سلام
سارا هستم، مامانِ یک عدد اکبر. نه که درد زایمان کشیده باشم و آخ و اوی کرده باشم و یا به دلیل بارداری شوهرم بهم آمپولای رنگی پنگی بزنه که اکبر به دنبا بیاد، نه. اکبر آقا مخلوق نحیفی بود که مادرِ گربه سانش کنار خیابون ولش کرده بود تا بمیره و من؟ منجی آسمانیی بودم که نجاتش دادم و خب، مگه زنی که یک بچه رو بزرگ میکنه مامانش نیست؟ بیش از ربع قرن از تولد من گذشته. دانش آموخته، دانشجو و دلباخته ی حقوقم. تنها فرزند خونواده ام و پدر و مادری دارم...
قبل از تعریف هر چیز خودمو موظف دونستم ازتون تشکر کنم. از شما عزیزایی که هیچوقت ندیدمتون، لمستون نکردم، به چشماتون خیره نشدم و هیچ چیز ازتون نمیدونم، ولی وقتی اینجا از دردم حرف زدم حرفاتون آبی بود روی آتیش، و من بی نهایت ازتون سپاس گزارم.
خاطره ی امپولی بامزه و باحال یا ماجرادار نداشتم و زندگی اخیرم اونقدر بی رنگ و بو بوده که حتی با دروغ شاخدار هم نمیتونم لعابی به خاطرات نکبت بارم بدم.دیگه نه شوهر عمم خبر نداره که هم نام گربمه، نه یک پسر توی کمدم قایم کردم و نه خشتک شلوارمو منگنه زدم که براتون تعریف کنم.
حتی رمقی برای گرفتن مچ شما فیک های عزیز، شما عزیزانی که میگید پزشکید ولی پزشکی به نامتون در منطقه ای که میگید کار میکنید وجود نداره، شما عزیزانی که با قربون صدقه شیاف واستون میذارن و میرید اسب سواری و شما عزیزانی که نام ها رو به سخره میگیرید در من باقی نمونده.پس یه خاطره با یک قضاوت خبیثانه در مورد دیگران براتون مینویسم.
بذارید واستون یه شَمای کلی بدم. همونطور که میدونید من تک فرزندم، ولی هیچوقت تنها بزرگ نشدم. سال های اول زندگیم یا بهتره بگم نخستین سال هایی که میتونم به یاد بیارم توی یه خونه ی سازمانی فکسنی نمدار زشت تاریک بود. خونه ای که مامانم همیشه میگه جهیزیش به در و دیوار نمیومد! ما دوستای خونوادگی زیادی اونجا داشتیم که تقریبا هر روز عصر رو با هم میگذروندیم، قد و نیم قد بچه اونجا بود. از بین هممون ۴ نفر به هم نزدیک تر بودیم که به جهت این که اگر اسامیشونو پشت هم بنویسم ممکنه روزی خدایی نگرده خودشونو پیدا کنن، اسمای مستعار میذارم. رایان، مسعود و ریحان خواهر و برادرای نداشته ی من بودن، به حدی که مادرِ مسعود هر بار که من رو میبینه خاطره ای ننگین تعریف میکنه که من خونشون بودم و پوشکم نم پس داده و برده من رو شسته و لباس مسعود رو تنم کرده، و مامانم وقتی برگشته که من رو ببره خونه ی خودمون اصلا به ذهنش نرسیده که چرا اصلا لباس من عوض شده، فقط گفته قربونت برم که لباس سبز اینقدر بهت میاد! اسباب کشی و طرح و تحصیل و کوفت و زهر مار پدر و مادرای ما سبب شد که هر کدوم بریم یه شهر، و باز شهر بعدی و باز شهر دیگه و از هم کیلومتر ها جدا شدیم. در این مدت دیدار ها و روابط ما خلاصه شد به سالی ۲ بار سفر که یا شمال بود یا جنوب و شاید برای زیارت مشهد میومدن و همزمان ما هم بودیم و همدیگه رو میدیدیم.
حتی با وجود دیدار های محدود ارتباط قلبی ما همیشه حفظ شد و همیشه خونواده هامون خودشون رو به هم نزدیک میدونستن، پس طبعا برای عروسی دختر یکی از همین دوستان که خواهر رایان بود دعوت شدیم.
از پدرم براتون بگم، برعکس پدر های متعارف پدر من از شوهر، ازدواج، بچه، تشکیل خانواده، خونواده شوهر و هر چیزی که ربط به خونواده ی شوهر داره نفرت داره! اگر روزی چند بار به شوهرِ نداشته ی من فحش نده روزش شب نمیشه! یه روز بابام داشت از فروش و خرید ماشینش صحبت میکرد و مامانم گفت نکن مَرد، پولاتو توی این اوضاع به باد نده و پدرم در جواب گفت: "پولا رو نگه دارم که شوهرِ آشغالِ این(اشاره به من) بیاد بخوره؟!" و اگر کسی بهش بگه برای سارا خواستگار پیدا شده در جواب میگه: "میکُشمش" و حتی در مورد خواستگار خالم که الان شوهرشه گفته بود: " بره گمشه مردک سو استفاده گر."
