مهدیس🌵
برمیگردم به هفت سال پیش روزایی که نوجوان نوبیماری بودم که یه بیماری عجیب و غریب از سرزمین ناکجاآباد  رفته بود و جا کرده توی بدنم! در این خاطره چیزی با عنوان غم وجود نداره آدم شادی نیستم که با شادی هزار ویک کلمه مضحک و خنده دار ردیف کنم پشت سرهم اما اینبار از غم نمی نویسم...در مقابل سعی میکنم آدم خشنودی باشم
و خاطره:
توی اتاق دکتر بودم دکتر م.م! خودم رو روی میز دکتر آویزون کرده بودم و با تعجب به دستش نگاه میکردم ببینم بعد اون معاینه مفصل قراره چی بنویسه! بلد بودم نسخه بخونم؟! خیر😊
با خط عجیب و به اصطلاح خرچنگ قورباغه تند تند روی کاغذ دفترچه می‌نوشت همینطور که متعجب نگاهم رو دوخته بودم سرشو بالا آورد و بهم نگاهی با چاشنی لبخندی خشک زد و گفت مهدیس خانم: برات یه آمپول کوچیک نوشتم  و رو به بابا گفت بگیرید و همین الان تزریق بشه
با احساس تهوع و کمی ترس مبهم روی مبل کنار دکتر نشستم و دستامو در هم گره کرده بودم و با حرص ناخونامو بهم میسابیدم و توی فکر بودم  دستام که با ناخون های بلند هلالی بدون لاک تقریبا کبود شده بود یخ کرده بود و  سردی دستامو از رگ گردن بیشتر بخودم احساس میکردم!
سرم پایین بود و در افکار مهیب که از آمپول کوچیک یک سی سی دیوی با خنجر دو شعبه ساخته بود فرو رفته بودم دکتر طبق عادت معمول بعد نسخه عجیب غریبش که پر شده بود از انواع داروی سیستم گوارش و اعصاب!!!  مراعات های دارویی و غذایی رو برام روی کاغذ نوشت چون حتی اون پیر مرد مو گندمی قد بلند هم ذهن معیوبم رو خونده بود و میدونست که من هم مثل ننه گل خاتون ۱۲۰ ساله  حواس ندارم....
یکهو دستای کوچیک و یخ زده مو با دستای بزرگ و گرمش که آسودگی و خونسردی و خوگرمی ازش می‌بارید گرفت دستمو کشیدم چون من دختر مقیدی بودم و دوست نداشتم یه مرد نامحرم دستمو بگیره...بگذریم که چه عقاید هیچ و پوچی داشتم اما هنوز هم بر سر این عقاید چه ایستادگی ها که نکردم!!! از حالت قبلی که کمی خنده تمسخرآمیز ازش می‌چکید به حالت پیرمردی مهربون درومد و  گفت مهدیس! دخترم یخ کردی خوبی؟ سرمو تکون دادم و گفتم بله گفت میترسی از من؟!گفتم نه! شما که ترسناک نیستین! این سردی از استرسه هااا گفتم ترس! نه نه و خندیدم گفت اهااا بخاطر آمپول اینطوری شدی بعد کمی بلند خندید و گفت نگران نباش  اگ می‌ترسی خودم برات تزریق میکنم ولی این دارو رو باید امشب بگیری خب! نبینم بترسی که اصلا باور نمیکنم (دکتر م.م از من اسطوره ای ساخته بود که حتی گاهی خودم هم باور نمیکردم) و گفت من دست به آمپولم اصلا خوب نیست و در صورتی که خیلی واجب باشه خیلی کم مینویسم تو که منو خوب می‌شناسی...راست می‌گفت در تمام طول ۷ ساله ای که منو می‌شناخت سرجمع ۲۱۶ تا آمپول نوشته بود که من فقط یکی رو زدم(الکی گفتم به تعداد انگشتای دست هم نبود گمونم کمتر بود) حرفای دکتر آرومم نمی‌کرد بدتر متشنج میشدم و رفته رفته رنگ صورتم بیشتر میپرید اون ترس اصلا قابل توصیف نبود برای من منی که از دید دکتر اسطوره ی ابرو باد بودم (چه کلمه حماسی گفتم)
گفت بیرون بشین تا بابات داروهارو بیاره گفتم چشم و رفتم 
بیرون بودم که بعد پنج دقیقه دیدم دکتر با یک پالتو تقریبا هم قد من که جنس رویه بادی داشت زد بیرون و با عجله رفت و به منشی زنگ زد که بیمار بدحال داره بیمارستان و نمیتونه تا یک یا دو ساعت دیگ مطب بیاد منم کمی آسوده شدم که قرار نیست آمپول بخورم اون هم ازون پیرمرد که آمپول زدن رو در قرن بوق آموخته و جای آمپول از نظر اون از لحاظ آناتومی یقینا مصادف میشد با استخوان کمرم احتمالا!!!
وقتی بابا برگشت خوشحالی از رنگ و روی سرخ و شادابش می‌بارید چون همیشه علاقه شگفتی به آمپول خوردن من داشت و تقریبا نصف پنی سیلین هایی که تا به امروز خوردم از لطف و محبت وی بوده  منشی بهش گفت که دکتر رفته و خانم فلان توی فلان مطب تزریقات بلده و...
زنگ زد برای اون خانم و اومد که آمپول منو بزنه من واقعا میترسیدم اون استرس چیزی بیشتر از یه آمپول بود باورم نمیشد اما یواش یواش از استرس داشتم خونای لبهامو میخوردم
بابا دستمو گرفت و هولم داد در مهلکه تا جان بنهم و کمی از جان نهادن من شاداب و سرزنده شود (ادبیاتم لعنتی)
 رفتم روی تخت دراز کشیدم بعد ده دقیقه که اون خانم و بابا صحبت میکردن خانمه با یه آمپول خیلی کوچیک اومد از خودم و قد و هیکلم خجالت کشیدم که انقد پوست لبامو از استرس کندم شلوارمو کشید پایین و بعد از ضدعفونی آمپول فرو کرد و در عرض چند ثانیه تزریق تمام شد هیچ دردی نداشت ازینکه انقد ترسیدم خجالت می‌کشیدم و با کوله باری از تشکر و حس رضایت خداحافظی کردم و رفتیم خونه
این داستان ادامه ندارد....
مهدیس نماد کاکتوس 🌵