سلام عزیزان دلم گیتا هستم 
اومدم اول ازتون تشکر کنم که مثل همیشه بهم ابراز لطف و محبت کردید واقعا ممنونم از انرژی خوبتون🙏❤️
تو روزایی که حالم بد بود و تو اتاق قرنطینه بودم، کامنت تک تکتون برام امیدبخش بود اینو صمیمانه میگم و عذرمیخوام که نتونستم کامنت ها رو جواب بدم 🙏
ممنون که نگرانم بودید من خیلی بهترم دوستان اون شب که براتون خاطره نوشتم فردا صبحش حالم خوب بود میخواستم بعداز ناهار برگردم خونه که عصرش تب کردم و گلودردم بیشتر شد.
مامانم گفت بریم امپولاتو بزن بهتر میشی....
زدم ولی فایده نداشت و من کلا خیلی بی حال و بی جون افتاده بودم فقط سرفه هام خیلی بهتر شده بود
اون شبم خونه بابام اینا موندم و انقدر حالم بد بود کمتر زنگ میزدم به ارش و امیر بیشتر نگران خودم بودم
از خاطرات امپول زدنمم بخوام بهتون بگم هیچ اتفاق خاص و جالبی نداره که بخوام تعریفش کنم چون فقط میرفتیم کلینیک که همشون پر از بیمار بود و تخت های تزریقات غلغله بود.... منم انقدر حالم بد بود اصلا حوصله نداشتم به پرستار  بگم اروم بزن و این حرفا فقط میخوابیدم رو تخت و پرستارا هم انقدر سرشون شلوغ بود میومدن خیلی سریع بدون هیچ حرفی میزدن و میرفتن و من میموندم و سوزش وحشتناااک بعد از تزریق و مریض بعدی که پشت پرده منتظر بود زودتر بلند شم....
ولی شبا پیام میدادم به امیر تلافی این همه خانومانه امپول زدن رو سرش خالی میکردم با اشک و آه و گریه و دلتنگی....
مامانم و بابامم همش اب میوه میگرفتن و سوپ و مایعات برام میاوردن تو اتاق میخوردم.
روز شنبه حالم بهتر بود احساس میکردم از روز قبل خیلی بهترم میدونستم امیر خونه ست ویدیو کال کردم صحبت کردیم بعد با ارش حرف زدم بین حرفاش گفت دیشب بابا و عموپوریا میخواستن من امپول بزنم ولی من نزاشتم به بابا بگو قرصشو برام بگیره...
من قبلش از امیر حال ارش رو پرسیده بودم گفته بود همه چیز اوکیه! نگران شدم گفتم امیر داستان چیه؟ 
گفت هیچی بابا دو روزه یکم گلوش التهاب داره براش شربت و قرص گرفتم حالش خوبه چیزی نیست فقط دیشب خواستم براش نوروبیون بزنم که زودتر خوب شه که نزاشت کلی بهونه گیری کرد 
گفتم اوکی اگر چیز خاصی نیست ولش کن قرص جوشان اینا بهش بده گفت باشه نگران نباش.
گفتم امیر امروز حالم بهتره دیگه امپولامو نزنم خیلی درد دارن کلینیکم شلوغه خطرناکه.... گفت نه برو حتما بزن 
بعداز ناهار تو اتاقم دراز کشیده بودم که متوجه شدم تو خونمون سروصداست انگار مهمون اومده داشتم گوش میکردم که ببینم چه خبره حس کردم صدای امیره ولی گفتم نه امیر عمرا بیاد بخاطر یه سری مسائلی که با خانوادم داره
تو همین فکرا بودم که یه دفعه در اتاقم باز شد امیر اومد تو اتاق
من انگار بعداز صدسال دیدمش اشکام شروع شدن و بعداز کلی اروم شده بودم که گفت گیتام امپولاتو زدی؟
گفتم امیرررر😢دوباره داشت گریم میگرفت (من ادمی نیستم که بخاطر امپول گریه کنم ولی انقدر بخاطر دوری و مریضی دل نازک شده بودم واقعا اشکام دست خودم نبود چون قبلشم گریه کرده بودم چشمام اشکی بود)خیلی جدی گفت واااا تو هم شدی ارش تا من اسم امپول میارم گریه میکنی؟!😐 بی توجه به من رفت بیرون از مامانم پنبه و الکل و مشمای داروهامو گرفت اومد
میدونستم بخاطر اینکه بدون اذیت کردن بزنم جدی شده ولی خیلی ناراحت شدم از حرکتش بدون اینکه نگاش کنم دراز کشیدم شلوارمم اماده کردم 
اومد گفت وای تو چرا انقدر کبودی؟! هیچی نگفتم
پنبه کشید و وارد کرد که زیاد درد نداشت. بعدی رو زد که یه تکون غیرارادی خوردم گفت عزیزم خوبی؟
هیچی نگفتم درد امپولم هرلحظه بیشتر میشد گفتم اییییییی
گفت تموم شد عزیزم استراحت کن 
گفتم میخوام برگردم خونه 
گفت باشه من بیرون منتظرم زود بیا 
تو راه که برمیگشتیم یه دفعه مهربون شد گفت گیتام یه چیزی میگم ولی هول نکن ببین ما هممون مشکوک به کروناییم 
گفتم یعنی چی؟؟؟
گفت من پنجشنبه مطب نرفتم بدن درد داشتم شبش هم تب کردم و این چندروزم حال نداشتم دیشب پوریا اومد برام تقویتی زد و دارو خوردم ولی هنوز بدن درد دارم و سرم سنگینه ارشم گلوش خیلی التهاب داره و بی حاله بخاطر همین هماهنگ کردم فردا بریم ازمایش بدیم 
دوباره من گریم گرفت امیر کنار خیابون ماشینو نگه داشت و منو اروم کرد
من خیلی ترسناک به کرونا فکرمیکردم خیلی وحشت داشتم ازش 
فرداش رفتیم تست دادیم. ما قبلا ازمایش خون و cpr داده بودیم از حلق که درد نداشت اذیت نشدیم ولی این دفعه ازمایش خون نبود فقط cpr بود چون ازمایش خون میگن زیاد اعتباری بهش نیست.
