سلام به همه ی دوستان وب و کانال  امین هستم🥰⁦☺️⁩ امیدوارم حالتون خوب  خوب باشه من که خیلی هم خوب نیستم😣حالا تو خاطره متوجه میشید چرا⁦☹️⁩
یه روز که با آروین مشغول بازی بودیم و همینجوری دنبال هم می دویدیم یهو آروین گفت بابایی از بس  توپولی شدی داری نفس نفس میزنیا یه نگاه به خودم انداختم دیدم بعلهههه اوضاع خوب نیست از بس تو این مدت کرونا باشگاه نرفتم و همش خوردم که تقویت بشم خیلی چاق شدم😔(اخه یکی نیست بگه تو این اوضاع و شرایط حالا چه اهمیتی داره ادم چاق و لاغر بشه) همین شدکه تصمیم بگیرم رژیم غذایی رو شروع کنم البته رژیم غذایی که چه عرض کنم محرومیت غذایی.تقریبا سه هفته به همین منوال گذشت و چند کیلویی لاغر شدم با این که خودم میدونستم دارم حماقت میکنم بازم ادامه میدادم به این کار (نمیدونم چه مَرَضیِ که یه وقتایی خودمون هم میدونیم داریم اشتباه میکنیم ولی باز مقاومت میکنیم البته نمیدونم شاید فقط من اینطوری باشم کسی اینجوری نباشه🤔)چند روز بود که همش احساس ضعف میکردم و گاهی هم سر گیجه میگرفتم طبق معمول همیشه سرمم شلوغ بود ولی اصلا تمرکز رو کارهام نداشتم  و خیلی کم استراحت میکردم یه روز که از خواب بیدار شدم که برم سرکار دیدم خیلی حالم بده تقریبا رو پا نمیتونستم بمونم زنگ زدم به الناز و گفتم که من امروز نمیام شرکت و خودت برو و کارا رو همانگ کن و جلسه ی امروزم کنسل کن الی گفت اگه حالت بده بیام پیشت گفتم نه تو فقط حتما امروز برو که به کارا برسی.
آروین هنوز خواب بود که مریم خانم اومد و من و دید و تعجب کرد و گفت سلام شما هنوز نرفتید سرکار؟ گفتم سلام نه امروز نمیرم. گفت صبحانه خوردید؟ نه نخوردم
گفت پس الان صبحانه رو آماده  میکنم که با هم بخوریم و تا صبحانه آماده بشه اروین هم بیدار شد و کلی خوشحال شد از این که من خونه هستم و نرفتم سر کار  صبحانه خوردیم ولی بازم حالم خوب نبود کلی شجاعت به خرج دادم و دلمو زدم به دریا و رفتم آماده شدم که برم دکتر (به امیر هم چیزی نگفتم چون اگه میفهمید کلی میخواست غر بزنه و ...)
آروین گفت کجا میری بابایی؟گفتم میرم جایی کار دارم زود برمیگردم گفت نمیشه منم باهات بیام؟ گفتم نه عزیزم😘 با قیافه ای ناراحت رفت تو اتاقش😔
 منم منتظر بودم تا اسنپ بیاد چون سرم گیج میرفت گفتم  خودم رانندگی نکنم بهتره.بلاخره رسیدم درمانگاه و دیدم اوه چه قدر هم شلوغه🤦 نوبت گرفتم و نشستم تا نوبتم بشه. نوبتم که شد وارد اتاق دکتر شدم، دکتر یه آقای تقریبا مسن بود با چهره ای کاملا جدی😣⁦☹️⁩ 
شرح حال دادم و یه نگاه عاقل اندر سفی بهم کرد و گفت برات ازمایش مینویسم جوابشو بیار ببینم و بعد برات دارو مینویسم.تشکر کردم و اومدم بیرون و رفتم طبقه ی پایین درمانگاه که آزمایشگاه بود نسخه رو دادم پذیرش و قبضی بهم داد و  گفت برید اتاق ۴ و  رفتم اما تمام وجودم استرس بود😣 ولی به روی خودم نمیاوردم خانمی که ازمایش میگرفت با لبخند گفت سلام بفرمایین بشینید نشستم رو صندلی آستین لباسمو دادم بالا و گارو بست به دستم از بس فشارم پایین بود رگمو پیدا نمیکرد بعد از کلی جست و جو سوزن رو وارد دستم کرد به طرز وحشتناکی سوختم😭 گفتم آییییی یکم سوزنو چرخوند تو دستم دو تا شیشه خون ازم گرفت و سوزن رو در آورد و چسب زد و گفت روشو محکم نگه دار. خواستم بلند شم که از زور سرگیجه دوباره نشستم خانمِ گفت این شکلات رو بخور و چند دقیقه استراحت کن بعد برو. شکلات رو خوردم و چند دقیقه همونجوری که نشسته بودم چشمامو بستم دیدم یکم بهترم و بلند شدم رفتم بیرون پرسیدم کی اماده میشه گفت سه چهار ساعتی طول میکشه.
