خاطره مهدیس جان
👋👋👋
سلام بچه ها من مهدیس ام ۲۲ مهرماه نود و نه ۲۱ سالم میشه پشت کنکوری ام و مبتلا ام به یه بیماری ژنتیکی نقص عصبی این بیماری سبب میشه مغزم قلبم دستگاه گوارش و گاهی حتی قسمت های دیگ عملکرد طبیعی نداشته باشن (دلیل اینکه دانشگاه نمیرم وجود همین بیماری هست که زندگیمو محدود کرده و دائما باید کنار خانوادم باشم) شاید ۳یا۴ سالی میشه که اینجا به عنوان یه عضو حضور پیدا کردم از روزی که اولین خاطرمو نوشتم میتونم قسم بخورم که دروغی نگفتم و اغراقی نکردم و همیشه خاطراتم بقدری حقیقی بودن که بازخورد بدی نداشتن مگه چند نفری که همیشه سعی میکنن همه ادما رو فیک نشون بدن و مسخره بکنن دلیل این خلا فکریشونو نمیدونم اما فک میکنن خودشون راستگوترین و حقیقت طلب ترین آدما هستن ...اما گاهی بقدری دلم میشکنه از آدمای اینجا که دلم میخاد تمام خاطراتمو ازین صفحه پاک کنم و هیچ وقت بر نگردم این خاطره رو به عنوان خاطره خداحافظی اینجا میزارم و بعدش برای یه مدت چند ماهه ازینجا میرم قبلا یکبار خواستم این کارو بکنم اما نشد....توی خاطراتی که نوشتم از ادبیاتم و احساساتم استفاده کردم تا شماها رو با خودم هم دل و هم جهت کنم اما اینبار از لحن ادبی استفاده نمیکنم و خیلی معمولی صحبت میکنم تا عمق کلماتم رو بهتر بفهمید و فکر نکنید دارم اغراق میکنم همونطور که گفتم تو خانواده ۷ نفری زندگی میکنم (خانواده ای که برعکس بقیه موقع خوشی نه اما موقع غم پشت هم هستن خیلی زیاد) اما خلاف شما ذره ای هم با خواهر و برادرام ارتباطی ندارم در واقع دلیل اینکه ازشون صحبت نمیکنم اینه که هیچ خاطره خوبی کنارشون (اما در سختی هام کنارم بودن) نداشتم و در واقع بودن یا نبودن اونها تو زندگیم تاثیر خاصی نمیذاره مگر برادر آخرم که ۱۳ سالشه....مامانی دارم که تمام دنیامه و....تنها کسی که همیشه توی لحظات زندگیم نقش داشته بهترین هارو برام گذاشته و مادرانه دوسم داشته پس تنها کسی هست که عمیقاً میخوامش....
من تک بچه نیستم گربه ای هم به اسم اکبر اصغر احمد حامد حمید یا حتی ممد ندارم لفظ قلم هم نمیتونم صحبت کنم! یه گربه خاکستری و سیاه دارم که بیماره و ژنتیکی تنفسش مشکل داره اما نه من درمانی دارم نه اون گربه بیچاره نهایت کارمه بهش محبت کنم تا درد بیماری کمتر عذابش بده اون صاحب تخت و اتاقم نیست چون بیماره و مامانم نمیذاره بیارمش تو خونه و تو حیاط خونه توی انباری ازش نگه داری میکنم و روزی چند بار میرم پیشش باهاش بازی میکنم
برادر عمو یا دایی پزشکی ندارم(اما ارزو داشتم داشته باشم) که وقتی درد میکشم بیاد نوازشم کنه و بگه دردت بجونم و...ازینجور حرفا و بعدِ معاینه بگیرتم و بهم تقویتی بزنه....در عوض وقتی درد دارم میرم تو اتاق و درو میبندم تا کسی شاهد زجر کشیدن من نباشه! چون درد برای من عادته!و اکثر مواقع خودم با میل خودم از داروخونه نزدیک خونه امپولایی که لازم دارم میخرم
یه خواهر ماما دارم که نه علاقه ای بمن داره نه علاقه ای به اینکه بهم آمپول بزنه! یه دوستی هم دارم که اسمش عالیه هست و پرستاری خونده و تو بیمارستان نزدیک خونه کار میکنه و اکثرا زحمت تزریقارو میکشه و قبلا ها پزشکی داشتم که مث خواهرم بود و شاید بیشترین محبت هارو ازون دیدم و اسمش الهه هست ولی چند سالی هست که جز یه عکس پروفایل قدیمی خبری ازش ندارم فقط میدونم رزیدنت جراحی زنان هست و گاهی پیامی با این محتوا برام میفرسته «مهدیس جان عزیز دلم خوب درس بخون » درحالی که هنوز خبر نداره درس خوندن باعث تشدید بیماریم میشه و من هیچوقت نتونستم بیشتر از ۸ ساعت درس بخونم و بالا نیارم!اون تنها کسی هست که بمن میگ عزیز دلم اگر چه حتی حرفای اونو هم باور ندارم!!
