی یه چیزی هست ولی از نظر شما خاص نیست من:بله.بابا:خبببب من:حال و حوصله ندارم نمیتونم درس بخونم مدام آشفتم ولی نمیدونم چرا😞هی بال بال میزنم
مامان:همش واسه اینه که بیرون نمیری مامانم زندگی یکنواخت شده😓😓😓بابا:دقیقا👍👍👍مسیح تمام زندگیتو کردی دَرست یه زنگ تفریحی سرگرمی چیزی باید باشه که از درس زده نشی قبول داری باباجون؟ من: بله. مامان: خیلی وقته سراغ سوارکاری🏇نمیری تو که جونت بسته به اسبت بود😐😐😐 بابا:آره مسیح مامان راست میگه بلند شو لباس بپوش بریم باشگاه یکم تفریح کن برگردیم من: اخه😟😟بابا:اخه بی اخه دیگه مسیح جان پاشو بابا بلند شدم برم سرم گیج رفت از نرده ها گرفتم😧😧😧مامان و بابا سریع اومدن: چیشد مسیح خوبی؟ مسیح مسیح من: خوبم شلوغش نکنین برم حاضر شم هوایی شدم دلمم براش تنگ شده😍😍دوباره بلند شدم اینبار دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم افتادم چشام سیاهی رفت جایی رو نمیدیدم ولی صدا رو میشنیدم حس میکردم مامان معاینه میکنه فشارمو میگیره و......مامان: مسیح چشماتو باز کن مامان😑پاشیدن آبو رو صورتم احساس کردم یکم تار میدیدم کم کم بهتر شد مامان:خوبی مامان؟ قلبم اومد تو دهنم همون لحظه بابا اومد(مثل اینکه رفته بود دارو بگیره):چطوری مسیح جان؟😉 من: خوبم ببخشید نگرانتون کردم مامان: اشکال نداره مامانم بیشتر مواظب باش💚دوباره میگرنت گرفته بود حرفی نمیزدی؟ من:آره ولی این دیگه همیشه با منه قرار نیست که هر بار نگرانت کنم😐مامان:الهی فدات شم این چه حرفیه.مهرداد کمک کن مسیح برگرده آمپولاشو بزنم حالش خوب شه💉💉💉با کمک بابا برگشتم مامان پنبه کشید فرو کرد 💉اخخخخ/جانم تموم کشید بیرون دوباره همونجا پنبه کشید فروکرد درد داشت اییییی بابا:جانم بابایی تموم😘😘😘 اییی/تموم خوشگل مامان کشید بیرون اونطرف رو پنبه کشید فرو کرد یه درد ۴داشت اصلا نمیتونم توصیف کنم ایییییییی مامان: جانم جانم تموم مامانم(الکی)بعدش سوزشی ایجاد شد ماماااااان میسوزززههههه😭😭😭یه تکون بدی خوردم بابا سریع گرفت: عه مسیح این چه کاریه مامان کشید بیرون:مسیح نزدیک بود بشکنه چیکار میکنی من:ببخشید مامان:قربونت برم ترسیدم برگرد سرمتو وصل کنم بخوابی مامان جون من:پس سوارکاری چی؟😱بابا:حالا بیرون نمیرفتاااا خب یکم استراحت کن بعدش میریم مامان سرمو وصل کرد چنتا آمپولم ریخت توش کمکم خوابم برد💤بیدار که شدم رفتیم باشگاه اسبمو🐴برداشتم یکم باهاش حرف زدم نازشم کردم هی خودشو میمالید به من😂😂😂یکم سوار کاری کردم اومدم خونه شبم سازمو برداشتم برا مامان و بابا زدم🎶🎶🎶
فدای چشماتون که خسته شد
اینجا رو به مامان نشون دادم مامان خیلی خوشش اومد بابت آبجیام هم کلی ذوق کرد😍😍😍
★همه ی رویاهای ما میتواند محقق شود،اگر ما شجاعت دنبال کردن آݩ را داشته باشیم☝✌
★اگر صدایی از درون شنیدی که میگوید:نمیتوانی فلان کار را کنی هر طور که شده آن کار را انجام بده تا آن صدا خفه شود💪💪💪
اگه میشه یه چنتا کتاب بهم معرفی کنین
سوالی بود در خدمتم
مسیح👋