 رفتیم ازمایشگاه با امیر اشنا بودن همگی رفتیم تو اتاق نمونه گیری اول من نشستم رو صندلی از حلق انجام داد. خواستم بلند بشم گفت بشین از بینی هم هست. من شنیده بودم که از بینی خیلی درد داره داشتم میمردم از استرس. اومد انجام داد واقعا خیییلی بد بود امیدوارم هیچ وقت تجربش نکنید درد نداشت ولی خیلی اذیت کننده بود من اولش که کرد داخل بینیم گفتم وای بعد یادم افتاد که بعداز من ارش باید انجام بده دیگه هیچی نگفتم
 ولی خیلی سخت بود برام .
وقتی تموم شد امیر ارش رو گزاشت رو صندلی من میدونستم طاقت زجر کشیدن ارش رو ندارم رفتم بیرون ولی صداشون میومد که به ارش میگفتن عزیزم دست نزن دهانتو باز کن از دهن نفس بکش و... ارش هم اه و ناله میکرد 
تموم شد رفتم اوردمش پیش خودم بی حال سرشو گزاشت رو پام و امیر هم بدون هیچ حرفی انجام داد و اومد رفتیم سر راه امیر رفت داروخونه یه مشما دارو خرید تو دلم گفتم خدا بخیر کنه🤦‍♀️رفتیم خونه شام سوپ گزاشته بودم بعداز شام امیر دوباره معاینمون کرد من گلوم خوب شده بود ولی بدن درد و بی حالی شدید داشتم.
ارشم معاینه کرد بهش گفت بابایی گلوت عفونت داره یه امپول کوچولو بزنم؟
ارش گفت وای بابا بیخیال دیگه غرغر کرد و اومد پیش من نشست
امیر قرصامونو اورد خوردیم شربت ارشم داد خورد بعد گفت گیتا دکتر تو داروهات برات نوروبیون نوشته بود بخاطر همین انقدر زود خوب شدی ها امشبم باید هممون بزنیم تا بدنمون بتونه با ویروس مقابله کنه (داشت اینارو زمینه سازی میکرد برای ارش)
گفت بیا برا من بزن 
گفتم اصلا حال ندارم امیر زنگ بزن پوریا بیاد
من دراز کشیده بودم رو مبل اصلا جون نداشتم بلند شم ظرفا رو بشورم 
امیر بهم اس داد که آرش رو راضی کن امپولاشو بزنه
داشتم با ارش صحبت میکردم راضیش میکردم که پوریا ماسک زده اومد بالا برامون اب هویج هم گرفته بود ریخت خوردیم که پوریا گفت امپولاتونو بیارید بزنم میخوام زود برم 
گفتم برا منو که امیر میزنه 
گفت پس وروجک عمو امپولتو بیار بزنم
ارش با بغض گفت عموووو من خووبم امپول نمیخوام😣 داشت گریش میگرفت که گفتم حالا برو امپول امیرو بزن 
امیر برا من و خودش نوروبیون و کترولاک گزاشته بود 
امیر و پوریا رفتن تو اتاق منم با ارش صحبت کردم با بدختی قرار شد فقط یدونه کوچولو بزنه
امیر  و پوریا هم اومدن بیرون به امیر گفتم خوبی؟!
