خاطره میلاد جان
سلام دوستان.
امیدوارم که سلامت باشید و حال دلتون خوب باشه.
میلاد هستم🙋♂میشناسید دیگه؟🤔
بریم سراغ خاطره اونجا یادتون میاد کی بودم...
خاطره برا هفته پیشه. یه اتفاقی افتاد که اگه بخوام بگم خیلی طولانی میشه شما هم خسته میشید پس بعضی جاها رو فاکتور میگیرم و میرم سراغ روزی که میخوام تعریف کنم
چهارشنبه قبل نفس حال روحی خوبی نداشت باعث شده بود ضعیف بشه احسان گفت بهتره سرم و تقویتی براش بزنن تا بهتر بشه ولی قبول نمیکرد. اون شب احسان و مادرش رفتن خونه پدربزرگشون و چون نفس حالش خوب نبود من با خودم بردمش خونه خودمون که تنها نباشه. قبل رفتن به احسان گفتم توی دفترچه نفس براش دارو بنویسه و توی راه رفتم داروخانه و داروها رو گرفتم. رسیدیم و بعد احوال پرسی گرم نفس و پدر و مادر من، موقع شام به زور راضی شد یکم غذا بخوره و وسط غذا عذرخواهی کرد و رفت توی اتاق من. دیدم بهتره اذیتش نکنم چیزی نگفتم یکم بعد رفتم پیشش خوابیده بود آروم اومدم بیرون. به مادرم گفتم نفس سرم داره اگه میشه بره و به خانم رفیعی بگه بیاد زحمتش رو بکشه( دختر همسایمون هستن که پرستاره) مادر رفت و حدود چند دقیقه بعد با خانم رفیعی برگشت. خانم رفیعی دارو ها رو از من گرفت منم رفتم توی اتاق نفس رو بیدار کردم و بهش گفتم طبق معمول مخالفت کرد در حال بحث بودیم که خانم رفیعی اومد داخل اتاق. نفس آمپول آماده دستش رو که دید هیچی نگفت آروم دراز کشید منم کنارش نشستم دستش رو گرفتم. خانم رفیعی آروم پنبه کشید و سوزن و فرو کرد نفس یه تکونی خورد و خانم هم شروع کرد به پمپاژ کردن. من:الان تموم میشه عزیزم. نفس هرثانیه دستم رو بیشتر فشار میداد تا کشید بیرون و یه نفس عمیق کشید به یه ثانیه نکشید که سمت مخالف رو پنبه کشید و فرو کرد هنوز یه ذره تزریق کرده بود که نفس سفت شد خانم رفیعی همش میگفت شل کن تا تزریق کنم اما گوش نداد نفس: درد داره خب 😭 من: عشقم شل کن زود تموم میشه نفسم. بالاخره یکم شل کرد ولی بازم سفت بود برا همین دردش زیاد شد با کلی آخ و اوخ بالاخره تموم شد یکم ماساژ دادم براش بعد خانم رفیعی براش سرم وصل کرد که فقط لحظه ورود سوزن یه آخ گفت و تموم. هر دوتا آمپول هم تقویتی بود هنوزم تقویتی داره ولی دیگه راضی کردنش کار من نیست🤦♂😅
ببخشید اگه بد بود اگه چشماتون اذیت شد اگر جایی براتون مبهم بود بگید توضیح بدم
انشالله همیشه سلامت باشید
یاعلی