سلام ترانه ام.. فکرکنم همه باهام اشنایید. امیدوارم خوب و سرحال باشین.. خیلی از بچه نگرانم بودن باید بگم منو محمد در حال طلاق گرفتنیم یعنی بیشتر کارها انجام شده فقط مونده محمد به دادن طلاق رضایت بده راضی بشو نیست ولی یه کلمه هم نمیگه برگرد پیشم حتی مهریه مو بخشیدم.. فقط رضایت محمد مونده مادر محمد شنیدم داره پسرشو مجبور میکنه منو طلاق بده.. کسیو نفرین نمیکنم اهلش نیستم فقط از خدا میخوام اگه حقه منه به خودش میسپارمشو برای محمدم فقط ارزوی خوشبختی کردم تصمیم گرفتم بعد طلاق انتقالی بگیرم برم شیراز اونجا دانشگامو ادامه بدم.. میخوام از شهری که تو هرجاش خاطره دارم فرار کنم میخوام زندگیمو دوباره بسازم.. خب فکر کنم خیلی حرف زدم ببخشید..این خاطره شاید خاطره ی اخر من باشه خوبی بدی دیدین حلال کنید... دوران نامزدی منو محمدم از خوبم خوب تر بود اینقدر قشنگ که با یاداوریش اشک تو چشام جمع میشه کاش اینقدر زود دیر نمیشد🙃من خاطره هامو از 17 سالگی تا الان تو دفتر خاطرات نوشتم برای همین همه چیزو با جزئیات مینویسم..  دی ماه سال 96. ما قرار بود فروردین عروسی کنیم.. از یه طرف خرید عروسی از یه طرف جهیزیه و از طرف دیگه سنگ انداختن خانواده ی محمد همه دست به دست هم داده بودن منو محمد سرمون به حدی شلوغ باشه که به فکر سلامتیمون نباشیم.. هر روز از صبح میرفتم بیرون با مامانم برای خرید جهیزیه تا اینکه نمیدونم کجا بود که سرماخوردم البته شدید نبود بیخیالش شدم.. یکشنبه بود دوسه روزی از مریضیم گذشته بود ولی بغیراز سردرد و گلودرد علائم دیگه ای نداشتم.قرار بود با محمد بریم کاغذ دیواری سفارش بدیم که محمد زنگ زد صداش گرفته بود گفت ترانه سرما خوردم فردا بریم برای کارا؟ گفتم باشه عزیزم دارو بخور استراحت کن از اون امپول خوشگلایی که بمن میزنی به خودت بزن گفت لازم نیست خانوم ولی اگه لازم شد چشم میزنم. خلاصه قطع کردمو قرار شد فردا بریم چون خودمم حالم خوب نبود زود قبول کردم من یه عادت بد دارم اینم اینه که توخواب اصلا نمیتونم هیچی بندازم رو خودم فقط باید دمای فضارو ببرم بالا و لباس گرم بپوشم اون شب تب داشتم گرمم بود لباس کم پوشیدم و خوابیدم صبح که بیدار شدم گوشام کیپ شده بود بدنم داغ داغ بود صدامم بدجور گرفته بود گلو دردو سردرد هم که داشتم فاتحه ی خودمو خوندم.. برای اینکه محمد نفهمه براش sms  فرستادم گفتم امروز نمیتونم بیام محمد. محمد نگران شد فورا زنگ زد بخاطر صدام ریجت کردم براش نوشتم مامان اینا خوابن میترسم بیدار شن sms داد گفت چیشده گفتم هیچی مامان مریضه گفت مطمئنی گفتم اره گفت باشه عزیزم فردا میریم از خدا خواسته به امید لینکه فردا بهتر میشم قبول کردم ولی فرداش بهتر نشدم هیچ خیلی بدتر شدم فرداش باز محمد زنگ زد ریجت کردم این بار زنگ زد خونه مامان برداشت بعد احوال پرسی گفت سلامت باشی مادر ولی من که مریض نیستم پسرم ترانه مریضه(اینو که گفت دوست داشتم زمین دهن باز کنه منو ببلعه)بعد گوشی رو گرفت سمت من گفت کارت داره بزور گوشی رو گرفتم گفتم سلام محمد گفت به به صدا رو ببین پس واسه همین نه میای خرید نه گوشی جواب میدی؟ گفتم ببخشید گفت اشکالی نداره لباس بپوش منم خوب نشدم میام دنبالت میریم دکتر بعدش میریم خرید گفتم محمد من خوبم بعدا خودت معاینم کن گفت خودم که دکتر میرم تورو میبرم دیگه.. زود اماده شو 1:30دیگه میام دنبالت گفتم باشه و خداحافظی کردم به مامان گفتم مامان چرا لو میدی گفت وا مادر شوهرته نباید بدونه مریضی.. هیچی نگفتم رفتم دراز کشیدم نیم به موندن محمد مونده بود پاشدم لباس پوشیدم ولی از استرس پوست دور ناخنمو میکندم کاری که عطا بشدت ازش متنفره و تا دید باز دارم اینکارو میکنم اومد دستمو از دهنم بیرون اورد و گفت نکن دیگه تو همین حین محمد میس انداخت رو گوشیم رفتم بیرون سوار شدم بعد سلامو اینا دست رو پیشونیم گذاشت گفت ترانه زنده ای؟ چجوری دووم اوردی چرا چیزی بمن نگفتی؟ گفتم اخه چیز مهمی نیست که خیلی مریض نیستم با استراحت خوب میشم گفت تکرار نشه پنهان کاریت گفتم چشم با قهررومو برگردوندم اونم چیزی نمیگفت تا اینکه جلویه یه مطب که رو تابلوش نوشته شده بود دکتر رسول.. (عموی محمد) گفتم محمد توروخدا بریم از اینجا خودت معاینم کن میگن عمو دست به آمپولش خوبه گفت نه عزیزم اصلا اینطور نیست وگرنه نمیاوردمت. بعد پیاده شدو اومد در سمت منو باز کرد و تقریبا بزور پیادم کردو رفتیم تو سوار اسانسور شدیم از استرس پامو تکون میدادم که محمد گفت اروم باش بخدا چیزی نمیشه.. دیگه رفتیم داخل و خیلی شلوغ بود فقط یک جا واسه نشستن بود اونم من نشستم و محمد کنار دستم وایساده بود هر صدایی که از تزریقات میومد میگفتم محمد بریم اونم میگفت میریم یکم صبرکن تقریبا 1ساعتو نیم طول کشید تا نوبتمون شد با محمد رفتیم داخل بعد یه احوال پرسی طولانی محمد نشست رو صندلی بیمار تا معاینش کنه که عمو رسول معاینه کردو دارو نوشت بعد محمد گفت عمو اگه میشه ترانه هم معاینه کنید من زورم بهش نمیرسه.. عمو گفت چشم بیا اینجا عروس گلم رفتم نشستم رو صندلی بیمار هرچی ازم سوال میکرد برعکس جواب میدادم مثلا میگفت سردرد داری میگفتم نه😂اخرش محمد لوم دادو تا معاینه تموم شد داروهای منم نوشت داد به محمد. عمو گفت محمد داروهارو بگیر بیا تا امپولاتونو بزنم با بغض محمدو صدا زدم که گفت عمو فعلا برامنو بزنید من بعدا واسه ترانه رو میزنم عمو هم گفت باشه پسرم تا تو میای من دوتا مریض ببینم. بعد محمد رفتو به خانومو یه بچه ی خیلی کوچولویه یک ساله اومدن تو خانومه گفت خیلی تب داره واسش شیافم گذاشتم ولی بازم تبش شروع شده استفراغم میکنه عمو معانش کردو نسخه نوشت رفتن بیرون بعدی یه پسر جوون بود که سرماخورده بود بعدی یه مرد میانسال بود و اونم تموم شد محمد اومد تو داروهارو گذاشت رو میز کیسه ها رنگی بودن نمتونستم داخلشو ببینم عمو دوتا آمپول اورد بیرون به محمد گفت بخواب محمدم دست منو گرفت رفت پشت پرده اولش ترسیدم فکر کرد برای منه ولی وقتی خودش خوابیدو شلوارشو داد پایین خیالم راحت شد دستشو گرفتم گفتم نترسیا هر وقت درد اومد دستمو فشار بده. خندید و چیزی نگفت عمو رسول با دو امپول آماده اومد و بدون مقدمه پنبه کشید فرو کرد که محمد حتی یه اخم نگفت بعدی رو زد بازم هیچی نگفت کمی چشاشو رو هم فشار داد بلند شد شلوارشو درست کردو بعد تشکر رفتیم بیرون و سوار ماشین شدیم تو راه مسیر پاساژی که قرار بود بریم نمیرفت ازش نپرسیدم تا اینکه رفت تو خیابون مطب خودش گفتم محمد میریم مطب؟ گفت اره گفتم چرا گفت اونجا نزاشتم امپولاتو بزنه عمو میریم مطب امپولاتو میزنیمو میریم خرید گفتم محمد توروخدا نمیخوام بریم خرید گفت نمیشه عزیزم زودتر میگفتی بدون امپول میشد ولی الان باید تزریق بشه.. خلاصه تا خود مطب اسرار کردم محمدم جواب میداد تا رسیدیم دستمو گرفت برد تو در مطبو بست تو اتاق خودش رو تخت بزور خوابوندم در حین آماده کردن امپول باهام در مورد خرید هایی که مونده حرف میزد منم بی حرف اشک میریختم اومد جلو شلوارمو داد پایین گفت قربونت برم نریز اون اشکارو زود تموم میشه. هیچی نگفتم پنبه کشید سفت کردم صبر کرد تا شل شدم بعد فرو کرد از اولش بی اندازه درد داشت گفتم ایییی درش بیار این چیه گفت ویتامین سی،یه لحظه صبر کن تموم میشه..تا اخرش گریه کردم دومی پنی بودو سمت دیگه زد که جیغم رفت هوا اونم سریع تر تزریق کرد کشید بیرون و جاشونو ماساژ داد گفتم ای نکن گفت باشه ببخشید.. بعدم رفتیم بیرونو کلی خرید کردیم فرداشم دوتا امپول دیگه زدم.. قدر لحظاتتونو بدونید بعضی وقتا خیلی زود دیر میشه بعضی وقتا به یاد خنده های گذشته اشک میریزی امیدوارم هیچ وقت به این نقطه نرسید🖤یاحق