سلام من دریا هستم و 18 سالمه. خیلی وقته خواننده ی خاموش هستم تا اینکه تصمیم گرفتم امروز خاطره ی کرونا گرفتنم رو بذارم.
چند روزی بود که بابام تو اداره سرماخورده بود(که بعدا فهمیدیم کروناست) و مامان و خواهرم هم ازش سرماخوردگی گرفتن. منم چون امتحانات نهایی داشتم خودمو تو اتاق قرنطینه کردم و غذامو تو اتاق میخوردم که ازشون سرماخوردگی نگیرم. روز دختر بود که مامان و بابام برای کاری رفتن بیرون و با کادو و شیرینی برگشتن. دور هم نشسته بودیم و یه جشن چهارنفره گرفته بودیم. من بازم فاصلم رو رعایت میکردم ولی یه لحظه بابام یه سوالی راجع به گوشی پرسید و من کنارش نشستم براش توضیح بدم که فکر میکنم همون جا منم کرونا گرفتم 😔یک روز قبل امتحان گسسته من حالم خوب نبود،تب خفیف و حالت تهوع داشتم و اصلا نمیتونستم چیزی بخورم. با مشاورم حرف زدیم و گفت که حتما بره امتحان که غیبتش غیرموجه نباشه، اونجا به مسئولین حوزه بگید خودشون ببینن حالش خوب نیست میفرستنش خونه و غیبتش هم موجه میشه. رفتیم مدرسه، خانمی که از بهداشت اومده بود تبم رو گرفت و گفت نرماله. مدیر هم گفت بیا تو طبقه ی پایین تو کلاس خودتون امتحان بده(امتحان طبقه ی بالا بود ولی دوستم که باباش کرونا داشت و خودش آزمایشش منفی شده بود اونجا بود و منو فرستادن پیش اون)بعد من رفتم کلاس خودمون، پنجره هم باز بود هوا که می‌خورد بهم حالم بهتر میشد، مدیر و معاون ها هم چند بار اومدن پیشم گفتم خوبم بعد امتحان رفتیم بیمارستان و نوبت گرفتیم و دکتر بعد معاینه گفت سرماخوردگیه و دو تا قرص و یه شربت تجویز کرد. داروها رو مرتب استفاده کردم ولی حالم بهتر نشد. روز امتحان علوم اجتماعی حالم یکم بهتر بود و مدیر منو فرستاد طبقه ی بالا روی صندلی خودم امتحان بدم. وسطای امتحان شدیدا حالت تهوع داشتم ولی نمیتونستم به کسی بگم چون حس میکردم اگه حرف بزنم گلاب به روتون رو ورقه بالا میارم و زحماتم هدر میره. بعد حس کردم کک کم چشام داره بسته میشه و نمیتونستم باز نگهشون دارم. انگار جلو چشام یه پرده ی سیاه مثل آسمون شب کشیده بودن و ستاره ها جلو چشمم حرکت میکردن. هیچ کدوم از مراقب حواسشون به من نبود و منم حس میکردم دارم بیهوش میشم. بالاخره معاون پایه یازدهم یه لحظه برگشت طرف من و دستمو بلند کردم. اومد پیشم و گفتم حالم خوب نیست.به معاون یازدهم ها گفتم حالم خوب نیست و ایشونم رفتن معاون خودمون رو صدا کردن(بعدا به مامانم گفته بود که من دیدم رنگش کبود شده به این فکر میکردم که اگه بیفته زمین کسی کمک نمیکنه بلندش کنیم و میخواستم اگه اون طوری شدبگم به اورژانس زنگ بزنن) معاونمون اومد و کمکم کرد از پله ها برم پایین و با مامانم که اطراف مدرسه بود تماس گرفتن. پله ها رو که میومدیم پایین انگار کم کم اکسیژن بهم می‌رسید و حالم بهتر میشد. به پله ی آخر که رسیدیم گفتم حالم خوبه فقط میشه بقیه ی امتحانم رو پایین بنویسم که معاونمون قبول کرد و رفت وسایلم رو آورد و امتحان رو نوشتم. بعد امتحان رفتیم بیمارستان که ده دیقه با مدرسه فاصله داشت و نوبت گرفتیم و دکتر بعد گرفتن تبم گفت مشکلی نداره احتمالا به خاطر کم خوابی و استرس امتحان ضعف کرده.
