خاطره کیمیا جان
سلام به همه
اولین باره خاطره میزارم و به وسیله خواهرم با اینجا اشنا شدم اسمم کیمیا ست از تهران و از طریق کانال تلگرام خاطره های قشنگتونو خوندم .من ۲۳ سالمه تازه ازدواج کردم یه خواهر دارم ۱۹ ساله اسمشم کیاناست و شوهرمم همایون ۳۰سالشه و مهندس عمران هستش
من خیلی از امپول میترسم و قبل از ازدواجم حریفم نبودن و من پیروز میدان بودم 💪🏻که نه میزاشتم دکتر ببرنم نه امپول میزدمو.... ولی الان دیگع اوضاع فرق کرده همایون رو سلامتی خیلی حساسع .حتی خودشم مریض میشه امپول میگه بنویسع دکتر براش
خاطره :۲ سال پیش ۵ ماهی میشد که نامزد بودیم و خیلی بیرون میرفتیم کلا همایون اهل گردشع . ابان ماه بود که قرار شد بریم امام زاده داوود ۲ تایی ولی خوب کیانا ام تنها بود تو خونه گفتم بیا بریم گفت که میخواد بره انقلاب کتاب تست بگیره اون موقع کنکوری بود گفتم باشه ....ساعت ۱ اومد دنبالم همایون کلی تو راه خوش گذشت 😍ولی نمیدونم جاده امام زاده داوود رو دیدید یا نه حالت مارپیچ داره و کلا توی پاییز و زمستون جادش مه است و از شانس ما خیلی سرد و مه بود .انقد تو ماشین این ور اون ور شدیم سر درد و حالت تهوع گرفتم رسیدیم امام زاده پیاده شدیم لرز گرفتم خیلیییییییی سرد بود سوز میومد و تا استخونم سردم میشد همایون کاپشنمو پوشوند کلاه گذاشت با شال ام دهنمو قشنگ پوشوند و یه پتو مسافرتی ام دورم پیچید ولی بازم سرد بود خلاصه رفتیم زیارت بعدشم بازارش😍و بعدم نشستیم آش خریدمو چای خوردیم ولی من حالم بد بود و از سرما ام دندونام میخورد بهم ولی به همایون چیزی نگفتم چون اگ میفهمید میگف برگردیم.از جاده که میومدیم پایین ته بازارش الوچه و لواشک میفروختن کیلویی 😋😍با بدبختی راضیش کردم خرید ولی خودش نخورد و من دوتا الوچه با طعم مختلفو خوردم و حالت تهوع و گلو دردم شرو شد .برگشتنی تو ماشین بخاری روشن کرد همه دریچه هارم سمت من کرد و من گرما خورد بهم خوابیدم چون هم خوابم میومد هم حال نداشتم هم اینکه حوصلم سر رفت از بس مه بود هیچ جا معلوم نبود 🤦♀
تو خواب بودم دیدم همایون داره صدام میکنه دستشم رو پیشونیمه گفتم همایون بزا بخوابم خوابم میاد
همایون:نه نخواب کیمیا پیاده شو بریم درمونگا ه سرماخوردی عزیزم
اینو که گفت من اینطوری بودم😳😩🥺
پیاده شد در منو باز کنه قفل کردم با سوییچ زد باز شد باز کرد درو گف تب داری نگرانم پاشو عزیزم .بریم منم حالم خوب نیست منم معاینه کنه
من:دروغ نگو حالت خوبه گولم نزن
همایون تو رو خدا .بخدا مریض نیسم بخاری روشن کردی گرمم شده بخاطره همینه
همایون:باشه بریم حداقل منو معاینه کنه حالم خوب نیست پیاده شدم رفتیم داخل نوبت گرفتیم بعد ۱۰ دیقه صدامون کردن از رو شونه همایون سرمو بر داشتم گفتم برو زودم بیا بیرون من از اینجا میترسم گفت تو ام بیا نگرانتم با این حالت نمیشع اینجا بمونی (الکی😐😭)رفتیم داخل دکتر گف بفرمایید همایون نشوندم رو صندلی بیمار 😐هنگ بودم قشنگ بغض کردم محکمم دستشو گرفتم دکتر گفت مشکل چیه همایونم کامل توضیح داد دکتر معاینه کرد گفت تبت بالاست ولی مریضی پیشرفت نکرده فشارت پایین و....
