خاطره هانا جان
سلام عزیزای دلم خوبید؟ خوشید؟سلامتیت؟ بلههه هانام دیگه😄🙈میدونید چقدرر دلتنگتون بودم خیلی این چند وقته سرم شلوغ بود مگرنه حتمااا میومدن براتون خاطره میذاشتم الانم خداروشکر کار خاصی ندارم برای همین اومدم که با حوصله براتون خاطره بنویسم😊❤️
یه روز پاییزی قبل اینکه برم مدرسه صبح از خواب پا شدم دیدم یخورده گلوم درد میکنه ولی اصلا اونقدری نبود که حتی بخوام به کسیم بگم... رفتیم مدرسه جایی که من میشستم تو کلاسمون دقیقا روبه روی کولرمون بود از اونجایی که بیشتر بچه های کلاسمون گرمایین حتی تو پاییز هم کولرو میزنیم ما😂😐خلاصه هرکاری کردم که حداقل بتونم جامو عوض کنم که گلو دردم بیشتر نشه ولی نشد😁 دیگه تا زنگ اخر باد کولر مستقیم به من بدبخت میخورد😂😐وفتی میخواستم برگردم یکم گلودردم بیشتر شده بود اومدم خونه دیدم امیر و خاله اینا اومدن خونمون راستش یکم ترسیدم😂 گفتم نفهمه طوریمه😂 کلی سلام احوال پرسی کردیم با خاله و امیر بعدش طبق معمول همیشه منو امیر کلی همو اذیت کردیم و سر به سر هم گذاشتیم🤣🤪 و ناهار خوردیم عصر یکم سردردم گرفته بودم ولی ترجیح دادم هیچی نگم😆خلاصه یکم دوباره سربه سر امیر گذاشتم😂بعدش رفتم یکم درسای فردامو بخونم بعد اینکه درسا رو خوندم سرمو از تو کتاب بالا آوردم دیدم سردردم شدید تر شده گفتم حتما بخاطر اینه یک ساعته سرم تو کتابه یکم رفتم دراز کشیدم رو تخت و چشامو بستم ولی اصلا خوب نمیشدم از اینور گلو دردم داشت بهم فشار میاورد🥺 منم دراز کشیده بودم که امیر در زد و اومد تو اتاق:دادا جونم گوشیتو میدی؟ من دستم رو چشام بود و گفتم: چرا؟ امیر: اون فیلمه بود که میخواستمش برام فرستادیش ولی باز نمیشد الان بده میخوام شِیرش کنم ببینم باز میشه برام🤷🏻♂ من خیلی کم صدامو بردم بالا😂( خو چیکار کنم رو اعصابم بود این بشر😂😐) امیر رو میز کامپیوتره بیا ببرش حوصله ندارم😂😐 امیر: باشه دادا چرا میزنی حالا😂😐 اومد که گوشیمو برد گفت هانا چرا بیحالی؟ خوب بودی که😐😂 خدایی نمیدونم چطور از دهنم پرید گفتم سرمو گلوم درد میکنن😐😒 امیر: عه عه پس چرا نمیگی؟😡 کجای سرت درد میکنه هانا جانم؟ منم با دست نشون دادم! گفت وایسا برم از تو ماشین وسایلمو بیارم ببینم چت شده باز🥺😐 سری امیر اومد تو اتاق مامان و خاله هم دیدن امیر کیفشو آورده نگران شد پشت سر امیر اومدن تو اتاق و خاله گفت: هانا خاله جون چی شده؟😳 امیر گفت: هیچی مامان چیزی نیست ایشاالله یکم سردرد داره...
خب امیر اول فشارمو گرفت گفت خوبه فشارت، بعدش گلومو معاینه کرد گفت یکم عفونت داره؛ خداروشکر هیچ تبی چیزی هم نداری
بعد گفت خاله لطف میکنی بری دفترچه ی هانا رو بیاری چندتا دارو بنویسم براش؟ خلاصه امیر داروهارو نوشت و میخواست بره بگیره من پرسیدم چی نوشتی امیر؟ امیر:چندتا قرص نوشتم من: امیر امپول ندادی که؟🥺 امیر:چرا عشق دادا، یدونه باید بزنی من: امیررر نهههه🥺 مامان:عهه زشته حالا😐امیر پسرم عمو یه ساعت دیگه میاد میخوای وایسیم خود عمو بره بگیره دیگه اذیت نشی؟ امیر: نه خاله این حرفا چیه آبجیم اذیته سری داروهاشو باید مصرف کنه که زود خوب شه👍😊 مامان: باشه پسرم دستت نکنه عزیزم❤️ نمیدونم دقیقا چند مین گذشت که امیر برگشت... اومد تو اتاق من:امیررررر🥺🥺😭 خواهششش میکنممممم امیر: دادا دورت بگرده نمیشه عزیزم ببین الان عفونت گلوت کمه الان میزنم که دیگه زیاد نشه
یکم باهاش کلنجار ولی مثل همیشه تسلیم امیر جان شدم😐😂😡 با اکراه دراز کشیدم امیرم امپولو اماده کرد و پدو از جلدش در اورد و اومد کنار تخت منم گوشه ی شلوارمو اوردم پایین و همین که امیر پنبه رو کشید رو پوستم از ترس تکون خوردم🥺 امیر: هانا جان اروم باش عزیزم یه نفس عمیق بکش که اروم شی😊 همین که یه نفس عمیق کشیدم امیرم سریع سوزنو فرو کرد🥺 فرو کردن سوزنو حس کردم میخواستم ایندفعه تحمل کنم و هیچی نگم با اینکه امپولش درد داشت ولی تا وسطاش موفق شدم ول تحمل کنم💪🏻 امیر پرسید: دادا خوبی؟ من: امیر دردد دارههه بسههه😩 امیر: باشه عزیزم اخراشه همین که این جمله رو گفت سریع پنبه رو گذاشت کنار سوزن و کشیدش بیرون😣 و یکم جاشو فشار داد😢 بعدش گفت ببخشید اگه اذیت شدی خوشگلم❤️😊 مامانم اومد تو حالمو پرسید امیرم گفت خاله داروهاشو حتما سر موقع بخوره اگرم فردا حالش اوکی نبود اصلا نره مدرسه😊
پ ن: "لذت بردن " از زندگی شبیه به اسلوموشن کردنِ لحظه هاست!
دوربین های جدید می تونند یه ثانیه رو تا چند ثانیه طولانی کنند و و ما اجزای اون لحظه ها رو ببینیم.
در ذهنمون هم میتونیم همین کارو با لحظه های دلچسب زندگی بکنیم!
اینجوری زمان رو "شکست" می دهیم...
خیلیا دقیقا همین توانایی رو در مورد غم و لحظات تلخ دارن...
یه اتفاق ناخوشایند رو بارها و بارها با جرئیات و به شکل صحنه آهسته باز سازی و باز بینی میکنن!
بیاید تمرین کنیم فقط خوشی هارو کش بدهیم❤️
پ ن: مواظب خودتون باشید خیلی خیلی دوستتون دارم❤️😍