خاطره دنیا جان
سلام دوستان امیدوارم من رو بشناسین😊چندوقت پیش چند تا خاطره گذاشتم بعد دیگه اینقدر سرگرم شدم که دیگه به کل فراموش کردم😐حالا اصل میدم یادتون بیاد من رویا ۲۴ ساله از تهران 🙃بریم سراغ خاطره:چندماه پیش به خاطر تولد دنیا مجبور شدیم بریم شیراز 🙂من قبل از رفتن گفتم برم حموم خلاصه رفتم حموم اومدم بیرون و راهی شیراز شدیم😍تو را من سردم بود اما داشتیم از هوا لذت می بردیم🤩
که متوجه سردرد شدیدم شدم ولی به روی خودم نیاوردم 😔تا رسیدیم تولد رو برگزار کردن من شب تا صبح خوابم نبرد از شدت درد کم کم به درد هام اضافه می شد اینو بهتون نگفتم که همسرم پزشک هستن😬 دیگه تاصبح تحمل کردم صبح پاشدم رفتم بیرون دیدم دنیا حالش خوب نیست مامان دنیا گفت که اگه میشه همسرم دنیا رو معاینه کنه اما دنیا اجازه معاینه کردن نمیداد هرطور که بود معاینه کرد و دفترچه دنیا رو گرفت و براش دارو نوشت دنیا التماس می کرد امپول نده😨همسرمن یعنی اقا مهران گفت چیزی نیست چندتا امپول کوچولو برات مینویسم زود تموم شه بعد خودش رفت داروهاش رو بگیره منم خدا خدا میکردم که نفهمه منم مریضم که منم چندتا امپول میخورم💉💉💉دنیا هم مثل ابر بهار گریه می کرد😔😔میگفت توروخداااا امپول نزنم شربت تلخ بخورم خب راست میگه اخه شش سالشه 😧
مهران اومد دنیا سریع رفت تو اتاق و در رو قفل کرد خدارو شکر مامانش یه کلید داشت در رو باز کرد 🙁مهران به من گفت کمرش رو بگیرم مامانش دست هاش رو خیلی دلم سوخت پنیسیلین بود جیغ میزد ااااااااااااییییییییییی توروخداااا درارش عمو مهران درارش ااااااااااااییییییییییی دودقیقه ای جیغ می زد😩مهران هم خیلی خونسرد کارش رو می کرد بعدش کمپرس کرد و دنیا استراحت کرد وقتی بیدار شد ناهار که خوردیم مهران دنیا و بغل کرد دنیا خودش فهمید برای چی گرفتش بغل به خاطر همین زد زیر گریه بردش تو اتاق بعد چند دقیقه دیدم یه صدای جیغ بلند اومد صدای دنیا بود که میگفت مردم دیگه بستههه طفلی فهمیدم نوربین زده😟😟دیگه غروب مهران گفت جمع کن بریم تهران منم بلند شدم جمع کردم و خداحافظی کردم و راهی تهران شدیم وقتی رسیدم حالم بد بود تب داشتم مهران فهمید😨گفت چرا اینقدر داغی گفتم سرما گرما شده 😂گفت بشین معاینه کنم منم خیلی مظلومانه نشستم معاینه می کرد هی اخماش می رفت توهم بعد گفت بشین تا بیام من گفتم چه کار میخوای کنی گفت برو یه سرنگ بگیرم برای تست پنیسیلین😓😫من زدم زیر گریه گفتم نرووووو😔 چیزی نگفت و رفت اومد دیدم توی یه پلاستیک پر امپول بود استینم رو زد بالا تست گرفت بعد چند دقیقه گفت دراز شو تا امپولت رو بزنم منم اینقدر گریه کردم که عصبی شد و گفت دراز میکشی یا درازت کنم منم دراز کشیدم امپول رو اماده کرد گفت تکون بخوری گریه کنی دو تا تقویتی میزنم منم اشک تو چشمام جمع شده بود😫مثل دارت از بالا کوبید منم جیغ بلندی کشیدم😔😭گفت دوتا تقویتی اضافه میزنم دیگه اینقدر جیغ کشیدم هلاک شدم 😭😭😔تموم شد نگفت اماده باش خودش بدون هیچ امادگی زد منم شوکه شدم یه جیغ بلند کشیدم گفت ۳ تا تقویتی اییییییییی نههههههههه همه رو زد که در نهایت ۵ تا تقویتی برام اضافه زد😔😭که بعد باهاش قهر بودم تا یه هفته منت کشی کرد 😌😌ولی دیگه باهاش دوست شدم
امیدوارم خوشتون اومده باشه