اومدیم خونه و من تو سه روز فرصتی که برای امتحان هندسه داشتم همش خواب بودم و تو 24 ساعت بیشتر از 18 ساعت میخوابیدم و نمیتونستم چیزی به جز چای و خرما بخورم. 13 تیر تو اون گرما من دو تا لحاف رو خودم کشیده بودم و بازم سردم بود😥تو این مدت هم بابام رفت اسکن ریه و فهمیدیم کرونا گرفته. مامانم به معاونمون زنگ زد و وضعیت منو بهش توضیح داد و ایشونم گفتن که برید از دکتر گواهی بگیرید و بنویسه که چون حالش بده نمیتونه سر جلسه بشینه و گواهی رو بیارید مدرسه ما می‌فرستیم اداره و غیبتش موجه میشه و تو شهریور امتحان میده. لباسامو به سختی پوشیدم و رفتیم کلینیکی که بابام قبلا رفته بود، اونجا یه آقای دکتر نسبتا مسن هستن که خیلی با تجربن و تشخیصشون عالیه. وقتی منتظر بودیم نوبتمون بشه من نمیتونستم ماسک رو تحمل کنم و رفتم تو حیاط و ماسک رو درآوردم تا نوبتمون شد و ماسک رو زدم و رفتم تو. علائم رو گفتم و یه سری سوالات پرسیدن و بعد گفتن این سرفه ها سرفه های کرونایی هست. میخواستن آمپول و سرم برام تجویز کنن که مامانم گفت میترسم و فقطه آزمایش نوشتن و گفتن همین جا آزمایش بدید و نیم ساعته جوابش آماده میشه برام بیارید. منی که از آمپول و آزمایش خون و سرم و... وحشت دارم دیگه انرژی مخالفت نداشتم و خسته شده بودم. رفتیم آزمایش بدم که بازم نفسم بالا نمیومد. آقایی که می‌خواست ازم خون بگیره گفت احتمالا به خاطر استرس رفتن بیرون و یکم بعد اومدن ولی من حالم بهتر نشده بودچند دیقه بعد اومدن و کش رو به دستم بستن و رگ رو پیدا کردن و سوزن رو وارد کردن که بد جور سوخت (فکر کنم چون فشارم پایین بود) ولی هیچ واکنشی نشون ندادم. جواب آزمایش رو بردیم برای دکتر و گفتن منفیه ولی برام اسکن ریه نوشته بودن و ما هم از دکتر فوق تخصص که بابام برای کرونا پیششون رفته بود وقت گرفتیم و جواب اسکن ریه رو بردیم. بعد از دیدن اسکن و معاینه گفتن کرونا هست و اکسیژن خونم 91 بود و گفتن زیر 93 رو بستری میکنیم. کلی اصرار کردیم که بستری نکنن و ایشون گفتن من دستور بستری و دارو مینویسم. داروها رو. استفاده کنید اگه حالش خوب نشد بیارید بستری بشه. دو تا شربت، سه تا قرص، ده تا سرم و ده تا هم آمپول دگزا تجویز کردن و گفتن هر 12 ساعت باید سرم و آمپول ها رو بزنیم و بعد 5 روز برای معاینه مجدد بریم. یه بخش از مطب دکتر هم تزریقات بود ولی پرستار خانم نداشت. منم با اون حال بازم نمیخواستم سرم بزنم و میگفتم بریم جایی که خانم باشه و قصد داشتم بعدش راضیشون کنم سرم نزنیم😁مامانم گفت نه اولیش رو همین جا بزنیم. بابام رفت داروها رو گرفت و اومد یه کارتن سرم گذاشت رو میز😳داشتم از ترس همونجا جان به جان آفرین تسلیم میکردم. من آخرین بار شش ماهگی سرم زده بودم و خیلی میترسیدم ولی انتخاب بین بد و بدتر بود و غرورم هم اجازه نمی‌داد کولی بازی در بیارم 😁روی تخت دراز کشیدم و استینم رو بالا دادم. چند روز قبلش تو یه رمان شخصیت اصلی که رهام هادیان بود به خواهرش سرم زده بود و اون لحظات برای اینکه آروم بشم با خودم گفتم فکر کن مسی که میخواد بهت سرم بزنه رهامه، رهام که نمیذاره فن پیجش اذیت بشه (نخندید اونقدر میترسیدم به مغزم فشار اومده بود 😂)، آقایی که قرار بود بهم سرم بزنه گارو بست و ازم خواست دستمو چند بار مشت کنم و باز کنم بعد دستم رو نگاه کرد و یه قسمت رو پنبه کشید داشتم سکته میکردم ولی سرم رو برگردونده بودم و به رهام فکر میمردم که یه لحظه دستم سوخت و برگشتم دیدم دارن سرم رو تنظیم میکنن و آمپول رو هم توش خالی کردن. باورم نمیشد سرم رو زده (چون مثل مامانم رگم نازکه و یه جورایی بد رگم انتظار داشتم سوراخ سوراخ بشم تا رگو پیدا کنن😄)، یه نگاه به دستم کردم دیدم عع چسب داره و مطمئن شدم سرم رو زده 😂گوشیم رو نبرده بودم و تو مدتی که سرم تو دستم بود به پیجم فکر میمردم که چند روز بود نتونسته بودم پست و استوری بذارم(یه فن پیج در هر شرایطی به فکر پیجشه 😂) چون آخر وقت بود تقریبا نیم ساعت بعد آقای دکتر اومدن و بهم سر زدن و یکم شوخی کردن و به پرستار گفتن ایشون خانم مهندسه هواش رو داشته باشین(می‌دونستن رشتم ریاضیه و کنکوریم).بعد از تموم شدن سرم آنژیوکت رو در نیاوردن، حس میکردم حالم کاملا خوب شده و بالاخره بعد چند روز تونستم غذا بخورم. داروها ذو استفاده کردم و بعد 5 روز برای معاینه مجدد رفتیم و آقای دکتر گفتن اکسیژن خونم نرمال شده و یه قرص و دو تا شربت تجویز کردن.
پ. ن1:ببخشید اگه خاطرم خیلی طولانی شد ی سعی کردم با جزئیات بنویسم.
پ. ن2:من بعد تموم شدن داروهای کرونا موهام شروع به ریزش کرد و امروز پیش متخصص پوست رفتیم و برام آمپول دکسپانتنول و بپانتین تجویز کردن و هر دو هفته یک بار باید دو تاش رو تو یه سرنگ بزنم. خیلی میترسم ولی نمیتونم بذارم موهام بریزه میشه بگید دردش چطوره؟
پ. ن3:اگه میگیره قلبت، این آدما میزنن زخم بهت،تو نیمه ی پر لیوان ببین. اگه دیدی شکستی، نمیگیره دستتو دستی، تو حس خوب پرواز بگیر... (این بخشی از دلی قصه ی من امیر مقاره بود. پیشنهاد میکنم حتما ویدیوش رو تو پیجشون ببینید خیلی آهنگ قشنگیه 😍