‏بزرگترین اشتباه اینه که تصویرِ غلطی از خودت توو ذهنِ بقیه بسازی، یه شخصیتِ خیلی قوی‌تر از چیزی که واقعاً هستی...

محیا ۲۲ سالمه و ته تغاری خونه هستم خواهر برادرام متاهلن جز من و یکی از داداشا😅 برای من بیشتر از خودم سختگیری میکنن و در واقع هر کدوم یه نقشه برام کشیدن که فکر کنم آخرش بترشم و بمونم ور دل بابام😁 امسال تمرکزم روی شوهر کردن بود که خداروشکر نسل هر چی خاستگاره منقرض شد برام😂 داداش بزرگم و داداش سومم هر دو مهندس عمران هستن داداش وسطی هم پزشکه. یه خواهر هم دارم که دبیر ریاضیه. خودمم که معماری میخونم به امید داداشای مهندسم🙈بابام شغلش آزاده و مامانم خانه دار.  پارسال زمستون بود که بیرون بودم البته با کلی لباس و کلاه و شال گردن اما خب سرما بدجور تو تنم نشسته بود جوری که تا رسیدم سر کوچه پشیمون شدم،خواستم برگردم ولی بازم منصرف شدم و رفتم دنبال کارم وقتی رسیدم خونه خیلی خسته بودم لباسامو عوض کردم و زود خوابم برد شب بیدار شدم شام خوردم هنوز حالم خوب بود تا صبح که بیدار شدم و توی گلوم حس ورم داشتم از اتاق بیرون نرفتم از بیرونم صدایی نمیومد و معلوم بود کسی خونه نیست وگرنه بعید بود که بیدارم نکردن😕 یکم که گذشت تلفن خونه زنگ خورد مامان بود که گفت خونه خاله رفته و تا ظهر میاد بهش گفتم مریض شدم زودتر بیاد 😑
واقعا بیحال بودم و چیزی نخوردم انقدر روی مبل خوابیده بودم که مامان با ظرف سوپ اومد که خاله برات درست کرده. چند قاشق خوردم زنگ درو زدن و داداش محسن بود که اومده بود برای ناهار (*ساختمونی که داشتن میساختن نزدیک خونه ما بود و برای ناهار میومد پیش ما) حال نزار منو که دید نشست کنارم و گفت میخوای بریم دکتر؟ چیزی خوردی؟ (*داداش احسانم یه شهر دیگه طرح بود😅)
گفتم نه خوبم من🙄 یکم گلوم درد میکنه که گفت خب حتما چرک کرده من تا ۳ اینجام فعلا گشنم نیست بلند شو بریم دکتر زود برگردیم . مامانمم گفت باهاش برم تا خودش غذا آماده میکنه برگردیم . روم نشد بیشتر چونه بزنم و رفتم اتاقم و دوباره کلی شال و کلاه کردم و سوار ماشین شدم که صدای مامان از اف اف اومد که صبر کنیم دفترچه یادمون رفته. داد دستم و گفت داداشو اذیت نکنا (*انگار بچم😂) 
رفتیم درمونگاه نزدیک و خلوت بود یکی دونفر قبل ما بودن تا نوبت من رسید و رفتیم نشستم معاینه کرد خواست پالتومو دربیارم و با گوشی ریه و قلبمو سمع کرد و گوشمو دید نشست سرجاش منم با کمک داداش پالتومو پوشیدم سرپا بودم که گفت آمپول که میزنی؟
 ته دلم مثل همه نمیخواستم بزنم ولی گفتم آره میزنم😣 
محسن رفت داروخونه و من نشستم تا برگرده صدای اذان تو کل درمونگاه پیچید و یه پسر بچه کوچولو و مامانش اومدن که برن دکتر از توضیحات مامانش فهمیدم این بچم مثل من اسیر شده😢 
داداش برگشت و گفت بلند شو بریم امپولاتو بزن . خجالت میکشیدم بگم میترسم اونقدر هم نمیترسم که بخوام کولی بازی دربیارم ولی خب تعارف که نداریم یه ذره استرسو همه دارن😅رفتیم تزریقات و قبض گرفت روی تخت نشستم که پرستار گفت رنگت پریده چیزی نخوردی؟ گفتم نه زیاد 
محسنو فرستاد برام خوراکی بگیره و خودشم رفت دنبال کارش. داشتم فکر میکردم چی قراره پیش بیاد و با ناخونام بازی میکردم که داداش اومد و یکم ابمیوه خوردم و محسن دکمه های پالتومو باز کرد و دستمو گرفت گفت دراز بکش صداش بزنم سردته؟ گفتم اره زودتر بریم خونه😥 پرستار که اومد یکم لباسمو کشیدم پایین پنبه کشید بدتر یخ کردم و لرزیدم همونطور تزریق کرد و آیی گفتم و سفت کردم محسن گفت نترس محیا تموم شد. پرستارم گفت شل کن و کشید بیرون لباسمو کشید بالا و همونجا داشت بعدیو اماده میکرد که محسن جای امپول قبلو ماساژ داد تا امپول اماده شد و سمت بعدو کشید پایین بازم استرس گرفتم پرستار گفت تندتند نفس بکش و شل باش ، تا زد بدجور میسوخت و اذیت شدم وسطش گفتم بسه دیگه نمیخوام تو رو خدا😥 پرستار گفت آروم باش شل کن تموم شد تموم. کشید بیرون و لباسمو داد بالا به داداش گفت ماساژ ندین چند دقیقه دراز بکشه بعد بلند شه. داداش که بلوزمو کشید پایین و مرتب کرد گفت دردت اومد؟ 
خجالت میکشیدم ازش جوابشو ندادم و خواستم بلند شم که دستمو گرفتم نشستم روی تخت پالتومو پوشوند دید نگاهش نمیکنم گفت ببینمت؟ از من رو میگیری بچه؟😂یکم سر به سرم گذاشت  و برگشتیم خونه 😅 تا فردا علائمم خیلی کمتر شده بود و داروها چند روزه بهتر شدم 
بازم خاطره دارم اگر دوست داشتین تعریف میکنم😁 تندرست باشید مواظب خودتون و سلامتیتون باشید تا این روزهای مضخرف بگذره😢

پ.ن: درد کشیدن سخت‌تر است یا تماشای درد کشیدن؟
این سؤال را او هر روز از خودش می‌پرسید...