به نام خدایی که اخمو نیست :)🌹

سلام :)نَباتَم :) خاطره ای که میخوام تعریف کنم مربوط میشه به اوایل سال ۹۹ . همون زمان هایی که خودمون رو از ترس کرونا تو خونه هامون حبس کرده بودیم و هر سه دقیقه یکبار با اسپری الکل دوش می گرفتیم :(خاطره از این قراره :

چند روزی بود که دندان آسیابم که ماه ها بود خراب شده بود و مثل یک گودال در بین بقیه دندان های خرابم می درخشید :( دردی گرفته بود که خدا برای کافر هم نیاره . جنس دندون های من از آهکه :( باور کنید :/روزی ۵ بار مسواک میزنم ولی باز هم خراب میشن :(شب تا صبح از درد تو خونه رژه می رفتم . صبح تا شب هم مثل مرغ پرکنده بالا و پایین می پریدم ولی از ترس کرونا حاضر نبودم برم پیش دندان پزشک . تا اینکه بعد چند روز صورتم ورم کرد و فهمیدم کار داره به جاهای باریک کشیده میشه . از پدرم خواستم پیش دندان پزشکی که سال ها است دندان پزشک خانوادگی مون هست نوبت بگیره . پدر هم که منتظره همچین فرصتی بود وقت و غنیمت شمرد و همون لحظه تماس گرفت ولی گوشی خانم دکتر خاموش بود . پدرم هم تلفن و قطع کرد و با مطب تماس گرفت که منشی مطب گوشی رو برداشت و گفت خانم دکتر مازندران نیستن و رفتن شهرشون . بابا پیشنهاد داد بریم پیش اقای ... ولی من قبول نکردم و گفتم پیش دندان پزشک مرد نمیام که یک ساعت دستشو تا آرنج بکنه تو حلقم:/ بعد کلی بحث به این نتیجه رسیدیم که بریم پیش یک پزشک عمومی حداقل یک مسکن قوی بهم بده تا برای مدت کوتاهی هم که شده آروم و قرار پیدا کنم . سریع لباس پوشیدم و مادر هم که می خواست باهامون بیاد رو راضی کردم که نیازی نیست به اومدنش. من و پدر سوار ماشین شدیم و پدر ماشین از داخل پارکینگ اورد بیرون و گفت خب بریم پیش پزشک خانواده ؟ من گفتم نمیام . گفت دیگه چته:/ پزشک خانواده که زنِ . گفتم زن باشه ولی بی سواده :( خوشم نمیاد ازش بریم درمانگاه . بابا گفت : نبات جان برای یک معاینه ساده ۴۰ هزار تومن درمانگاه ویزیت بدم برای پزشک عمومی در حالی که میتونیم رایگان پیش پزشک خانواده ویزیت شیم و خانم .... هم عمومیه؟ گفتم نه من پیش خانم فلانی نمیام:/ بابا هم گفت به درک:/ و راه افتادیم سمت درمانگاه . من از ماشین پیاده شدم و رفتم داخل درمانگاه نشستم تا پدرم بیاد و درد هم ثانیه به ثانیه بیشتر میشد . حالا فقط یک دندونم درد نمی کرد کل فکم درد میکرد :(پدر هم بعد از پارک ماشین وارد درمانگاه شد و روی صندلی کنار من نشست .