خاطره ماهدخت جان
سلام دوستان من ماهدخت هستم ۲۵ سالمه و کارشناسی مخابرات و کارشناسی ارشد مهندسی پزشکی خوندم و سه تا خواهر بزرگتر از خودم دارم و به عبارتی ته تغاری هستم ولی اصلا لوس نیستم😉 (البته این اسم مستعارمه ولی بقیه موارد همه مستند هست یعنی دوس داشتم خاطرمو بزارم ولی روم نمیشد به اسم خودم باشه🙈😅) من چند ماهی که با وب اشنا شدم و واقعا انرژی و حال خوبی که بچه های وب دارند رو دوست دارم🥰، واقعیت من از امپول نمیترسم 😎دلیلش هم اینه تقریبا ده پونزده سالی هست که یا مریض نشدم 🤲 یا دکتر نرفتمو خودمو زود جمع کردم یا دکتر تشخیص داده چیز خاصی نیس به همین خاطر حسی به امپول ندارم ولی بچه که بودم تمام احساس ها و نقشه هایی که میکشید برام پیش می اومد که دکتر نرم😊یعنی یادمه ی بار میخواستم یخ بزارم دهنم که دکتر تبمو تشخیص نده🙄 😅😅ولی خب فکر کردم هم اب میشه تا مطب هم دما خیلی پایین میاد دکتر میفهمه(استعداد هوشی بالایی دارم🤦♀️😅) خب بریم سراغ خاطره :
یادمه تقریبا پنج شش ساله بودم که با مامانم رفته بودیم دکتر(فقط همین قسمت که مهم و خطری بوده یادم مونده😅) بعد از اینکه دکتر معایناتش رو انجام داد مامانم طبق معمول ی نگاه به من کرد ی نگاه به دکتر و جمله همیشگیش رو گفت که: اقای دکتر امپول که ننوشتین ؟! دکتر هم ی نگاه عاقل اندر سفیهی🤨 به من که مظلوم رو صندلی بودم و داشتم از بی حالیو استرس پس می افتادم کرد و با اخم🤨 گفت نه ننوشتم، وااااای من اون لحظه میخواستم بال دربیارم پاشم دکترو ببوسم که انقدر باشعوره😍🥰 از اتاق رفتیم بیرونو من مثل ی دختر خوب رو صندلی نشستم تا مامانم داروهامو بگیره و برگرده 🙆♀️ وقتی برگشت همش پاکتو از من قایم میکرد🤔 با کنجکاوی که داشتم بالاخره پاکتو تو دست مامانم چپ و راست کردمو بله اون چیزی که نباید میدیدمو دیدم💉🤦♀️ دنیا رو سرم خراب شد، حالا تو این گیرو دار بیشتر از امپول اعصابم خورد بود که چرا مامانمو دکتره دروغ گفتن😡😭(نکنید این کارارو من هنوز یادم میوفته اعصابم بهم میریزه😭) یعنی دلم میخواس اگه دستم به دکتره میرسید کلشو بکنم که دروغ گفته 😁 هنوز قیافه زشتش یادمه🤪🤪 خلاصه نزدیک نوبتمون بود که مامانم حواسش پرت صحبت شدو من از مطب زدم بیرون😉🙃 جاتون خالی ی راهرو تاریک و طولانی و وحشتناکی هم داشت🤦♀️😅 رفتم تو خیابون تازه داشتم فکر میکردم که خب حالا چکار کنم جاتون خالی ی راهرو تاریک و طولانی و وحشتناکی هم داشت🤦♀️😅 رفتم تو خیابون تازه داشتم فکر میکردم که خب حالا چکار کنم🤔🤫 به تاکسی هایی که رد میشدند نگاه میکردم بلد بودم برم خونمون کرایه هم میگفتم یکی حساب کنه 😅ولی نمیدونستم اصلا تاکسی ها منو به اون کوچیکی سوار میکنند یا ن بعد ی وقت ندزده تو همین فکرا بودم که تازه یادم افتاد اگر عملیات موفقیت آمیز هم تموم بشه همه خانواده و به خصوص بابام میفهمه که ترسیدمو ابروم میره🤫( نمیدونم چرا اینطور فکر میکردم خب بچه میترسه دگ🙄😅😅) داشتم پشیمون میشدم که یهو مامانم که تازه یادش افتاده بودمن پیشش نیستم😁 اومد بیرون مطب و باخنده بم گفت میدونستم اینجایی و من مثل ی بچه خوب سرمو انداختم پایین و رفتم تو که نوبتمون هم بود و اون اقای جوونی که میخواست تزریق کنه کلی کلافه بود😐 رفتیم تو، اتاقم خیلی تاریک بود کلا همه جا تاریک بود جز خیابون😅😅 مامانم منو گذاشت رو تخت و خوابوند منم همینجور که عین ی دسته گل خوابیده بودم یهو به خودم اومدم که من چرا انقدر راحت تسلیم شدم😕😭😭 پاشدم رو تخت نشستم حالا جیغ بزن کی جیغ بزن که من رو بزار پایین مامانمم که بنده خدا زورش به من نمیرسید منو گذاشت پایین😊 همون لحظه اون اقاهه رو دیدم که با ی امپول دستشو دومترونیم قدو ی اخم شدید تو اون تاریکی😅 واساده داره خیلی بد نگام میکنه😐 ازش ترسیدم سرمو گذاشتم رو پای مامانم که رو صندلی نشسته بود که متوجه شدم شلوارم رفت پایین🙈 به هیچ جایی محکم نبودم فقط خداروشکر انقدر عقلم میرسید که تکون نخورم 😎🤪 در کمال ناباوری سریع زدو تموم شد اصلا هم درد نداشت 😐 بعدم اون اقاهه خندید و تشویقم کرد که اصلا مهم نبود چون اون قیافه زشتش رفته بود تو مخم 😅🤣🤣🤣
شبیه کابوس بود با اون قد بلندش تو اون تاریکی خیلی بزرگ بود 🙈😅
این اولین و اخرین خاطره من از امپول بود امیدوارم
خوشتون اومده باشه، خیلی دوستون دارم مراقب خودتونو و خوبیاتون باشید😘❤
ما از خاکیمو خاک میشویم پس بیا با هم مهربان باشیم🙃
اگه تو اون مسیری که دوست داری شکست بخوری خیلی بهتره تا تو اون مسیری پیروز بشی که علاقه ای نداری👍
روشنایی بعد از تاریک ترین لحظه شبه پس ناامید نشو و همیشه ی قدم بیشتر از اخرین توانت حرکت کن💪
فراموش نکنیم دنیا همون چیزی رو به ما میده که دقیقا ازش خواستیم پس اگه چیز واضحی نمیخوایم اونم نتیجه واضحی برای ما نداره ، خواسته هاتو دقیق مشخص کن و دنبالشون برو خوشبختی به همین سادگیع 😊
درپناه حق