از دار و ندار دنیا دوتا برادرزاده دارم که هنوز خیلی بچه ان و دلیل زندگیم هستن(نه بخاطر اینکه حاصل زادوولد داداشم هستن بلکه چون هنوز بچه هستن و دلگرمی و من هیچ علاقه ای به والدین این دو بچه ندارم) وقتی کنارم هستن بهترین حال دنیارو دارم و خوشحال ترین دختر روی زمینم از پانیای دو ساله بگم که تازه زبون باز کرده و میگ «عمه بهم آب بده» «بابا حاجی کیک بخر» و پویان ۷ ساله که تازه یاد گرفته ساعت بخونه و بگه عمه عمه بگم ساعت چنده ساعت هفت و (پنج ده پونزده...) هفت و پونژده عمه و هنوز « ژ و ش و ز » رو نمیتونه درست تلفظ کنه اما به عنوان یه بچه هفت ساله تنها مشوق من برای درس خوندن و همیشه با لحن تاکید میگه عمه تمام شعیتو (سعیتو) بکن دکتر بشی!!! و من گاهی میمیرم براشون و زنده میشم!
من دختر گوشه گیر و تنهایی هستم در واقع دلیل تنهاییم میل خودپرستمه از تنهایی بیش از معاشرت لذت میبرم و در زندگی حقیقی خیلی خیلی کم حرف میزنم آدم مهیج و شادی نیستم و نهایت خوشحالی من برای چیزی یه لبخند کوچیکه و عملا آدم بی ذوقی هستم از نظر دیگران! اما گاهی بعضی چیزها باعث میشه خیلی بلند بخندم!و همه درحالی که چپ چپ بهم نگاه میکنن بگن این دیوونه توی اون گوشی چی دیده که اینجوری میخنده... دختر آفتاب و مهتاب ندیده ای بودم و هستم و تابحال تو چشمای فرد مذکری نگاه هم نکردم البته خیلی مطمئن نیستم در آینده هم همینطور باشم!!! و اعتقاداتی دارم که کمک میکنه زندگی بی دردسرتری داشته باشم...از کارای هیجانی که ریسک بالایی داره خوشم نمیاد
از فیلم دیدن رقصیدن آشپزی کردن لاک زدن و محیط های زنانه مثل آرایشگاه و عروسی خیلی بدم میاد و عاشق پزشکی ام و دوست دارم لش کنم روی تخت و کل انیمیشن های ۲۰۲۰ رو با گوشی و هدفن ببینم و عاشق رپ های شایع و یاس اپیکور و گاها تتلو هستم و نه نه خوشم نمیاد از گردش و گوشه دنج اتاق ۱۲ متریمو با هیچجای دنیا عوض نمیکنم! از شیئی به اسم آمپول نمیترسم و متنفر نیستم و حتی گاهی دوسش هم دارم چون باعث میشه سر پا بمونم و نمیرم!
