سلام به همگی❤️
راحیل ۲۰ مشهد 
از مرداد ماه خاطره نذاشتم ولی اثرات کنکور بدجوری حال جسمیم رو داغون کرده
ریزش شدید مو پیدا کردم شدیداااا بدنم ضعیف شده خیلی زود به زود سرما خورده میشم مریض میشم 
۲۶ مهرماه صبح شنبه تعطیلات بود که با کمردرد حالت تهوع و سردرد از خواب بیدار شدم 
 اصلا حالم نرمال نبود بابام چند روز پیشش تصادف کرده بود به شدت حالم بد شد بدشانسی اینه که روده کوچک و معدم مواد مغذی جذب نمیکنه و باعث شده ضعیف و ضعیف تر بشم 
 جریان کنکور هم که قشنگ دهن مارو سرویس کرد که همین خودش توی بد شدن حالم بی تاثیر نیست
خلاصه بگم که همه امیدم و دلخوشیم به نتیجه انتخاب رشتمه که بشه اونچیزی که میخوام 
 خیلی حرف زدم بریم سراغ خاطره همانطور که گفتم صبح با حال داغون از خواب بیدار شدم که خیلی دیر وقت بود هیچ سر و صدایی از بیرون نمیومد رفتم سراغ مامان اینا که دیدم بابا رو تخت خوابیده مامانمم داره لباس تا میکنه تو کشو‌مرتب میچینه 
بنده خدا مامانم چند شب اصلا خواب نداشت و نگران ..
بهم گفت برو یه چیزی بخور ضعف کردی تا این وقت خوابیدی 
رفتم یه چیزی بردارم بخورم که دیدم هیچی میلم نمیکشه یه راست رو مبل پخش شدم اومد منو دید گفت تو که باز دراز کشیدی سیر نشدی از خواب هیچی نگفتم باز یکی دو ساعت همونجا خوابم برد 
حالم اصلا خوب نبود کلی تل و اینستا گشتم و با بچه های گپ ، صحبت کردیم 
حتی نهارم نخوردم 🤦‍♀حالت تهوع شدیدی داشتم 
بعدظهری خالم و عموم اینا اومدن عیادت بابام منم خودمو با نوه عمم سرگرم کردم و خوابش کردم خودمم کنارش دراز کشیدم حسابی سر درد شدید بودم چشامو باز میکردم چشام درد میکرد
اونا که رفتن منم مثل جنازه رفتم تو تختم ، دیدم لباسام تنگه اینجوری خواب نمیشه داشت 
بلند شدم لباس راحتی بپوشم تو آیینه خودمو دیدم رنگ گچچ شده و افتضاح زرد میزنه صورتم ، گوشیم آلارام کپسول زینک و داد تا قطع کردم الارام پریودی  داد گفتم ای داد پس همینه درد ، سر دردم اصلا قابل تحمل نبود از ساعت ۹ تا یکی دوساعت تو گوشیم بودم ، با وجود اذیت شدن چشام ، ولی خب خوابم نمیومد 
پاشدم یه مسکن بخورم به زور خودمو از پایه تخت گرفتم از سرگیجه ، استامینوفن و جوییدم و دوتا لیوانم اب روش ، مامانم گف خوبی مامان ؟ رنگت پریده گفتم آررره بابا گفت امروزم که همش خواب بودی مطمئنی خوبی ؟ گفتم بد باشم که میگم اصلا گل بود به سبزه نیست اراسته شد
یک ساعت تحمل کردم دیدم ادامه بدم میمیرم دلم نیومد کامل بگم چیشده به مامانمم خودش پرستاری بابامو میکرد بسش بود
رفتم اتاقم ب بدبختی خوابم برد صبح کووووفته و داغون تر ، سر درررد تهوع سرگیجه ، معدم بهم ریخته بود پریودم که شدم اصلا گل بود به سبزه نیست اراسته شد اصلا گل بود به سبزه نیست اراسته شد
یک ساعت تحمل کردم دیدم ادامه بدم میمیرم دلم نیومد کامل بگم چیشده به مامانمم خودش پرستاری بابامو میکرد بسش بود
به بهانه خرید لوازم طراحی و کابل شارژر گفتم میرم بیرون
یکمم ب خودم رسیدم نفهمه چه حال افتضاحی دارم ، بابام گفت با ماشین برو نمیخواد پیاده باشی
قشنگ گفتم بدبخت شدم ججوری رانندگی کنم
سه تا خرما ازین سیاه نرما با وجود تهوع خوردم رفتم بیرون ، تو آسانسور کم مونده بود بیوفتم