گفت اره پوریا خییلی خوب امپول میزنه ادم اصلا متوجه نمیشه 
گفتم پس امپول آرشم بدیم عمو پوریا بزنه (واقعا پوریا خیلی خوب امپول میزنه)
پوریا گفت اره تا تو بری امپول گیتا رو بزنی منم یدونه برا ارش میزنم اصلا متوجه نشه 
بلندشدیم بریم تو اتاق من خودم استرس داشتم برگشتم به ارش نگاه کردم دیدم چشماش برق میزنه بچم گفتم مامانی نترسیا عمو پوریا خیلی خووب میزنه اصلا نمیفهمی 
امیر هم داشت امپولای منو اماده میکرد گفت نه بابا مگه بچه ست بترسه بزرگ شده دیگه پسرم 
رفتیم تو اتاق گفتم من با این سنم از نوروبیون میترسم تو چه توقعی از بچه داری اخه 
گفت میدونم عزیزم ولی باید راضیش کنیم بزنه دیگه
شلوارمو کشیدم پایین گفتم امیر اروم بزنیا ببین چقدر جاش مونده دیگه طاقت ندارم 
گفت باشه عزیزم برگرد 
پنبه کشید و اروم وارد کرد و سوزشش شروع شد  داشتم تحمل میکردم یه دفعه پام خیلی سوخت بلند گفتم وای امیر خواهش میکنممم  گفت هیس جانم تموم شد پنبه گزاشت گفتم اخخخخخ داشت جاشو ماساژ میداد که صدای ارش بلند شد گفتم وای بمیرم امیر بچه داره درد میکشه گفت بزار سریع بزنم بریم پیشش
کترولاک رو زد که اونم میسوزوند ولی‌ کمتر. انقدر دلم پیش ارش بود فقط صدای اونو میشنیدم و پام میسوخت گفتم امیر بسسسه خواهش میکنم
که همون موقع پنیه گزاشت گفت تمومه عزیزم یکم دراز بکش پات اروم بشه من میرم پیشش تو استراحت کن
امیر رفت من اروم جای امپولمو ماساژ میدادم که ارش جیغ کشید دوییدم رفتم تو اتاقش دیدم امیر پای ارش و نگه داشته سرشو ناز میکنه پوریا هم میگفتم جانم عزیزم جونم عمو تموم شد فداتشم...همون لحظه پوریا سوزن رو دراورد پنبه گزاشت ارش داد زد با گریه گفت دیگه دوست ندارم
پوریا هم میخندید میگفت دروغ میگی وروجک دوسم داری آرش بیشتر هرس میخورد...
دلم میخواست پوریا رو بزنم واقعا انقدر ریلکس هرس خوردن بچمو نگاه میکرد  امیر عصبی گفت پوریا اذیتش نکن دیگه
رفتم شلوارشو کشیدم بالا گفتم جانم مامانی چیشدی اروم باش فداتشم
با گریه گفت تو گفتی یدونه امپول منم اولی رو زیاد گریه نکردم ولی پوریا ۲ تا امپول بهم زد گولم زد دومی رو خیلی بد زد😭
امیر براش اب اورد به زور داد خورد 
من کلی بغلش کردم نازش کردم تا اروم شد رو تختمون سرشو گزاشت رو دستم امیرم حوله داغ کرد گزاشت جای امپولش تا اروم شد خوابش رفت...
بعدا فهمیدم امیر براش به جز نوروبیون،جنتامایسین هم گرفته بوده 
گفتم خیلی نامردین خب همون اول به بچم میگفتین که انقدر اذیت نشه گفتن اگه میدونست ۲ تا ست راضی نمیشد بزنه...
امیرم لو نداد که در جریان بوده بخاطر همین ارش فقط با پوریا قهر کرد
شبم ارش تب کرد امیر براش شیاف گزاشت از خواب پرید ترسید دید شلوارش پایینه فکرکرد امیر میخواد بهش امپول بزنه امیر سریع شلوارشو درست کرد گفت چیزی نیست بابایی شیاف گزاشتم برات ارش از خجالت جمع شد تو بغل امیر همونجا خوابش رفت
کلا خیلی با شیاف سختشه. دردش نمیاد خیلی خجالت میکشه هم از من هم از امیر فرداشم امیر در نقش پدر مهربونی که مثلا از توطعه دیروز پوریا بی خبر بوده😁یدونه جنتامایسین دیگه برا ارش زد که دوباره کلی مراسم داشتیم ولی کمتر از روز قبلش اذیت شد
دوستان جواب ازمایش هر سه ما مثبت شد و خلاصه اینکه این چندوقت ما کلی امپول نوش جان کردیم و معلوم نیست تا کی ادامه داشته باشه ولی الان خیلی بهتریم و بازم خداروشکر که خفیف گرفتیم.
و واقعا کرونا برای خیلی از ما که بیماری زمینه ای نداریم انقدرا هم که ازش میترسیم وحشتناک نیست اگر خدای نکرده مبتلا شدید سعی کنید مثل من اولین واکنشتون بهش ترس وحشت و گریه نباشه و هر چی اروم تر باشین روند بهبودی تون راحت تر طی میشه....
پ ن: ویتامین سی مصرف کنید و اگر مبتلا شدید تا جایی که میتونید مایعات زیاااد بخورید
و باز هم از محبتتون ممنونم عزیزانم 
گیتا🖐