خاطره آیدا جان
• سلام آیدا چمن آرا هستم ۱۶ سالمه امپول میترسم متاسفانه عمو و بابام پرستاره ما کلا ۵۰ تا نوه ایم اگه رای بدید سوال میدم هرروز براتون خاطره بذارم اندازه ۵۰ تا نوه رای بدید ممنون میشم در ایام کرونا رفتم بیمارستان حالم خراب بود وای چشامون روز بد نبیند عموم گفت آیدا برو بخواب گفتم چرا گفت امپول ترسیدم و رفتم و شروع کردم به گریه کردن و هنوز عموم نیومده بود بزنه نفسم بالا نمیومد عموم اومد گفت چخبرته کل بیمارستان گذاشتی رو سرت دید نفسم بالا نمیاد گفت برین اکسیژن بیارین و سرم وصل کردن و روح من خبر نداشت دیدم عموم گفت بالاخره چشمان باز کردی که دیدم دمرم کرد و داد میزدم امیر حسین بدو دارم سکته میکنم دیدم امیر اومد گفت عشق من چی شده من با امیر خیلی راحت هم محرمه هم داداش اخه من داداش ندارم خود امیر حسین و امیر محمد جاشو پر کردن هم پسرعمومن و خیلی دوستشون دارم و دیدم امیر عصبانی شد😡😡گفت بابا بذار بیاد هوش بچه رو کشتید و من نزدیک بود تا در حد مرگ برم ولی دیدم امیر داره قلبم رو ماساژ میده و قلبم نمیدونم چششه دیدم هردو امیر دارن گریه میکنن گفتم امیرحسین گریه نکن بخاطر من من یک لحظه بیهوش شدم و رفتم تو اون دنیا و دیدم و برگشتم و دیدم امیر محمد داره گریه میکنه گفتم امیرم گریه نکن😭😭بمیرم براش هنوز هنوزه احوال پرسمه گفت اومدی گفتم خوب خوبم اخه نمیدونم چی بهم تزریق کردن که به هوش اومدم دیدم امیر حسین اومد گفت عشق داداش خوبی گفتم اره داداش گفت خوب بشی میبرتم کنسرت ماکان بند گفتم هورا گفت آیدا اجازه بده پرستاره امپول بهت بزنه منم دیدم امیر محمد داره اشاره میکنه که قبول کنم خاطرنشان و پرستاره کار خودشو کرد امیر گفت افرین چقدر شجاع هستی هنوزم دوست دارم هر روز ماکان بند ببینم اخه من طرفدارانش هستم و عموم اومد گفت هر هفته نیروبیون بزنم ولی قبول نکردم و شروع کردم به سوارکاری رفتن
• کلا امیر حسین گفته اگه دختر خوبی باشی و نترسم می ریم تهران پیش ماکان بند و اهنگ ماکان بند بخونم
• تمام شد خاطره و خیلی خوشم از خاطره آقا پارسا و آقا حامد و خانم گیتا و آقا امیر و هانا خانم واقعا خاطره تون عالیه بازم بفرستید