‌ چند مریض قبل از ما نوبت گرفته بودن و ما باید حداقل نیم ساعتی معطل میشدیم . درد امانم رو بریده بود . شروع کردم داخل راهرو درمانگاه راه رفتن . بابا که وضعیت من رو دید به منشی درمانگاه گفت خانم حال دخترم خوب نیست خواهش میکنم ما رو زودتر داخل بفرستید که منشی درمانگاه گفت باشه مریض بعدی شما برید داخل . اقایی که کنار بابا نشسته بود از بابا پرسید : دندون دختر خانمتون درد میکنه ؟ بابا هم گفت بله . ایشون هم گفتن یک پیشنهادی بهت میدم امتحان کن اگر جواب نداد که هیچ اگر جواب داد برای من دعا کن:) پدر هم که از درد کشیدن های من به ستوه اومده بود گفت بفرمایید . ایشونم گفتن : رفتید خونه نشاسته رو داخل اب ولرم بریزید و دختر تون دهنش رو با نشاسته بشوره . من که هر زمان دندون درد داشتم همین کار رو کردم و جواب گرفتم . در همین لحظه بیمار از اتاق دکتر بیرون اومد و منشی به ما اشاره زد و گفت بفرمایید . پدر هم بلند شد و از اون اقا تشکر کرد و باهم وارد اتاق خانم دکتر شدیم . خانم دکتر که از قبل لطفه شون شامل حال من شده بود و آشنا بودن برای من در شیلد و گان محو شده بودن و با صدایی که از پشت ماسک به زور شنیده میشد اشاره زدن به صندلی و گفتن بفرمایید . پدرم جلو رفت و دفترچه رو روی میز خانم دکتر گذاشت و برگشت پیش من و با هم در دو صندلی که تقربا کنار در بود نشستیم :/ خانم دکتر گفتن چی شده و پدر هم توضیح دادن ایشونم گفتن براشون پنی سلین مینویسم چون احتمال زیاد عفونتِ . اگر برای مدت طولانی هست که نزدن حتما تست کنید . من هم گفتم هیچ وقت نزدم و اروم تو دلم گفتم و نخواهم زد:/
پدرتشکر کرد و جلو رفت و دفترچه رو از روی میز برداشت و با هم از اتاق اومدیم بیرون . بابا به من گفت تو بشین من برم دارو ها رو بگیرم و بیام من گفتم نگیر گفت یعنی چی گفتم پنی سیلین نمیزنم :/ گفت خجالت بکش ۱۸ سالت شده گفتم بگو ۵۰ سال نمیزنم:/ گفت من میرم بگیرم و تو هم غلط میکنی نزنی . گفتم برو بگیر من نمی زَ نم:( و نشستم رو صندلی . بعد رفتن بابا پرستار های درمانگاه که بیکار نشسته بودن پشت میز و به حرفای مردم گوش فرا میدادن سعی در راضی کردن من داشتن و من هم در حالی که از درد در حال از هم گسستن بودم با یک لبخند عمیق نگاشون میکردم:) بابا بعد یک رب اومد و کیسه دارو ها رو میز گذاشت و به من اشاره زد برو تو تزریقات اونم با اخم :/ منم رفتم زیر گوشش گفتم نمیزنم بابا جان قبض نگیر :/ الهی بمیرم براش ق