و خاطره روزی شروع شد که مامانم سر میز ناهار گفت :" ثمین، خواهر ریحان اخر ماه عروسی میکنه" و بابام دو دستی زد تو سرش و گفت: " وااااااای دختر به اون خوبی اخه چرا؟ چطور؟ عقد کردن؟ وای وای حیف شد این دختر، واااای..."
و اینجوری شد که ما عازم شهرشون شدیم، برای این که توی عروسی شرکت کنیم و برای کوتاه کردن سخن غر هایی که پدرم در جاده زد و تهدید هایی که کرد که اگر من ازدواج کنم فلان و بهمان میکنه رو فاکتور میگیرم و حتی براتون نمیگم که اهنگ هایی توی ماشین میذاشت که از تهران تا شیراز یارو هاااا هااا هااااهاااای میکرد و نمیخوند.
القصه رسیدیم و چیتان پیتان کردیم و رفتیم عروسی.
به جز خونواده ی عروس بقیمون سر یه میز نشستیم و شروع کردیم به حرف زدن، با داد و بیداد و تلاش برای لب خوانی چون آهنگ با صدای کر کننده ای پخش میشد.بذارید از عروسی بگم واستون، الگو بگیرید برا عروسیاتون، چون من که با این پدر باید مجرد به گور شم: غذاهای فِسکی موسوم به "فینگر فود" سرِ دستِ مهماندارای تالار بود تا به مهمان های نوکیسه  ای که با جام های دراز مخصوص شامپاین (توی جام شامپاین نبود، نوشابه های بدون الکل وطنی با رنگ مشابه شامپاین بود) دور هم در حالت ایستاده خوش و بِش میکردن تعارف میشد و روی میز در جام های مثلثی شکل مخصوص نوشیدنی "مارتینی" آب گازدار ریخته بودن و یه زیتون داخلش که شما توهم بزنید دارید مارتینی میخورید. حتی ماءالشعیرِ هی دی در لیوان های بزرگ مخصوص "آبجو" سرو میشد، و وقتی گفتم برم یکم آبجو بریزم برا خودم بابام به دلیل نامعلومی پهلوی منو با انگشتاش گرفت و پیچوند و چش غره رفت، و هر چه تلاش کردم بگم ماءالشعیر همون عربی آب جو عه افاقه نکرد که نکرد. مهمونای مونث با لباسای دکلته که به علت استفاده از گن بی کیفیت پهلو ها و سینه هاشون عین سوسیس هات داگ زیر لباس جمع شده بود و دیده میشد تلاش میکردن که به سبک اروپایی با آقایونِ کراوات زده با کفشای چرم نوک دراز و آیفون ۸ (خاطره مال زمان معرفی ایفون ۸ هست)که از دستشون کنده نمیشد، مبادا کسی فکر کنه ندارن، برقصن! که البته صحنه ی مضحکی خلق میکردن. چیزی به اسم میوه روی میز نبود، میوه ها رو ذره ذره سر سیخ خلال دندون زده بودن که بگن ما خیلی باکلاسیم و خانم های فرنگی مآب هر میوه سر خلال رو تو دهنشون میذاشتن و بعد از یک دقیقه جویدن با لب های به هم غنچه شده قورت میدادن. البته بیاید قضاوتشون نکنیم، شاید اگه منم با گِن دور شکمم رو از ۱۱۰ سانت به ۵۰ سانت تقلیل میدادم خوردن که هیچی، حتی نفس کشیدنمم به شماره میافتاد.
مامانم گرم صحبت با خانمِ یکی از دوستانمون شده بود، احتمالا در مورد کج بودن دماغ عمه ی داماد و مسائل بی ارزش دیگه و بابام ، که از اختلاط مهمون ها چندان خوشحال نبود، تلاش میکرد کتش رو جوری روی صندلی من تنظیم کنه که پشتم که به خاطر نوع یقه باز بود از سوراخ صندلی دیده نشده و با هر بار بلند شدن و راه رفتن من چش غره میرفت به خودم و هر مذکری اطراف بود.
عروس و داماد به شکل خیلی خیلی لوسی شعر "پذیرا میشوم تو را" از فریدون مشیری رو با یه عاقد قلابی که احتمالا به قیمت گزافی این شعر رو به نام "عقد آریایی" تو پاچشون کرده بود میخوندن و در این وهم به سر میبردن که آریایی های باستان واقعا با شعر فریدون مشیری عقد میکردن!
۶.از شاااام واستون بگم، از این سر تا اون سر میز چیده بودن، هر موجودی بگید بریون کرده بودن وسط میز گذاشته بودن و هر میوه و صیفی جاتی بگید با برنج قاطی کرده بودن و رو میز بود و اون‌ اندک میوه ها و سبزی و صیفی جاتی که نمیشد با پلو مخلوط کرد با کلم یا ماکارونی قاطی کرده بودن و به عنوان سالاد سرو میشد. ۶۰ جور ژله و کرم کارامل به همراه کیک عجیب غریب سرمه ای عروس و داماد که واضح بود عروس و داماد تنها انگیزه ای که برای انتخاب این کیک داشتن "خاص بودنش" بود سر میز دسر بود.