دیگه تو این مدت که نمیشد بشینم اونجا باز اسنپ گرفتم رفتم خونه. مریم خانم تا منو دید گفت شما حالتون خوبه؟؟؟ خیلی رنگتون پریده گفتم خوبم فقط یکم میخوام استراحت کنم. رفتم تو اتاق که اروین اومد گفت بابا حالا که امروز نرفتی سرکار بیا با هم بازی کنیم دیگه گفتم یکم استراحت کنم بعدش با هم بازی کنیم اروین هم گفت باشه پس منم کنارت میخوابم گفتم باشه. اومد بغلم کردم و منم چشمامو بستم که بخوابم تازه چشمام گرم خواب شده بود که یهو پریدم حس کردم حشره ای چیزی رو پلکمه که یهو اروین گفت ببخشید بابایی میخواستم ببینم خوابیدی یا هنوز بیداری دست زدم به مژه هات
🤦 گفتم اروین جان بابا تو که خوابت نمیبره ،الان بازم تا من بخوابم بیدارم میکنی پس برو به بازیت برس من یکم استراحت کنم حالم جا بیاد میام با هم بازی کنیم گفت باشه و رفت بیرون(این عادت همیشگی آروین که وقتی کنار کسی بخوابه اگه خودش بیدار باشه با مژه های طرف مقابل بازی میکنه که بیدارش کنه😣) 
دوباره سعی کردم که چشمامو بذارم رو هم و بخوابم دیدم گوشیم زنگ میخوره😭  برداشتم دیدم امیرِ جواب دادم بعد از سلام و احوال پرسی معمول امیر گفت الناز گفته امروز نرفتی سرکار حالت خوب نیست (خواهر من یکم راز دار باش خب)گفتم  خوبم فقط یکم بی حالم گفت رفتی دکتر؟ گفتم اره رفتم برام ازمایش نوشت چند ساعت دیگه جوابش اماده میشه میبرم نشون میدم بهش ببینم چمه. گفت نمیخواد بری بگو کجا ازمایش دادی من چن  ساعت دیگه میام خونه خودم جوابشو میگیرم و میام .دیگه حوصله ی مقاومت نداشتم بهش ادرس و دادم  و قطع کردم🤦 
چند ساعتی خوابیدم و بیدار شدم و دیدم صدای امیر هم میاد رفتم بیرون بدون این که سلام کنه گفت امین تو مطمئنی الان خوبی و زنده ای؟ گفتم چه طور؟؟؟
گفت چه طور؟ جواب ازمایشتو گرفتم داغونی 😠
چیکار کردی با خودت؟ اصلا چرا اینقدر لاغر شدی؟ 
گفتم امیر جان صداتو بیار پایین خیلی سرم درد میکنهو بعدش براش توضیح دادم که چی شده و...طبق معمول همیشه کلی غر زد (فکر کنم تقریبا تمام پزشکا اینجوری غر غرو و بی اعصاب میشن 😂)(البته حق هم دارن شغل بسیار سخت و حساسی دارن) به مریم خانم هم گفتم اگه میشه یه چای یا قهوه برام بیار.
