با سلام و خسته نباشید خدمت شما دوستان عزیز
یه بیو بدم من اسمم نگاره 18 ساله مجردم اما در آستانه ی متاهلی نامزدم گرامی هم اسمش دانياله از اهواز خب دیگه خیلی طولانی شد بریم سراغ خاطره

یه روز صبح با زنگ گوشی  از خواب بیدار شدم احساس کردم ته گلوم میسوزه محل ندادم رفتم یه چایی خوردم بلکه بهتر بشه اما بدتر شد🤦‍♀️😐
خودم حس کردم از دانی گرفتم چون چند روز قبلش اون مریض شده بود والانم من شدم
مامانم اومد تو اتاق بش گفتم‌ گلوم درد میکنه رفت برام قرص آورده خوردم بعدم دوباره خوابیدم مامانم برا ناهار اومد بيدارم کرد 😴 منم پا شدم صورتمو شستم رفتم برا ناهار بعد گوشیمو که چک کردم ديدم دانيال 2 مرتبه زنگ زده و پی ام داده گفتم اگه جواب بدم میفهمه و مجبورم میکنه برم دکتر و منم از آمپول میترسم و فوبیا دارم 😂بش پیام دادم گفت عصری میام بریم بیرون گفتم من خستمه گفت اشکال نداره. خلاصه رفتیم بیرون بماند که چه قد مورد عنایت قرار گرفتم و کلی دعوام کرد که چرا بش نگفتم بعد کلی دور دور من فک کردم میخواد بریم خونه اما مستقیم جلو درمانگاه ایساد من کلی اسرار کردم نریم و خودم خوب میشم اما اصلا نمیشنید پیاده شد و اومد طرف من و منم پیاده کرد و دنبال خودش مثل جوجه اردک زشت منو میکشوند رفتیم بعد چند نفر نوبت به ما رسید رفتیم تو دکتر یه آقای حدوداً هم سن خود دانيال بود 29. 30 میزد گفت بشین شرح حالتو بگو منم نگاه میکردم و دریغ از یه زره حرکت دانيال اومد نشوندم و جای من حرف می‌زد دکتر معاینه کرد رسید به سخت ترین جا نوشتن دارو💉💔

یهو دیدم آقای دکتر گفت نمیترسی همین که خواستم لب باز کنم دانيال زود تراز من گفت نه نیاز باشه میزنه
بعد نوشتن دارو رفتیم داروخونه
دیدم یه سرم و 4تا آمپول توشه 😭
کلی اسرار کردم نزنم اما کو. گوش و شنوا
منم بغض داشت خفم می‌کرد ترجیح میدادم حرف نزنم که اشکم نیاد
من نشستم رو صندلی و دانیال رفت فیش گرفت پرستار گفت برو رو تخت پیش دیوار که خالیه دراز بکش رفتم دراز کشیدم دانیالم رو صندلی کنار تخت نشست پرستار اومد گفت اول آمپول هاتو بزن دانيال کمکم کرد دمر خوابیدم و شلوارلی رو پاین کشید
پنبه کشید آروم سوزن وارد کرد درد داشت اما قابل تحمل بود هنین که خواستم بگم درش بیاره درش آورد 😂
اون ور پنبه کشید باز پرستاره گفت یکم درد داره سفت نکن گفتم خب نمیخواد بزنی دانيال دستمو گرفت گف هیس حرف نزن زود تموم میشه 😔😥
برگرد
برگشتم زد خیلی درد داشت اما از اون جایی که مظلوم بودم نه سفت کردم نه اذیت کردم فقط آروم گریه کردم تا تموم شد پرستاره رفت سرم رو آماده کنه
منم دانيال کمکم کرد برگردم و آرومم کرد اما من ازش ناراحت بودم
داشت حرف می‌زد برام که پرستاره امد باز همون بود
خداروشکر زیاد با سرم مشکلی ندارم
بعد رگ گرفت و چسب محکم کرد 2تام آمپول ریخت توش و رفت و اینم بگم که پرستار خوبی بود
منم کم کم چشام گرم شد و خوابم برد تا با سوزش دستم بیدار شدم دیدم یه پرستار دیگه اومده درش آورد برام اما جاش یکم خون اومد و بعدم یه کم کبود شد 😥
خداروشکر بهتر شدم با همونا
و دانیالم بردم بیرون و برام یه نیم ست و یه لباس راحتی گرفت و. گل باش آشتی کردم

اما چند روز بعدش خودش مریض شد که اگه دوست داشتین میزارم خاطرشو عزیزای دلم من خیلی وقته خاطره هارو میخوندم اما هیچ وقت نزاشتم الان دوست داشتم گفتم یه خاطره بزارم


ببخشید برای بار اول نمیدونستم چه جوری بنویسم  
مرسی از ادمین محترم و خواننده‌ های وب 
دوستون دارم 

در پناه حق ❤️😍