خانوم ها و آقایون سلام☺️
حالتون خوبه؟
همه چی رواله؟
من دردانه هستم از تهران و دارایِ یک عدد خواهر عزیزتر از جان به اسم درناز😁🧡
بریم سراغ خاطره ک داغه داغه و مربوط به امروز صبحه:
دیروز خاله م زنگ زد ک میخوان برن برای چکاپ ماهم بریم
آزمایش خون رو دکتر نوشت رز بعدش ساعت ۷ صبح راهی آزمایشگاه شدیم...حدود یک ساعت معطل شدیم تا نمونه گیر تشریف بیارن🙄 البته اینم بگم انصافا خیلی رعایت کرده بودن...سالن هم خداروشکر بزرگ بود!
طبق معمول رایان بغل من خواب بود😐😂
البته منم به کس دیگ ای نمی دادمش😁
روی صندلی ها یکی درمیون علامت قرمز زده بودن که فاصله رعایت شه
همین ک نشستیم احساس کردم ۱۰ جفت چشم زل زدن به ما(دوقلو بودن همیشه خوب نیست🙄)
مادرم و خاله م رفتن ک نوبت بگیرن آرینم بعد اینک نوبت گرفت رفت طبقه پایین(طبقه پایین آزمایشگاه آقایون بود بالا آزمایشگاه خانوما)
روبروی ما ی دختر و پسر جوون تقریبا ۲۳_۲۴ ساله نشسته بودن... دختره دقیقا از لحظه ورودمون چشاش بین من و درناز درگردش بود😅
بلاخره بعد ۵ دقیقه گفت: شما دوقلویین؟😍
درناز"بله"
دختره خم شد سمتون(البته با رعایت فاصله😑🙄)گفت"من باردار‌م‌...آرزو میکنم خدا دوتا دختر دوقلو مثل شما بهم بده😍"
من"مبارکه😍ایشالله هرچی صلاحه همون پیش بیاد💛"
درناز"شما برای آزمایش خون اومدین؟"
دختره"برای آزمایش ازدواج اومدیم"
من و درناز تو افق محو شدیم😶😂
۱۵ دقیقه بعد نوبتمون شد خاله م رایان و ازم گرفت 
اول درناز نشست...کش و بست بالای دستش رگشو پیدا کرد و پنبه زد سرنگ و فرو کرد توی دستش ی ذره خون وارد سرنگ شد کش رو باز کرد
درناز عکس العمل خاصی نشون نداد فقط اولش ک سرنگ و زد صورتش جمع شد
بعد از درناز، نوبت من شد..دوباره همون مراحل و تکرار کرد فقط بازم لحظه ورود سرنگ یکم سوخت!

پ.ن۱:مرسی ک خوندین🧡
پ.ن۲:
به آدما به اندازه شعورشون اعتماد کن 
نه شعارشون🙄👌🏻

خدانگهدار👋🏻🧡