امیر یه کیسه ی پر دارو رو گذاشت رو میز(چه برادری دارم من اینقدر به فکرمه که همین که جواب آزمایشو دیده دارو تجویز کرده و خودش هم گرفته آورده 😜) گفت همه ی این دارو ها رو  باید استفاده کنی تا بدنت تقویت بشه یکم دیگه با این شرایط پیش بری زنده نمیمونی گفتم باشه قرصا شو میخورم ولی امپولاشو نمیزنم🥺 گفت هم قرصا رو میخوری هم آمپولارو میزنی همون موقع مریم خانم  دو فنجون قهوه اورد  گفتم حالا بذار قهوه مونو بخوریم بعدش در بارش تصمیم میگیریم  امیر رفت دور تر از همه نشست و ماسکشو  برداشت و یه ذره خورد گفت چه قدر تلخه😣 مریم خانم گفت چون همیشه  آقا امین تلخ میخورن گفتم شاید شما هم اینجوری میخورید. یکم شکر بریزید توش بهتر میشه. (ولی از نظر من اوقدر ها هم تلخ نبود شایدم من به این طعم عادت کردم.) امیر گفت از خیرش گذشتیم و دیگه نخورد😄
به منم گفت بخور زود آمپولاتو بزنم و میخوام برم گفتم امیر من که مریض نیستم یه مدت تغذیه مو درست کنم خوب میشم. گفت کمبود این همه ویتامین تو بدن اگه مریضی نیست میشه بگی پس چیه🤔 استرس بدی گرفته بودم چون میدونستم امپول های ویتامینی خیلی درد دارن😣 گفتم باشه ولی فقط همین این بار میزنم بقیشو قرص میخورم گفت باشه🙂 بلند شدیم و رفتیم تو اتاق که آروینم  اومد گفتم بابایی برو بیرون (نمیخواستم جلوی آروین ابروم بره🤦) اروین گفت بابا جونم من میخوام پیشت بمونم دستمو بگیر بهت انرژی بدم. امیر گفت باشه عمو جون بمون. البته بیشتر به خاطر خودش گفت چون میدونست مجبورم جلو ی آروین یکم خوددار تر باشم😟 امیر سه تا امپول آماده کرد‌(نروبیون، ویتامین C, ویتامینD3)😭 درازکشیدم  شلوارمو یکم از یه طرف  آوردم پایین که امیر اومد بالاسرم از دو طرف اورد پایین اسپری الکل زد وای که چه استرس بدی داشتم این وسط هم آروین میگفت خوبی بابا؟ مجبور بودم با لبخند بگم اره😬🥺 اولی رو زد که واقعا هیچی نفهمیدم ویتامین  D3 بود دومی رو که میخواست بزنه گفت ویتامین C یکم درد داره (اره جون خودت فقط یکم درد داشت؟😭) سوزن رو که وارد کرد یکم تکون خوردم که واقعا غیر ارادی بود از همون لحظه ی شروع تزریق واقعا دردش شروع شد و رفته رفته هم بیشتر میشد فقط خیلی آروم گفتم آآآآییییییی امییییییر، امیر درش آورد ولی باز انگار دردش تموم که نشده بود هیچ داشت بیشتر هم میشد😭 
امیر چند دقیقه صبر کرد و بعدش گفت آخری هم بزنم؟ با اشاره ی سر گفتم آره. آروین هم که انگار داشت کارتون مورد علاقه شو میدید اینقدر با هیجان نگاه میکرد و دیگه از احساسات خبری نبود بچه تر که بود گریه هم میکردو به امیر میگفت به بابام آمپول نزن و دردش میگیره و....
امیر اخری هم که نروبیون بود رو زد یکم سوخت ولی چون درد قبلی رو کشیده بودم دیگه مقاوم شده بودم در برابر این یکی 💪بالاخره تموم شد و یه نفس راحت کشیدم.
بعد از این که کمی دراز کشیدم تو جام، بلند شدم و رفتم بیرون از امیر تشکر کردم که زحمت کشیده🙏 بهم گفت که قرصا رو کِی بخورم و... زود رفت. هر چی بهش اصرار کردم که بمونه گفت نه زیاد نباشم پیشتون بهتره بیچاره حتی اون مدتی هم که پیش ما بود ماسک داشت چون میگه ممکنه ناقل کرونا  باشه. امیر فقط وقتی خودش تو اتاقش تنها باشه ماسک نمیزنه سرکارش که تو بیمارستان و  مطب یکسره باید بزنه وقتی هم که میاد خونه به خاطر این که افراد خانواده نگیرن بازم باید با ماسک باشه به نظرم یکم رعایت کنیم هم به خاطر خودمون  هم به خاطر این طفلی ها که اینقدر تحت فشار هستن من واقعا این خستگی و شکستگی رو تو چهره ی امیر میبینم و قطعا بقیه هم همینطور هستن خودشون هیچ اعتراضی ندارن چون این راهی بوده که خودشون با آگاهی انتخاب کردن اما انصاف نیست که ما هم رعایت نکنیم و هم خودمونو و هم کادر پزشکی و درمان رو به زحمت و سختی بندازیم.
خب دیگه بسه سخنرانی⁦☺️⁩ 
من همچنان دارم قرص های ویتامینی میخورم تا جبران اون رژیم احمقانه رو بکنم و رفتم پیش دکتر تغذیه و یک رژیم درست و اساسی گرفتم😃
ببخشید که خیلی طولانی شد 🙏
شما هم اگر از این کارایی که 

می

دونستید اشتباهه ولی انجامش دادید حتما تو نظرات بگید که بفهمم من فقط تنها نیستم که دچار این مریضی هستم😂
🙏بهترین لحظات رو براتون آرزو میکنم🙏