لعنتتت به کرونا که نمیشد زنگ بزنم یکی باهام بیاد
خلاصه با ارومی و دقت تمام رفتم سمت خیابون عارف که بیشتر دکترا اونجا تجمع کردن
تو همون حین بهنام زنگ زد میخواست با مامانم حرف بزنه که انگار گوشیش خاموش شده نفهمیده، گفت چه صدات گرفته راحیل خوبی گفتم اره بابا تازه از خواب پاشدم ، خودش به قدری سرش شلوغ بود نخواستم بهش بگم نگران منم باشه
زودی قطع کردم و رفتم سمت مطب دوست بابام که خیللللی آقای مهربون و با اخلاقی بودن اصلا نمیتونستم هوای خفه آسانسور و تحمل کنم احساس میکردم تهوع و سرگیجه مو تجدید میکنه ، از پله ها سه طبقه رو رفتم که کتلت گونه رسیدم دم در وارد مطب شدم با خودم گفتم تو عقللل نداری حواست کجاست که بدون وقت قبلی اومدی با بسم الله وارد شدم و دیدم تقریبا ۷ ۸ تا جلومن ، به منشی اسمم و گفتم و گفتم میشه بعد این چند نفر بهم وقت بدین، انگار بین اون چند نفر حاظر ، یکی وقت داشته و نیومده که گفتن اگر نیومد شما برو
با بدبختی برگشتم نشستم رو مبل مخمل طوسی
زیر دلم از درد امونم و بریده بود  
 حس کردم یه نفر داره نگام میکنه سرمو گردوندم که دیدم منشی زل  زده بهم😂 تا دید نگاش میکنم گفت چقد فامیلی شما برام آشناس ماسکمو کشیدم وسط گفتم بللللکه بشناستم گفتم فلانی .. 
گفت آها خوب هستین خانواده خوبن پدر مادر خیبی خلاصه جواب دادم و حواسمو با گوشیم و استوری های خوراکی و رانندگی ملت پرت کردم که کم کم خانمه گفت بعد این دونفر شمایین 
صدای گریه پسره بچه نه خیلی بچه ولی ۷ سالش اینا میشد اومد ، دلم هررری ریخت گفتم چه غللطی کردم خدایا خودت کمکم کن محو گریه پسر و مشاجره بابای جنتلمن و مامان لاکچریش بودم که مخم سوت کشید محکم چشامو بستم تکیه دادم منشی فهمید حالم خوب نیست دکترو صدا زد ، دکترم همرا بیمار ویزیت شدش اومد و اونا تشکر کردن،  منشی هم منو و بیو و حالمو و .. گذاشت کف دستش رو به من گفت تو دختری مهدی؟ گفتم سلام آقای دکتر بله خودمم یکم تعجب کرد منم اونجا اصلا مهم نبود برام ( حالا یه جوری میگم اونجا انگار چه مدت پیشه ، همین امروز بود ، الان و بگم 8:9 بد چشمای که از گریه سوزش داره دارم  تایپ میکنم🤦‍♀😅)

3
که چرا تعجب کرد گفت دخترم میتونی بیای اتاقم ؟ گفتم البته با احتیاط بلند شدم که پخش زمین نشم ، رفتم اتاقش و خودشم بعد من اومو درو بست نشست پشت میز گف خبب عزیزم بگو ببینم چیشده ؟ گفتم دکتر سردردم   سرگیجه دارم،  تهوع هم دارم معدمم بهم ریخته و اینکه پریودم و مشکلاته طبیعی این یه قلمم بهش اضافه کنید گفت که اینطور فشارمو گرف و حلقم و دید قفسه سینمم معاینه کرد و در این حین گف خانواده خوبن؟ و.. که من جواب دادم بهش 
و گفت دفترچه داری گفتم نه همرام نیست برام تو برگه های خودش دارو نوشت و حرفی هم بهم نزد فقط گفت فشارت خیلی پایینه دخترم متعجبم که تنها اومدی ، بخواب رو تخت الان بگو داروهاتو بگیرن گفتم بدین من خودم میگیرم گفت دراز بکش شما و رفت ، منم رو صندلی سرم و تکیه دادم تا اومد ، یه خانمم همراهش بود
رو بهم گفت نخوابیدی که بدو سریع سرمت و خانوم ... وصل کنه یه خانوم جوون بود تقریبا شاید چند سال بزرگ تر بود و یه قیافه بیبی فیس داشت و آروم .
