سلام دوستان گیتا هستم🌸
امیدوارم حالتون خوب باشه
دوستان من خیلی ناراحت بودم از بعضی از دوستان اول یکم دردودل کنم باهاتون.... 
توی بعضی کامنت ها خیلی زشته که نشناخته همدیگه رو قضاوت میکنیم و باعث دلخور شدن همدیگه میشیم...‌یکم باهم مهربون تر باشیم بد نیست واقعا
کاش از کرونا درس میگرفتیم که باهم مهربون تر باشیم و از همه دنیا طلبکار نباشیم....
چرا اخه ادما باید این همه وقت بزارن خاطره دروغ بنویسن؟ چه نفعی براشون داره؟؟ مگه خدای نکرده مریضن؟؟؟
اصلا بر فرض بنویسن هم ما اینجا هستیم تا خاطرات پزشکی بخونیم، دیگه واقعی یا دروغین بودنش چه نفعی برای ما داره؟؟؟ ( البته من کلا صحبتی ندارم با بعضی افراد که خاطره هاشون مرز های تخیل رو جابه جا کرده)
ولی متاسفانه بعضی از دوستان انقدر بد رفتار میکنن یا توی خاطراتشون تیکه میندازن و بقیه رو مسخره میکنن که من واقعا دیگه تمایلی ندارم به نوشتن برای این وب
البته ناگفته نماند که خیلی از دوستانم هستن که همیشه انقدر لطف دارن با نظرات محبت امیز انرژی میدن بهم که من ممنونشون هستم
و الان فقط بنا به قولی که داده بودم اومدم به عنوان اخرین خاطره ، خاطره واکسن زدن ارش رو تعریف کنم....
ببخشید خیلی دلم پر بود زیاد صحبت کردم🙏

ارش جان ما براساس فوبیایی که از امپول داره با اینکه هیچ تصوری از واکسن نداشت (چون واکسن هایی که تو بچگی زده بود و زیاد یادش نمیومد) ولی خیلی ازش میترسید.
هروقت صحبتش میشد که بریم واکسن بزنه بغض میکرد و بهونه میاورد تا اینکه به ذهنم رسید به مونا یکی از دوستای صمیمیم زنگ بزنم بگم اونم اگر هنوز دخترشو نبرده باهم بریم برای واکسن بچه ها که شاید اینجوری ترس ارش کمتر بشه.
زنگ زدم به مونا گفت اره فکر خوبیه میدونی که نفس هم چقدر میترسه شاید باهم ببریمشون سرگرم بازی باهم باشن کمتر ترس و استرس داشته باشن.
باهم قرار گزاشتیم که صبح مونا بیاد دنبالمون و باهم بریم درمانگاه نزدیک خونه ما واکسن بزنیم و ناهارم مونا و سعید بیان پیش هم باشیم.
صبح ارش رو حاضر کردم و خودمم اماده شدم منتظر مونا بودیم دیدم ارش با بغض اومد پیشم گفت مامان یعنی هیچ راهی نداره که نزنم؟؟؟
گفتم نه مامان جان دیشب که بابا بهت گفت اصلا قرص و شربت نداره که جایگزینش کنیم همه باید به سن شما میرسن این واکسن و بزنن
بعد وقتی براش توضیح دادم که فلسفه واکسن چیه و چرا باید بزنیم اروم تر شد و بهتر قبولش کرد.
ارش خیلی استرسش کم شده بود که مونا اومد و سوار شدیم دیدم نفس چشماش قرمزه گفتم گریه کردی خاله؟؟؟
مونا با عصبانیت گفت دیوونم کرده گیتا اصلا حرف حالیش نمیشه هرچی میگم درد نداره فقط گریه میکنه😤
خندم گرفته بود از لحن مونا 
برگشتم عقب رو نگاه کردم دیدم ارش دست نفس رو گرفته داره دلداریش میده
دوباره همونایی که برای ارش گفته بودم برای نفس تعریف کردم تا رسیدیم به درمانگاه 
رفتیم داخل مونا رفت سمت تزریقات و با مسئولش صحبت کرد و کاراشو انجام داد. منم بچه ها رو بردم نشستیم رو صندلی ها 
بوی الکل تندی تو فضا پیچیده بود من خودم استرس گرفته بودم چه برسه به بچه ها 
نگاه کردم دیدم ارش و نفس چشماشون برق میزنه از ترس ساکت و مظلوم نشسته بودن کنارم
گفتم قربوونتون بشم نترسیدا اصلا درد نداره یه لحظه ست زوودی تموم میشه...
مونا اومد گفت نفس مامانی پاشو اول ما بریم بزنیم
نفس با حالتی شبیه گریه گفت وای نه من نمیخوام و نمیام و....
گفتم ارش مامان اول ما بریم بزنیم نفس ببینه درد نداره؟
ارش بچم حس مردونگی داشت جلوی نفس با اینکه از چشماش معلوم بود چقدر ترسیده ولی تو رودروایسی گفت باشه اول ما بریم
همون موقع پرستار اومد گفت بیاین دیگه دوتاشونو بیارید
باهم رفتیم تو اتاق بچه ها رو گزاشتیم رو تخت ولی اول ارش رو اماده کردیم
استین تی شرتش رو زدم بالا گفتم مامانی نترسیا خیلی زود تموم میشه😘
پرستار اومد پنبه کشید رو بازوش ارش خودشو تکون داد 
پرستار گفت لطفا دستشو نگه دار
نشستم رو تخت کنار ارش با یه دستم بغلش کردم با دست دیگمم بازوش و گرفتم
پرستار اومد تا پنبه کشید ارش گفت ااای
سرشو گزاشتم رو سینم گفتم هنوز نزده که مامانی نگاه نکن 
پرستار سوزنو وارد کرد شروع کرد به تزریق ارش خواست دستشو تکون بده که محکم تر گرفتمش تو بغلم 
پرستار گفت افرین پسرخوب و سوزن و دراورد و پنبه رو گزاشت تازه ارش داد زد آااااخخخخ دستمم آییییییییی
سرشو ناز کردم گفتم جااانم مامانی بمیرممم 
صورتشو نگاه کردم دیدم با بغض به زور جلوی گریشو گرفته بوسش کردم یکم دستشو ماساژ دادم گزاشتمش پایین تخت رفت پیش نفس گفت دیدی درد نداره نفس فقط یه کوچولو میسوزه تو هم بزن که زودتر بریم خونه باهم بازی کنیم
دلم رفت براش کلی تو دلم قربونش رفتم با اینکه دستش درد میکرد ولی رفته بود نفس رو دلداری میداد😍
ولی نفس اصلا راضی نمیشد همچنان مقاومت میکرد 
مونا میخواست بزارش رو تخت دست و پا میزد نمیزاشت هیکلشم درشته ماشالا
رفتم کمکش کردم 

