سلام
از اعماق وجودم براتون سلامتی و پول ارزومیکنم امیدوارم حال جسمی و روحی خوبی داشته باشین
به لطف مجازی برگزار شدن کلاس ها چشمی برای من یکی نمونده از صبح تا شب سرم تو گوشی هست خیلی سعی میکنم تمرین هایی که برای خستگی چشم هست انجام بدم ولی اخرشب ها اغلب چشمم قرمز میمونه
دو ماه پیش به پیشنهاد یک از دوستان افتادم دنبال اینکه برم کارآموزی هر چند راضی کردن خانواده سخت بود بابام میگفت بشین درستو بخون بری وقت نمیکنی مامانم به شدت مخالف شرکت خصوصی چون نمیدونه چه محیطی داره مونده بودم اصرار کنم تا قبول کنن یا تسلیم بشم
یه کلاسی میرفتم مربیش عجیب دوست داشتنی بود از نظرم در طول کلاس در مورد همه چیز باهم صحبت میکردیم خودش دختر نداشت و به من لطف داشت
سر کلاسش یه بار بم گفت سرکار کجا میری گفتم دانشجوام فعلا گفت کی میری سرکار گفتم نمیدونم جامعه هم خرابه هرجایی نمیشه رفت و... خلاصه ترکیب حرفای مامان و بابامو تحویلش دادم
بم گفت مهرو یه دختر ۲۰ ساله سرشو گول بمالن میگی بچست ولی یه دختر ۳۰ ساله وقتی میاد بیرون و سرش کلاه میره میگن پخمست برو دنبال کار حتی شده تلفن جواب دادن باشه ولی حواستو جمع کن.. سرت کلاه رفت حواست باشه دیگه تکرار نشه
خلاصه حرف هایی رد و بدل شد که تصمیم گرفتم باز بگم تا قبول کنن
البته مشکل فقط راضی کردن مامانم اینا نبود بلکه این ۵۰ درصد ماجرا بود برادرهای گرامم باید تایید میکردن که با مشقت های فراوان تصویب شد که اگر جای مناسب پیدا شد برم
تو سایت ها گشتم و رزومه فرستادم و درخواست دادم تا یه جا که شرایطش بهتر از بقیه بود رفتم صحبت کردم قرار شد دو هفته همین جوری برم اگر همه چیز خوب بود قرارداد ببندم البته نصف سفته رو هم دادم اولش خیلی ذوق داشتم شب قبلش کیفمو اماده کردم لباسایی که میخواستم بپوشم و اماده کردم حس میکردم یه شروع خوب قراره داشته باشم که مسیر زندگیم عوض میشه خلاصه پس از مدت ها حس خوبی سراغم اومده بود
روزای اول با اشتیاق میرفتم از ۸ صبح بود البته من ۹ میرفتم تا ساعت ۵
رفت و امدش با مترو خیلی راحت بود برام دوتا ماسک میزدم اوایل مامانم میدید عصبانی میشد میگفت یکی کافیه اکسیژن بهت باید برسه هر چی گفتم خیلیا با ماسک هم کرونا گرفتن و مترو خطرناکه باز قبول نمیکرد پس با یه ماسک از در میزدم بیرون تو راه پله یکی دیگه روش میزدم دستکش داشتم چند دقیقه یه بار الکل میزدم همش خلاصه تمام تلاشمو میکردم که رعایت کنم
تو مترو بعضی جاها همه رعایت میکردن فاصله میگرفتن گاهی که خسته بودم با فاصله میشستم ولی بار ها شد ایستگاه های بعد یکی نشست کنارم از اونجایی که گفتن اینکه باید فاصله را رعایت کنیم فایده ای نداره خودم بلند میشدم میرفتم جایی که کسی نباشه
تو شرکت هفته اول یه سری کار هارو یاد گرفتم ولی سه هفته بعدش داشتم هر روز اون کاررارو انجام میدادم مغزم هنگ کرده بود دلم میخواست یه کار جدید انجام بدم ولی چاره ای نبود قرارداد امضا کرده بودم اگر جا میزدم جدای هزینه مالیش غرورم جلو خانوادم میشکست چون بم گفته بودن و من قبول کرده بودم
یه شب سرم تو گوشی بود خوابم نمیبرد که صدای سرفه مامانمو شنیدم قلبم داشت تند تند میزد همش تو مغزم این بود که نکنه کرونا باشه خیلی ناخداگاه ساعت ۳ نصفه شب زدم زیر گریه یااین حال که زیاد سرفه نکرد ولی من به شدت ترسیدم خدارو شکر فرداش هیچ مشکلی نداشت ولی من همچنان استرس داشتم
همش منتظر بودم ۵شنبه جمعه بشه که نخوام برم شرکت برام به شدت کسل کننده شده بود هر شب کفشمو الکل میزدم لباسامو میشستم و استرس داشتم نکنه امروز از یکی گرفته باشه گذشت تا سه هفته پیش که کلاسای دانشگاه هم شروع شد جالبی کلاس های مجازی اینه که همه راس ساعت حاضر میشن و وقت پرتیش عملا خیلی کمتر از حضوریه از شانسمم هفته اول همه کلاسام شروع شده بود و درس داده بودن
من یه عادت دارم باید کامل خوشخط وخوانا با ذکر تمام نکات مهم جزوه بنویسم