چیزی به اسم قوطی و شیشه نوشابه وجود نداشت و نوشیدنی ها داخل یک بشکه مانند شیر دار سرو میشد و لیوان آدمیزادی وجود نداشت! باید کوکاکولا رو توی جامِ شراب میخوردید تا بگید خیلی انتلکت و با کلاسید.
بشقاب میهمانانِ هایکلاس و فرنگی مخلوط دل به همزنی از ژله پلو با خورشتِ سالاد ماکارونی بود و روی جام های شراب رد رژ لب و چربی غذا مونده بود. گه گاه یک یا ۲ دونه برنج هم در نوشابه شناور بود 😐بوی ادکلن های ژیوانشی و کوکو شانل و گود گرل و انکر نویر آقایون و خانوما با بوی روغن سوخته ی چند بار استفاده شده ی غذا های شبه لاکژری که با بروکلی تزیین شده بود مخلوط شده بود که با اختلاطش یا موسیقی اعصاب خورد کن ترکیب سردرد آوری برای اینجانب به ارمغان آورد.
اونایی که منو میشناسن میدونن از میگرن رنج میبرم، اما آیا خاطره از اینجا به علت میگرن من آمپولی میشه؟ نه.
فردا شد و دردِ شکم من رو فلج کرد! اسهال، شکم درد، تب، لرز، سردرد، تهوع و هر علامتی از هر بیماریی که شما تصور کنید داشتم! من حتی نمیتونستم بیش از ۳ متر از دسشویی فاصله بگیرم که خداروشکر شوهر عمه ی من خونشو جوری ساخته بود که از اتاق مهمان تا مستراح ۱ متر فاصله بود.(یکی از چندین عمه ی من شیرازه. مادر بزرگم اونقدر اورده که همه ی نقاط کشور نمایندگی داریم)
کار مادرم این بود که به زور مایعی چندش آور شور و شیرین و آشغال رو به اسم "ORS" تو حلق من بریزه و جوری که انگار ۳ سالمه بگه:" توت فرنگیه که مامانجون خوشمزست!" و من همچنان به خودم میپیچیدم و هر بار میگفتم اَه تهدید میگرد که الان میگم بابات بیاد 🤦‍♀️
هر بار دسشویی رفتن به خاطر لباس سرهمیی که تنم بود عذاب اور بود و من حتی حال نداشتم که لباسم رو عوض کنم!در حالی که روی تشک افتاده بودم زمزمه میکردم که من دارم میمیرم 🤦‍♀️
پدرِ من هیچوقت مثل عمو های یه عده ،از این مهربونایی نبوده که بیاد منو از فلاکت با تعدادی آمپول آماده توی دست نجات بده. اصولا معتقده آدم رو به قبله دارو نیاز داره، و عقیده ی دیگرش اینه که تا کسی نخواد اصلا حرامه که کمکش کنی. پس در تمام مدتی که من یا از درد به خودم میپیچیدم یا ساعت ها رو توی دسشویی سپری میکردم، ایشون توی حموم با فراغ بال مشغول زدنِ ریش، پاکسازی صورت، استفاده از افتر شیو، چک کردن کانال های زرد تلگرامی و فحش دادن به دولت و استکبار جهانی و غیره و ذلک بود و بالاخره وارد اتاق شد و با لحن بی حوصله گفت: "مامانت میگه حالت خوب نشده هنوز" و بعد از کاری که خودش بهش میگه معاینه شروع کرد کیف و چمدونشونو و چمدون من رو به هم ریخت به دنبال مهر، که اخر سر توی ماشین پیداش کرد. خداروشکر که پیداش کرد، وگرنه به رسم وب باید پسر همسایه ای، پسرخاله ای، پسر عمه ای چیزی پیدا میشد که معاینه کنه و شیاف بنویسه 😑
جونم بگه واستون که سر همه کوچه ها بقالیه، سر کوچه ی عمه ی ما داروخونه، نتیجه این که فاصله ی بین بیرون رفتن بابای من و برگشتنش به ۱۰ دقیقه نرسید.
وقتی اومد به شکم خوابیدم و سرمو گذاشتم رو دستم، شلوارمو البته به میزان لازم برای تزریق دادم پایین و منتظر درد و سوزشش شدم. حس سرد شدن پوست با پنبه ی الکلی و انتظار برای تزریق شبیه حس شهربازیه، زمانی که واگن ترن در ارتفاعه و میخواد سقوط کنه و منتظری، البته یکیش خوشایند ترین حس جهانه و یکیش نکبت بار ترین عمل دنیا. با ورود سوزن به پام خودمو سفت کردم و نفسمو حبس کردم. تذکر داد که خودمو شل کنم و تمام تلاشمو کردم و بالاخره دوباره سردی پنبه رو حس کردم. دستمو رو پنبه گذاشتم و لباسمو درست کردم. همون یه دونه بود الحمد الله، و منتظر شدم که درد کذایی از بین بره.
مخلص شما، سارا، دختری با بیش از ربع قرن تجربه و مادرِ اکبر آقا.