آرزوم اینه که پزشکی مشهد قبول بشم تا بتونم پیش دکترای بهتر و مجرب تری برم و دنبال درمان بدوام شاید برای بیماریم درمانی پیدا بشه مث «ژن درمانی» یا ازین درمان های جدید ....(چون تابه الان فرصت رفتن پیش پزشکای مشهور شهرای بزرگ نداشتم جز یکی دوبار...)
عاشق بچه ها هستم و قصد دارم اگه روزی پزشکی بخونم دنبال تخصص اطفال برم چون طبق شناختی که از خودم دارم حاضرم برای شاد بودن و شاد کردن بچه ها هر کاری بکنم
وقتی در محیط های شلوغ هستم بچه هارو دور خودم جمع میکنم و اون لحظه هست که به اوج شور و اشتیاق میرسم چون چهره رفتار حرفا و...هر کدوم منو حسابی خوشحال میکنه اونا قلب تر و تمیزی دارن خیلی معصوم هستن و آرزوهای قشنگی دارن
با حرفایی که گفتم
شاید فکر کنید آدم بیچاره ای هستم که بشدت تحت سختی و فشاره اما من آدم خورسندی هستم و بخاطر شرایط حاضر ناراحت نیستم!
خاطره:
ساعت ۵ صبح آلارم گذاشته بودم که شروع کنم به درس خوندن مثل تمام روزای سال که حالم خوب نبود اون روز هم از لحظه ای که بیدار شدم خوب نبودم پشت میز مطالعه نشستم و بعد هر پنج دقیقه مطالعه کرنومتر و قطع میکردم... یه جای کار میلنگید برام عادی نبود میدونستم یه اتفاقی تو بدنم افتاده درد نداشتم اما حالم بد بود ضربان قلبم اصلا منظم نبود گاها تند تند و گاها آروم معدم دچار واکنش شده بود و تهوع شدیدی بهم دست میداد کمکم تنفسم غیر طبیعی شد اینها چیزی نبود که برای اولین بار رخ بده اما حالم خوب نبود تا ساعت ۸ صبح به سختی خوندم کم و بیش اما ادامه ندادم لباس پوشیدم و کارت پول از جیب شلوار بابام برداشتم و رفتم بطرف بیمارستان وقتی وارد شدم یکی از دوستامو که اسمش سمیرا و پزشک بود از دور دیدم برام دست تکون داد لبخند زدم و دستمو به نشونه اینکه شناختمش تکون دادم به طرف هم رفتیم تا به هم رسیدیم شونه هام گرفت و برای رفع دلتنگی کمی باهم خوش و بش کردیم رفتم تو اتاقش و براش توضیح دادم فشارم و پالسم و قطر مردمک چشمم و میزان اکسیژن خونم و...بررسی کرد و گفت خوب شد اومدی زودتر وگرنه معلوم نبود تا کجا پیش بره گفتم چی؟ حالم! گفت چند ساعتی رو پیشم بمون تا شرایطتو کاملا برسی کنم و تحت نظرم باشی اولش قبول نکردم اما بعد کمی نصیحت قبول کردم و گفتم بهش که مامانم خبر نداره من اومدم و الان تنهام میرم بهش بگم و نیم ساعت دیگ برمیگردم با هم خداحافظی کردیم و پیاره رفتم طرف خونه فاصله خونه تا بیمارستان پیاده ۴ دقیقه هست اگ حالم بد باشه نهایتا ۶ دقیقه میشه وقتی رسیدم طبق معمول از توی راهرو صداش زدم مااامااان! مامانی کجاییی؟ دختر خوشگلت اووومد حالش اصلا خوب نیست صداش از پای گاز میومد داشت تدارک ناهار میداد کم کم داشت حالم بهم میخورد ضربان قلبم بالاتر رفته بود و تهوم بیشتر به سختی داشتم صحبت میکردم(شاید باورتون نشه ولی بیماریم وقتی عود میکنه علائمی پیدا میشه که ترجیح میدم بمیرم ولی حالم اونجوری نباشه و با کمتر دارویی برطرف میشه) گفتم مامان رفتم دکتر هوو حالم خوب نبود تو خواب بودی بیدارت نکردم آماده شو بریم بیمارستان باید چند ساعت تحت نظر باشم باز آب روغن قاطی کردم خلاصه باهم رفتیم اونجا برام پرونده موقت تشکیل دادن و رفتم رو تخت انتهای سالن دراز کشیدم سمیرا اومد پیشم یه خانم پرستار هم باهاش اومد تقریبا میدونست که از انژیوکت میترسم دستمو گرفت بهم لبخند زد و ازونطرف تخت پرستار داشت رگ میگرفت و دستمو لمس میکرد که سرمو وصل کنه پنبه که کشید صورتمو طرفش برگردوندم سمیرا گفت اونور نگاه نکن بمن نگا کن راستی تعریف کن چخبر؟! داشت صحبت میکرد که دستم سوخت بدجوریم سوخت چشام اشکی شد ولی سریع پاک کردم بعدشم چسب زد و گفت تموم روی میز فلزی کنار تخت دوتا آمپول بود که اونارو پرستار آماده کرد و گفت برگرد اینارو هم بزنم دوتا آمپول کوچیک ۲ سی سی بود و بی رنگ وقتی برگشتم مامانم امادم کرد گفتم شما برید دیگ پشت پرده خجالت میکشم سمیرا هم شوخی میکرد و میگفت من و مامانت تو رو بزرگ کردیم از ما خجالت نکش کلا یسال بود همو میشناختیم با این وجود خیلی کمکم کرد بیش از حد دختر شاد و شنگولی بود و دوستی من باهاش یه اتفاق کاملا عجیب !!! بدیش این بود که اونم رفت تهران و نموند
پرستار بعد آماده کردن آمپول اومد یکم ترس برم داشت یه طرفمو پنبه کشید و فرو کرد بنظرم فروکردنش بد بود بی اختیار از دهنم یه آخ بلند پرید سمیرا و مامانم گفتن چیزی نیس تموووم!
بعدش آمپول دوم زد دردش از اولیم بیشتر بود و بیشترم میشد اونم تموم شد بعد نیم ساعت رفتن فقط مامانم موند منم بخاطر داروها کاملا گیج بودم خوابم برد بعد حدود ۳ ساعت دوباره سمیرا وضعیتمو برسی کرد و گفت فعلا میتونی بری مراقب باش و استراحت داشته باش ازش خدافظی کردم یهو لپم بوسید منم دستامو دور گردنش حلقه کردم چند ثانیه سرمو رو شونش گذاشتم و بعدش رفتم خونه بعدازظهر از خونه چند مدل میوه برداشتم براش بردم
چند روز قبل اینکه بره تهران رفتم پانسیونش یه جعبه کفش با کاغذ کادو مث جعبه کادو درست کردم یه ماگ سرامیکی براش خریدم اونم کادو کردم گذاشتم تو جعبه کف جعبه رو با گل های نمدی و ریسه تزیین کردم یه کارت پستال رنگارنگ خریدم و توش با خودکار رنگی نوشتم(سمیرا جان با تمام خودکار رنگی های دنیا بهر زبانی که بدانی یا ندانی تنها یک جمله برایت مینویسم دوستت دارم بهترین دوست دنیا) تهش گذاشتم و یه کیک پختم رفتم خونش کلی باهم حرف زدیم و اونم رفت...ده سال ازم بزرگتر بود ولی خیلی دوسش داشتم شاید بعد فاطمه بهترین رفیقم بود که همیشه تمام تلاششو میکرد کمکم کنه فک کنم بیشتر یکسال سال خبری ازش ندارم جز چنتا پیام گاه و بیگاه
روز آخری که رفت گفت پزشکی قبول شی یه جشن بزرگ برات میگیرم با هزینه و پول خودم
آرزو میکنم خدا همیشه پشت و پناه اون و شماها باشه
مهدیس نماد کاکتوس 🌵یا علی