گزاشتیمش رو تخت گفتم خاله جوونم دیدی ارش اصلا تکون نخورد دردشم نگرفت تو هم اروم باش فداتشم اگر اروم بلشی نفس عمیق بکشی تو هم دردت نمیگیره 
مونا گفت عشقم دخترخوبی باشی برات جایزه میخرم 
ولی اصصصلا گوش نمیداد فقط بی تابی میکرد و میگفت من نمیخوام بزنم
مونا از یه طرف بغلش کرده بود منم دستشو نگه داشتم و پرستار اومد پنبه کشید جیغ های نفسم شروع شد...🤦‍♀️🤦‍♀️
پرستار سریع تزریق کرد و پنبه گزاشت و چسب زد ولی من سردرد گرفتم انقدر نفس تو همین چندثانیه جیغ زد و گریه کرد....
گفتم خاله تموم شد دیگه عزیزم اروم باش
مونا بغلش کرد رفتم براش اب اوردم بهش دادیم دیگه اروم شده بود فقط اروم گریه میکرد که دیدم ارش نیست یه لحظه سکته کردم فکرکردم گم شده دوییدم بیرون دیدم نشسته رو صندلی دستشو گرفته گریه میکنه
رفتم پیشش گفتم چیشدی مامان چرا اومدی اینجا؟؟؟؟؟
گفت دستم خیلی درد گرفته بود بخاطر نفس گریه نکردم😢
 گفتم فداتشم بیا بغلم ببینمت
اومد تو بغلم گریش شدت گرفت 
نازش کردم گفتم دوورت بگردممم پسرمم اشکالی نداره گریه کن مرد کوچولوی من😍
وقتی اروم شد بهش اب دادم و با مونا برگشتیم خونه .بچه ها دیگه گریه نمیکردن ولی دستشون درد میکرد نمیتونستن زیاد تکون بدن بعداز ناهارم دوتاشون بیحال شدن و خوابیدن. شب امیر شربت استامین فن خریده بود براشون که بهشون دادیم و بچه ها همچنان بیحال بودن ارش هیچی هم نمیخورد از وقتی امیر اومده بود همش تو بغل امیر بود بعدازشامم همونجا خوابش رفت امیر گزاشتش رو تخت خودمون گفت امشب پیش ما بخوابه خیالش راحت تره.
برای امیر داستان رشادت و شجاعت ارش و تعریف کردم اونم دلش رفته بود😍
کنار ارش دراز کشیدم دستمو دورش حلقه کردم انقدر خسته بودم نفهمیدم چجوری خوابم رفت 
 نصف شب از تکون های تخت بیدارشدم دیدم امیر داره سر ارش رو ناز میکنه و نگاهش میکنه 
گفتم چرا نخوابیدی !
گفت خوابیدم با ناله های ارش بیدارشدم دیدم تب داره براش شیاف گزاشتم
گفتم چرا منو بیدارنکردی الان خوبه؟؟؟
گفت اره تبش کمتر شده بخواب عزیزم
دوباره چشمام و بستم و نفهمیدم کی صبح شد
بیدارشدم دیدم ارش و امیر رو تخت نیستن ترسیدم گفتم نکنه دوباره ارش حالش بد شده
نگران رفتم بیرون از اتاق دیدم اقایون دارن صبحونه میخورن امیر گفت مامان خانوم خوابالوو بفرما صبحونه😁
ارشم حالش خوب بود فقط دستشو زیاد حرکت نمیداد من و امیر براش لقمه درست میکردیم‌
بعد از صبحانه هم زنگ زدم به مونا حال نفس رو پرسیدم گفت خداروشکر یکم درد داره ولی تب نکرده
اینم از خاطره واکسن زدن ارش که گفته بودین تعریف کنم
راستی دوستان یه نکته ای رو بگم برای واکسن انفولانزا  حتمااا حتماااا اگر براتون مقدوره حتما امسال این واکسن و بزنید🙏 ما هم حتما هممون میزنیم.

امیدوارم روز و روزگارتون خوش باشه دوستای نازنیم
خدانگهدار🌹🌹