رو به دکتر گفتم ببخشید امپولم دارم بغضم داشتما ولی حفظ اروم کردم ، نترکونم 
گفت آره عزیزم میزنه داخل سرم برات 
خانومه کش و بالا دستم بست پنبه کشید بالای دستم قسمت آرنج گفتم میشه پشت دست بزنین؟ استرس و اظطراب شدیدا تو صدام موج میزد گفتم چشم ، پ پشت دستمو پد کشید ترسیدم گفتم آروم گفت بااشه شما مشت کن و آروم گفتم بهت، مشتت و باز کن سوزن و وارد کرد بلند گفتم آاااااای گفت تمومه چش قشنگ 
گفتم ممنون 
و دوتا آمپول داخل سرنگ کشید و زد توی سرم و پرده کشید و رفت
گوشیم تو کیفم ویبره رفت که نتونستم پاشم جواب بدم 
دوتا اتاق دیگه تپ همون ساختمون بود که انگار صدا اومد دکتر اونجا بقیرو ویزیت میکنه بنده خدا چقد مراعاتمو کرد ..
سرمم داشت تموم میشد که اومد گفت بهتری تشکر کردم بلند اون خانمه رو صدا زد و بهش گفت اینم با احتیاط براش تزریق کن 
غم دنیا اومد تو دلم گریم گرفت دکتره رفت پر ستاره گفت خب بخواب عزیزم امپولتم بزنم که دوپینگ شی گفتم نه اینو دیگه نمیزنم لبخند زد گف دستم سبکه بابا بخواب راحت گفتم من منصرف شدم گفت میرم یکم با خودت کنار بیا که بزنیش یه دقیقس کلا تموم میشه و حالتم خوب میشه رفت و من اشکام اومد گفتم خدااا اخرین بار باشه که امپول میزنم توروخدا (به خدا میگفتم توروخدا )  دختره اومد گفت خوبی بزنم ؟ یعنی اونجاا بود که گفتم شیر مادرت حلالت که انقد با اخلاقی 
لباسمو مرتب کردم  ، ک گفت چه لاک خوشگلی زدی با بغض گفتم لاک نیست لمینته گفت عه کجا رفتی ادرس و گفتم باز بلند شدم گفت توردخدا اروم بزن خندش گرفت گفت بخوااااب دختر زخدا این آمپول یک هزارم درد روزگار نیست خوابیدم که بزنه گف اسمت چی بود راستی گفتم راحله ولی میگن راحیل ، گفت چی نشنیدم که بلند گفتم زد بلند جیغ زدم خیلیی میسوخت گفت سفت نکن جیغ تو بزن😂
بعدم پنبه رو فشار داد گفتم بسهه گفت تموم شد دیگه خواستم بلند شم که گفت نه یکم دراز بگش و رفت اشکام میومد و ماسکمو خیس کرده بود
گوشیمو در آوردم کی بهم زنگ زده خالم دوبار زنگیده دکتر اومد سمتم گفت خوبی بهتری گفتم بله خیلی ممنون که گوشی از  از دستم افتاد جلو پامون در این حد جون نداشتم خجالت کشیدم و گفتم ممنون با اجازتون که گفت صبر کن بگم برات آژانس بگیرن هنوز متعجبم چرا تنهایی با این حالت گفتم نه مرسی آقای دکتر ماشین دارم ، گفت تو با این حاالت رانندگی کردی؟؟؟ پارک ماشینتو همینجا الان با اژانس برو اصلا صلاح نیست تنها بری یا زنگ بزن که بیان دنبالت خواستم یه چیزی بگم که گفتم این بهنام نیست که حرف رو حرفش بیاری 
گفتم باشه جای پارک خوبه میگم الان بیان دنبالم به منشی گفتم هزینه داروهارو حساب کنه و رفتم بیرون،  زنگ زدم سحر بعد ۱ بوق جواب داد 
گفت سلااام خوبی خوشی سلامتی چرا جواب ندادی؟ یه لحظه به حالش غبطه خوردم که کوه انرژیه، گفتم سلام گل خوبی مرسی خوبم گفت
کجایی چه خبر گفتم برات زحمت دارم گف باز این زد کانال تعارف چته بگو چیکار داری هویج 
خندم گرف گفتم من خیابون عارفم سحر نمیتونم رانندگی کنم ، به احتمال ۶۰ تا احتمال تصادف دارم با این حاال بلللللند داد زد  مگه چته چیشدی عارف بری چیکار گفتم د رواااانی اروم حرف بزن نمیخوام مامانت اینا بفهمن ، دقیقا بعد حرفم صداشون میومد مگه چیشده😐🤦‍♀ روش قط کردم گفتم به درد لای جرز میخوری بقران خیر سرم سرم و آمپول زدم ولی شدیدا احساس ضعف داشتم یادم اومد اخه از کی هیچی نخوردم هی گوشیم زنگ خورد دیدم خودشه جواب دادم هان چیه رسوا همرو خبردار کردی؟ بمیری که 
دیدم صدا مردانه اومد گفت راحیل چیشده تو کجایی 
همونجا دلم میخواست برم بمیرم که نمیتونم یه کاری و بدون کمک بقیه بکنم 
گفتم‌ علیک سلام تو خونه چیکار میکنی این وقت روز 
گفت ببخشید که بعد دوشبانه روز اومدیم خونمون ، کجایی تو خوبی ؟ عارف چی کار میکنی 
راستشو گفتم هیچی اومدم دکتر الانم ماشینم مونده نمیتونم رانندگی کنم تا خونه ، گفت برو بشین تو 4
 من الان میام برمیگردیم ، اعصابم خیلی خورد بود گفتم بگو سحر بیاد گفت خدافظ 
تو ماشین نشستم و دلم چقد به حال خودم سوخت .. 
