سلام به همه ی عزیزان وب
با کرونا لعنتی چه میکنید ما هم که کلا تو خونه یک کلاس حضوری هم نداریم فعلا یک ماهی هست که با اینجا آشنا شدم و الان تصمیم گرفتم که خاطره بنویسم
آوا هستم ۱۷ ساله ۲ تا داداش دارم که نام هاشون تو شناسنامه متفاوته اما ما میگیم سامین و سامیار دوقلو هر دو دکتر پدرم متخصص مغز و اعصاب و مادرم مزون لباس داره
خب خاطره یک روز از خواب بلند شدم و رفتم یک دوش گرفتم اومدم بیرون از پله ها اومدم پایین داشتن صبحانه میخوردند گفتم سلام بر اهالی دل(بشیر تایم) خوبین صبحتون بخیر همه با هم گفتن سلام صبح تو هم بخیر نشستم صبحانه را خوردم و هر کی رفت سر کار و منه بخت برگشته ماندم تهنای تهنا
زنگ زدم به یاسی (دختر داییم) گفتم بیاد خونمون اومد اول نشستیم درس های کلاس زبان را نوشتیم بعد هم زدیم بیرون اول بستنی زدیم بر بدن بعد تو محله ها این دیونه ها حرف میزدیم و بلند بلند میخندیدیم بعدش رفتیم یک دو تا مانتو خریدیم کلی خعش گذشت و بعد با آژانس یاسی را رساندم خونه و بعد یک راست رفتم پیش به سوی خانه رفتم تو گفتم سلام کسی هست مامان گفت سلام من هستم گفتم عه چه زود اومدی
میخوای برم؟
نه عزیز جان شوخی کردم
تو کجا بودی
با یاسی رفته بودیم دردر
شب مهمون داریماا
کی
خاله و دایی ها
آخ جون 😘😙 هو هو هو و بعد رفتم تو اتاقم یک ذره تو اینستا چرخ زدم و یک پست گذاشتم و رفتم تو کتابخانه و شروع کردم برای چندمین بار رمان جمجمه جوان را خوندن چند صفحه خوندم و بعد لباس پوشیدم و منتظر مهمون ها اول دایی حامد و حامی اومدن هر دو مجرد و هر دو شرکت دارند که نصف نصفه بعدش دیگه اومدن خونه شد قیامت هی میرفتن هی میومدن دایی حسین سلین (دختر خاله ام ) را با یک دستش گرفت را هوا زن داییم جیغ میزد حسین تروخدااا تروخدااا جان من بذارش زمین الان میوفته دایی حامی میخندید میگفت بابا الهه (زن داییم)چیزی نمیشه این عادت‌ داره همه ی بچه های فامیل یک بار رو دست این اینجوری بودن 😂 سر شام بودیم که زنگ خونه خورد با تعجب پاشدم رفتم سمت آیفون یک پسری بود گفتم بله گفت خخخخ گول خوردیا کوچولو و فرار کرد😐😐 بابا گفت کیه عزیزم گفتم مزاحم😣 خلاصه رفتم سر میز شام ما یک قضیه ای داریم که به دختر داییم (آیناز) میگیم رفتگر یاسی گفت رفتگر اون نمک را بده😂😂دایی حامد گفت جررر و بلند خندید دایی هیراد میگفت حامد حالا چرا جر میخوری گفت آخه چیزی نبود بخورم گفتم جر بخورم😂 دایی هیراد گفت عزیزم این همه چیز و با دستش چند تا سبزی را به زور کرد تو حلق دایی حامد😂😂 دایی حامی اومد با پارچه آب بریزه تو لیوان ارنجش خورد به کله عمو حامد شروع کرد به ناله کردن گفت آی فلج مغزی شدم
دایی هادی میگفت مگه نبودی😂😂
عزیز شروع کرد گیر دادن به دایی حامد و حامی و بحث زن حامی گفت مامان بسه دیگه تو اول این سامین و سامیار را زن بده آخه داداش های من ۲ سال از دایی هام بزرگ ترن😂😂سامین گفت ها؟ ما اوه اوه جو سنگین شد سامیار پاشو بریم پاشد دایی هیراد از لباس اش کشید و گفت بشین بینم مامانم گفت ایشالا ۱۰ تا دختر براتون پیدا میکنم (آخه ما مجرد زیاد داریم😂) خلاصه بعد شام دعوا بود سر این که کی چی کنه آخر خانم ها نشستن و آقایون دست به کار شدن سامین پیش بند بسته بود داشت چایی دم میکرد خیلی باحال شده بود دایی حامی با یکلی قیافه ای که معلومه چندشش شده داشت ظرف ها را میگذاشت تو ماشین ظرف شویی و خلاصه بعد کارا رفتیم بازی جرعت حقیقت کلی بازی کردیم تا شب دایی حامد دسر را که خورد بعد یک ربع رفت سرویس البته دویید تو دستشویی حامی پاشد رفت بعد یک مین اومد گفت دسر پسته داشته؟
مامان گفت آره
گفت این حساسیت داره
سامین پاشو معاینه اش کنم تا حالش بد تر نشده
دایی حامد ولو شد رو مبل سامین معاینه اش کردم و بعد رفت دارو بگیره
حالا دایی شجاع ما😂😂 گیر داده بود آمپول نمیزنه
و عمو هیراد هی مسخره اش میکرد میگفت نترس عمو جون درد نداره که عمو اخی اوف شدی😂😂
سامین اومد گفت حامد بی چند و چرا و چک چونه برو بخواب رو تخت من دو تا آمپول هست درد هم نداره
دایی حامد با حامی و دایی هیراد پاشدن رفتن ۲ مین بعد عمو حامد دویید ازندگی اتاق سامین بیرون و میگفت نمیخوام
نه نه نه دایی هادی گرفتش دایی هیراد میگفت حالا فرار میکنی میدونم چی کنم باهات و بعد همون جا رو مبل درازش کردن دایی حسین لباسش را داد پایین دایی هیراد و هادی هم شبیه تارزان افتاده بودش روش😂😂 دایی من یک پرونده بزرگ تو دادسرا داره که همش سابقه ی فرار عالیه 😂😁 سامین با پنبه رفت سمتش پنبه را چند بار کشید و فرو کرد
آییییییی آی آیییی سامین بسههه😭😭😭 دایی هیراد گفت جانم جانم تمومه داداش شل کن (سفت شده بود) اولی تمام بعدی دردش بیشتر بود
چون تا فرو کرد چنان عربده ای زد که من کردم شدم
وای وای اخدا آخ اییی اوییییی سامین بسه داداش بگو درش بیاره ای من غلط کردم دسر خوردم بسه
درش آورد بعد ۵ دقیقه حامد پاشد شب حامد خو