بعدم پرسید گلو درد داری از ترسم حرف نزدم داشتم خیلی زیاد دکتر گفت دهنتو باز کن دید گفت یه ذره التهاب پیدا کرده نگران نباشید شربت نوشت برا گلوم و اومدیم بیرون .همایون دارو ها رو گرفت رفتیم به دکتر نشون دادیم کلا یه امپول داده بود تب بر😭 اونم زیاده .اکثرنش قرص بود و سرم
همایون بردم تزریقات سرم و امپول داد منم با گریه برد پشت پرده گفت دراز بکش عزیزم گریع نداره که مثل بچه کوچولو ها میترسی یه دونست کلا
من:تورو خدا ببرم خونه دیگع نمیام باهات بیرون 😭😫
همایون :برا چی انقدگریع میکنی ؟فعلا که سرمه هر وقت امپول زد گریه کن الانم ساکت بخواب ببینم 🤫😠
دراز کشیدم استین مانتومو داد بالا پرستارم اومد کشو بست گفت باز و بسته کن دستتو نکردم همایون مشت میکرد میبست دستمو😂😂😂پنبه کشید وفرو کرد یه اخ گفتم که چسب زدو رفت
همایونم بغلم نشسته بود گف چشات و ببند بخواب تا تموم شع گفتم استرس دارم نمیتونم گفت بخواب تموم شع بیدارت میکنم 😘نمیخواستم بخوابم ولی خوابم برد که با یه سوزشی بیدار شدم ترسیدم پرستار رو دیدم که چرا انقد زود تموم شد سرم
همایون :نترس چیزی نیست تو رگ نزده دستت باد کرده بود میخواد یه جا دیگه بزنه (دستم درد میکرداااا باد کرده بود 😭)
این دفعه رو مچ دستم زد😭
بعد اینکه تموم شد کشید سرم(راسی سرمم زرد رنگ شد بعد بیدار شدنم سفید بود😕)بعدم بغل تخت شرو کرد به امپول شیکوندن 🥺😢همایون اومد جلوم چون سرم زدن نتونسم با کنم باز کرد دکمه شلوارمو کاپشنمو در اورد شلوارمو کشید پایین یه ذره بعدم دمرم کرد و وقتی این کارا داشت میکرد داشت ارومم میکرد امپول اماده شدو پرستار منتظر بود که کامل دمر شم همایونم رفت اونور تخت و پامو گرفت از رونام
همایون :شل کن کیمیا دورت بگردم لج نکن دیگع
من:😭همایون تو رو خدا
ببرم نمیخوام اینجا باشم
همایون :باشه میریم امپولتو بزنیم میبرمت 😘
پرستار بیشتر کشید پایین شلوار و شورتمو و پنبه کشید و زد درد نداشت ولی من گریم صدا دار شد و کشید بیرونو پنبه گذاشت و خودشم ماساژ داد گفت گریه نکن دیگع تمومشد و رفت
همایونم پامو ول کرد اومد از رو پنبه ماساژ داد شلوارمو داد بالا و سرمو بوس کرد گف دیدی تموم شد
من:😭بریم خونه
همایون :چشم خونه ام میبرمت
تو ماشین همش دستشو میزاشت رو پیشونیم
رسیدیم خونه و یه هفته گذشت و من تغییری نکردم و همایون هی اصرار میکرد ولی من راضی نمیشدم تا اینکه کیانا اصرار کردم نگران شده بود راضیم کرد رفتیم .همایون برد درمونگاه طرف خونه خودشون خیلی خلوت بود رفتیم داخل خانم دکتر معاینه کرد گفت که امپول میزنی؟ گفتم نه تو روخدا تزریقی ننویسین گفت نمیشع گلوت عفونت داره و گفت که کمش میکنم با گریه اومدم بیرون کیانا میگفت درد نداره امپول که خودتو لوس میکنی....(نمیترسه اصلا و دوستم داره تازه😑)تا همایون اومد بازم سرم و امپولو...😭بردنم تزریقات پرستار یه دگزا یه پنی ۸۰۰ ور داشت گفت اخرین بار کی پنی زدی ؟ گفتم نمیدونم تست کرد که برای سومین بار دستم سوراخ شد یه ای گفتم که همایون گف چیزی نیس تموم شد رو تخت یه ربع نشستم تا حساسیت دارم یا ن و کل اون تایم گریه و التماس بود😭دماغ و چشام قرمز قرمز بود .پرستار اومد گفت سوزش خارش؟گفتم ن😭گفت اوکی پس دراز بکش کاپشنمو همایون در اورد داد به کیانا کیانا یه گوشه وایساد گفت کیمیا اجی بخدا درد نداره گریه نکن انقد 🤦♀میزتی عوضش خوب میشی زود
همایون دمرم کرد منم صورتمو گذاشتم بین دستامو گریه میکردم و قلبم محکم میکوبید.پرستار امپول پنی سیلینمو اماده کردنی سوزنشو عوض کرد بزرگترشو گذاشت که ترسم بیشتر شد 😨😢 دیدم همایون در گوشم گفت دستمو فشار بده اگه دردت گرفت پرستار اوند پنبه کشید فرو کرد یه سیسسسسسس کشیدمو اشکم ریخت وسطاش دست همایونو فشار دادم دیدم دردم کم نمیشع دستشو ول کردم دست خودمو مشت کردم دیگه اشکم در اومد دستام مشت کرده بودم محکم فشار میدادم که ناخنم دستم برید همایونم سعی میکرد مشتام باز کنه و کشید بیرونو سمت دیگمو زد که سوخت ولی من سفت سفت کردم از ترس اینکه اونم مث اولی درد داره سرمم رو مچ دستم زد بغل اونکی جای سرمن🥺😢
سرما خوردگیه بدی بود خیلی درد کشیدم 😔
ممنون که خوندید ❤️