گریه کردم تا با صدای زدن شیشه پریدم از جام ، پیاده شدم کنار نشستم تعجب کرده بود گفت خوبی تو اینجا چیکار میکنی و... 
گفتم به جون مامانم حوصله ندارم جواب بدم لطف کردی اومدی مرسی ، فقط تا خونه برسونم شرمنده نمیخواستم که گفت خب بسه ببند کمربند و راه افتاد شیشه رو دادم پایین و چشامو بستم صدای دینگ پیام گوشیم اومد 
سحر نوشته بود بخدا من خواستم بیام بابا گفت خودم میرم دنبالش خواست بیاد احسان نذاشت و اومد . 
جوابش و ندادم و باز سرمو گذاشتم که زنگ زد ریجکت کردم ، گفت چرا جوابشو نمیدی نگرانته ، هیچی نگفتم 
اونم جلوشو نگاه میکرد دستش و گذاشت رو پیشونیم گفت خب الان فک نمیکنی من از کنجکاوی بلایی سرم بیاد؟ گفتم چه کنجکاوی یکم مریض بودم اومدم دکتر ، نتونستم رانندگی کنم به سحر زنگ زدم و تو اومدی همین 
گفت چیشده مگه 
چرا به بهنام یا من نگفتی 
اصلا چرا تنها اومدی 
گفتم تو بهنام کم سرتون شلوغه؟ خب اومدم دیگه 
بعدم با کی بیام ؟ مامانم که پرستار بابامه اه احسان گفتم هیچی نگوو ها 
گفت بگیر بخواب فعلا معلومه اعصاب معصاب نداری بخواب  
سه بار گوشیش زنگ خورد گفتم چقدم که میذاری ادم بخوابه 
چپ چپ نگاه کرد گفت این حجم از رو از کجا میاری 5
گفتم  جلو‌رو بپا حالا جوون مرگ نشیم 
انقد دل درد داشتم که هی خم میشدم اونم داشت کم کم ازیر زبونم میکشید چرا اومدم دکتر اخر گفتم د اخه شاید مشکل زنونه باشه 😐😐گفت نه اینکه من اصلا از  ک حرفشو خورد 
بابام زنگ زد گفت چرا نیومدی زود بیا بازار نگرد خطرناکه گفتم نزدیکم 
رسیدیم دم خونه گفت شماره آژانس و بگیر گفتم مگه نمیای خونه گفت نه دیگه له لهم میرم میرم که خوابی عمیق فرو برم گفتم من شرمندت بخدا مزاحمت شدم گفت به جا این حرفات که نچسبه یه زنگ بزن اژانش من برم گفتم من الان ماشین میخوام چه غلطی بکنم برو دیگه گفت راس میگی واقعا گفتم  حالا تو چرا تکرار میکنی گفت بده داروهاتو ببینم چقد حرف میزنی 
نشون دادم گفتم امپولم زدم گفت نه بابا باااریکلا شجاع شدی بعدم گف این چند روز گرمیجات بخور و خرمارو اینجوری با اون بخور و ... 
رفتم پایین گفت حالت بد شد بزنگ گفتم باش خدافظ کلید انداختم و رفتم تو به انبوه سوالات مامان و بابام جواب دادم بعدم داروهامو خوردم خوابیدم تا ۷ و یکم چیز میز مامانم ریخت تو حلقم از ۸ هم که دارم مینویسم الانم باز تهوع گرفتم نمیدونم چیکااار کنم ..
روز و روزگارتون خوش 
حال دلتون عالی❤️