ابید خونه ما و بقیه رفتن خونه خودشون
تمام
میدونم افتضاح شد اما ببخشید دیگه بار اول بود
امیدوارم دوست داشته باشید


میرود ؟
فدای سرت
میماند؟
خوش به حالش که لحظاتش با تو ثبت میشود ❤

پ.ن. آقا مسیح اگه این خاطرات را میخونی میخام چند کلمه حرف بزنم باهاش این که در حدش نیستم هیچ کسی نیست تو دنیا که دشمن نداشته باشه هیچ کس
این حرف های بی ربط هم همش از حسادته
برای مثال ماکان بند کلی دشمن داشتند و دارند و خواهند داشت ولی پا پس کشیدند؟
نه تلاششان را بردند بالا اراده کردند
داداش ولش حرف های مردم را زندگی را عشق است (دوست دارم زندگی را )
پ.ن. بزرگ ترین لذت زندگی انجام کاریست که دیگران میگویند تو نمیتوانی
پ.ن. در برابر انتقادات
اگر نادرست بود بی اعتنا باشید
اگر از روی نادانی بود لبخند بزنید
اگر عادلانه بود از آن درس بگیرید

پ.ن. امیدوارم همه تون موفق و پیروز باشید

پ،ن. دوست دار شما آوا

👋👋