در طول کلاسا ویس میگیرم بعد کلاس دوباره گوش میدم نکته نکته مینویسم خب قاعدتا زمان گیر هست این کار اون هفته برای من وحشتناک بود خسته و کوفته میومدم خونه باید میشستم کلاسای ضبط شده رو میدیدم و جزوه مینوشتم تا دو اکثر شبا بیدار بودم و کارامو میکردم و بعدش ساعت 7:30بلند میشدم میرفتم جایی که همش نگاهم به ساعت بود که زودتر بگذره به ۵ برسه
یه شب خسته و کوفته برگشتم لباسامو انداختم تو ماشین نشستم اولین کار روشن کردن داده بود دیدم دوستان همه استوری گذاشتن حوصله نداشتم ببینم اصلا اون لحظه برام مهم نبود اصلا تا اینکه یکی از دوستای صمیمیم پیام داد مهرو من اصلا باورم نمیشه با چشمایی که از خستگی داشت بسته میشد گفتم منم ولی چیو؟؟
گفت این همه بچه ها استوری کردن ندیدی سحر کرونا گرفته بود مرده
سحر یکی از دوستای دوران دبیرستانم بود
حالم اون لحظه گفتن نداشت فقط لبمو گاز گرفتم گوشی پرت کردم ی طرف رفتم زیر پتو زدم زیر گریه خیلی خاطره داشتم باهاش از یکی خوشش میومد میخواستن ازدواج کنن کلی چیز تو ذهنم میومد کم کم با سردرد داشت خوابم میبرد که مامانم بیدارم کرد الان چه وقت خوابیدنه پاشو شام بخور صورتمو دید گفت چت شده مهرووو کسی اذیتت کرده گفتم اخر و عاقبت این شرکتا خوب نیست
گفتم مامااان چی میگی الکی بلندشدم رفتم تو یه چیزی خوردم روش دوتا قرص خوردم دوباره برگشتم سرجام بعد چند مین مامانم اومد گفت مهرو چی شده
سرم خیلی درد میکرد مامانم شروع کرده بود گفتم مامان بم خیانت کرد نشست کنارم گفت دستت درد نکنه مهرو من اینجوری دختر بزرگ کردم کلی حرف زد منم به یاد دوستم اشک میریختم اخرش مامانم گفت حالا اسمش چی بود وسط گریه هام خندم گرفته بود عین دیوونها میخندیدم اخر بش گفتم یکی زد تو سرم گفت یک ساعت منو گذاشتی سرکار
تو الان گریه کنی اون زنده میشه پاشو قران بخون براش
یاد سرفه های مامانم افتادم گفتم نکنه خانواده منم بگیرن و بمیرن باز گریه میکردم کلا رفته بودم تو جویی که وقتی حالت بده به همه چیزای بد فکر میکنی و بدتر میکنی حال خودتو
سرم خیلی خیلی درد میکرد دیگ جونی برای گریه نداشتم یکم تو اتاق راه میرفتم یکم سرمو فشار میدادم بعدش با شال بستم ولی فایده نداشت کنار تخت روی زمین نشسته بودم سرمو فشار میدادم فکر این که فردا باز قراره برم شرکت حالمو بدتر میکرد
مامانم بنده خدا هی میومد بم سرمیزد میگفت چیزی نمیخوای بهتر شدی
ولی انرژیم به قدری تحلیل رفته بود که به زور ابروهامو مینداختم بالا
اخرش زنگ زد به امیر صداش تو اتاق میومد که میگفت دکتر که نمیشه رفت برم داروخونه بگم سردردش زیاده ببینم چی میدن
نمیدونم امیر چی گفت ولی نمیدونم چقدر بعدش در حالی که هنوز کنار تخت بودم امیر و رضاو مامان و بابام اومدن تو اتاق
دستمو گذاشتم رو چشمم نور بم نخوره
امیر مچ دستمو گرفت گفت چه کردی بچه مامانم نشست بابامم رفت بیرون امیر ناراحت نگام میکرد رضا داشت سرم اماده میکرد و دنبال جایی که بتونه وصلش کنه
بالاخره وصل کرد برام سوزش خیلی کمی داشت یکم اولش خواستم دستمو تکون بدم که امیر گرفت نمیدونم چی تو سرم زد که کلا زرد شد
این فکر که ممکن منم یکی از اعضاخانوادمو از دست بدم از درون باعث میشد بلرزم دست امیرو گرفته بودم فشارمیدادم اونم هی میگفت چرا اینجوری میکنی حرف بزن ببینم چته ولی حس میکردم اگر بگم باعث میشه بقیه فکر کنن من چقد بچه ام پس هیچی نگفتم سرم که تموم شد رضا اومد درش اورد به امیر گفت کمکش کن برگرده سعی کردم مخالفت کنم اروم گفتم خوب میشم خودم ولم کنین
چیزی نگفتن اولین بار بود که قرار بود امپول بزنم و بش فکر نمیکردم ذهنم از فکر کردن خسته شده بود یه سوزش بدی حس کردم بالشتمو محکم گرفتم و نفس عمیق کشیدم وقتی تموم شد رضا گفت چه دختری داریم ما یکی دیگ زد که کمرم بسی درد گرفت تموم شد بلند شد وسایلاشو جم کرد رفت بیرون امیرم همون جوری بغلم کرد و اونم رفت و نمیدونم چقدر گذشت که خوابم برد و وقتی چشمامو باز کردم ساعت ۱۱ بود و من تو خونه بودم
زنگ زدم شرکت گفتم حالم بده چندروزی نمیام
در اخر ازتون ممنونم که خوندین
برای همتون دعا میکنم سالم باشید
ایام بکام