یافه اش طوری شده بود که گفتم همین الانا است بشینه رو زمین زار زار گریه کنه . گفت تو بگو من چیکار کنم . گفتم بریم تو ماشین بهت میگم . باباهم کیسه دارو ها رو برداشت رفتیم سمت پاشین و سوار شدیم . گفت خب بگو :/ گفتم یادت میاد رفته بودی دکتر یک آمپولی بهت داد برای عفونت دندان که پنی سلین نبود گفت اسمشو ولی درست یادم نمیاد سفازولین بود یا سفالکسین:( با عرض پوزش :(گفت خب که چی . گفتم برو پیش خانم ....پزشک خانواده بگو این و بنویسه برای من بعدشم بریم درمانگاه فلان آمپول و بزنیم . گفت اول اینکه تو که میگفتی بی سواده؟:/ دوم اینکه چرا بریم درمانگاه اون سر شهر خب منشی مطب تزریقات رو انجام میده . گفتم اونجا نمیزنم منشیش بلد نیست:/
گفت خدایا من بکش و راه افتاد سمت مطب خانم دکتر . من تو ماشین نشستم و ایشونم رفت داخل مطب و سر ده دقیقه برگشت و سوار شد و همین طور که ماشین و روشن میکرد و به من که داشتم داخل دندونم اسپری بی حسی میزدم گفت نمی دونی چه جوری راضیش کردم الهی بری زیر ۱۸ چرخ من راحت شم:/ منم گفتم انشاءالله:) و راه افتادیم سمت درمانگاه .جلوی در درمانگاه پارک کرد و باهم رفتیم داخل . و بابا به خانم .... که از آشنایان چندین ساله ی ما است و پرستار درمانگاه است دارو های من و داد و گفت زحمت شو بکش . منم رفتم داخل تزریقات و روی تخت اخر( همیشه تخت اخر رو بیشتر دوست دارم:) چادرم و پهن کردم و منتظر بودم بیان بهم بگن کدوم وری دراز بکشم :/ همین طوری که داشتم پاهام رو تخت تکون میدادم اومدن گفتن دمر شو :/ گفتم عضلانیه؟؟ گفت نه این مسکنه پدرت گفتم مسکنم بهت بزنم . منم خواستم بگم قرار مسکن نداشتیم که فکر کردم بزارم همون نیم مثقال آبروم پیش خانم ... بمونه . برای همین دراز کشیدم و مانتو رو دادم بالا و آماده شدم ایشونم اومدن پنبه کشیدن و زدن . سوزش داشت بیشتر تا درد ولی هیچی نگفتم . چند ثانیه بیشتر طول نکشید که گفتن برگرد منم بلند شدم خودمو درست کردم . گفت دراز بکش آستین مانتوت رو بزن بالا . منم چادر رو تخت درست کردم و دراز کشیدم و آستین رو به زور اوردم بالای آرنج . ایشونم اون طنابه رو ( اسمشو نمی دونم:/) دور دستم سفت کرد و رگ گرفتن و سوزن و وارد کرد و خیلی اروم شروع به تزریق کرد . و در همین حین درباره تمام اقوام سوال پرسید منم دو تا یکی جواب دادم . بعد حدود ده دقیقه گفت تموم شد پاشو . منم بلند شدم و خیلی با احتیاط چادر و جمع کردم و دیگه نزاشتم رو سرم و از اتاق بیرون رفتم . پدرم هم بعد پرداخت هزینه ی تزریق ( خیلی زیاد بود . باید دوره بیمارستانی هلال احمر و تموم میکردم میزنم تو کار تزریقات . درامدش خوبه:/) سوار ماشین شدیم و راه افتادیم سمت خونه :/ شب هم برای دومین تزریق با پدرم رفتیم یک درمانگاه دیگه که زیر زمین بود .پدرم رفت قبض بگیره که دیدم مسئول تزریقات مرده . به اون اقا گفتم مسئول خانم ندارید ؟؟ گفتن هستن الان صداشون میکنم . بعد چند دقیقه یک خانم لاغر که شیلد رو صورتش داشت اومد و دارو ها رو از پدرم گرفت و گفت متاسفانه ما اینجا تزریق وریدی این دارو رو انجام نمیدیم . پدرم به من نگاه کرد و منم با ابرو اشاره زدم که عیبی نداره و رفتم تو تزریقات خانم ها . چادر رو پهن کردم و دراز کشیدم و اماده شدم. اون خانم هم بعد چند دقیقه اومد و خیلی سریع پنبه الکی کشید و خیلی سریع هم تزریق کرد که دردش فاجعه شد . ولی طاقت اوردم و چیزی نگفتم . بعد چند ثانیه گفت بلند شو منم با هزار زحمت پاشدم ولی نگاهم افتاد به خانمی که تخت بغلی در حال تحمل درد فجیع پنی سلین بود و داشت زار میزد . تو دلم گفتم افرین نبات که زیر بار پنی سیلین نرفتی:) و از اتاق اومدم بیرون .
پ.ن ۱: مرسی که خوندید . مرسی 🌹

پ.ن ۲: دارم جبران مافات میکنیم غیبت یکساله رو:)

پ.ن ۳:
پدر بزرگ #مرد
از بس سیگار می کشید
مادربزرگ ساعت زنجیر دار او را که همیشه به
جلیقه اش سنجاق میکرد به من بخشید....
بعد ها که ساعت خراب شد، ساعت ساز عکسی را به من داد که در پشت صفحه اش مخفی شده بود.....
دختری که شبیه #جوانی مادربزرگ نبود
پیرمرد چه قدر #سیگار می کشید

پ.ن ۴:
من غریبانه ترین زن رو می شناسم
از سپیده ی صبح
تا سیاهی شب
چندین بار فرو می ریزد
ولی
حاضر نیست
بعضی #نبودن هارو
بعضی #بودن ها
پرکند......!
پ.ن ۵:
گاهی دلت می خواهد
دنج ترین گوشهء دنیا بنشینی و
با خیال راحت
دلتنگی هایت را پهن کنی و
‌ #دوستت دارم ها را فریاد بزنی
برای کسی که قرار نیست
#هیچ وقت بفهمد که چه قدر
دوستش داری

پ.ن ۶ : ۱۵:۵۰ دقیقه به وقت باران:)