آزمایش خون
یه مدت بود که خیلی بی حال بودم مامانم نگرانم شد بردتم دکتر اخه مامانم خیلی بچه ذلیله رفتم دکتر وارد مطب که شدم استرس همه جونمو برداشت خدا خدا میکردم امپول نده رفتم از شانس بد من 3امپول تقویتی داد ازمایشم گفت باید بدم .3امپول همشو باهم زدن جونم داشت بالا میومد قرمز شده بودم از درد ولی خجالت کشیدم جیغ بزنم بعدش ولی حسابی گریه کردم 2روز بعدش که رفتم برای آزمایش نمیدونم چه جوری بود خانومایی که ازمایش خون میگرفتن نبودن مسيول ازمایش یه پسر جوانی بود گفت خانوما نیستن گفت بزا خودم بگیرم ابجی فهمید این منو یه جوری نگاه میکنه نشستم تا بیاد استینمو دادم بالا پسره فهمیده بود ترسیدم گفت نترس اروم میزنم رگم پیدا نمیشد از روی دستم گرفت خیلی درد داشت بلند گفتم آخخخخخخ گفت تموم شد تموم شد از درد چشامو بسته بودم فقط ای اخخ میکردم موقع نوشتم اطلاعاتم شماره خونمون ادرسو پرسید من نفهمیدم برا چی اما ابجیم گفت این پسره از تو خوشش اومده 3 روز بعدش مامانش زنگ زد بعدش اومدن خواستگاری الان نزدیک 6ماهه که باهم نامزدیم وهیچ وقت اون روز یادمون نمیره.
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 0:28 توسط
|