خاطره زهراجان
سلام به همه
حالتون چطوره؟ 😁وی اولین بار است خاطره میذاره نمیفهمه چجوری مقدمه چینی و شروع کنه 😂😁
بنده زهرا(چاکر همتون🙋🏻♀️) از دیار کریمان(همون کرمون خودمون)
دارای خانواده که یک عدد پزشک داره و لطفش هیچ وقت شامل حالم نشده 😂چون با غریبه بیشتر کنار میام تا فامیل جماعت😂والا
دست به قلم افتضاحی دارم و هیچ وقت نتونستم درست حسابی بنویسم 😂دل به نوشتن نمیدم
زیادی حرف گرانبها زدم میرم سر خاطره😐
حدودا دو سال پیش بود قشنگگ یادمه سر امتحان ریاضی ترم اول بود(بنده الان کنکوریم)
خلاصه از صبحش پا شدم دل درد بودم دردش اونجوری نبود شروع کنم به گریه و جیغ و اینا قابل تحمل بود
تا ظهر باهاش کنار اومدم به محض اینکه ناهار از گلوم پایین رفت دردم یکم بدتر شد ولی گفتم بیخیال خوب میشه دیگه
کم کم عصر شد مامانم میخواست بره خونه دوستش (ممنون میشم فاتحه بخونید براش )
عاغا رفتیم، دیگه خونه دوست مامانارو دیدین از لطف زیادشون هرچی هست و نیست باید بخوری 😐😂😂یعنی میرفتیم تا دو روز ذخیره غذایی داشتیم دستشونم درد نکنه ولی چ خبره خب😂
خلاصه رفتیم و یه عالمه خوردیم برگشتیم خونه 😂😂
دو ساعت صبر کردم دیگه حالت تهوع هم شروع شد
متنفرم از حالت تهوع متنفرم یعنی
دل درد و حالت تهوع اصلا برام قابل تحمل نبود آنچنان دردی نداشتم ولی یه عالمه بیحال بود
😂😂 با سلام و صلوات به خانوادم گفتم منو ببرین دکتر😂
سعی کردم شلوار آزاد تری بپوشم چون میدونستم آمپول در انتظارمه 😂
خلاصه لباس پوشیدیم و رفتیم رسیدیم درمانگاه
مامانم قبض گرفت نشستیم تا نوبتمون شه(متنفرم وقتی میخوام برم پیش پزشک احدی همراهم باشه فقط باید تنها برم 😐😂چون تنهایی چک و چونه زدن برام راحت تره )
تا دو دقیقه بحث میکردم تنها میرم و اینا که مامانم راضی شد
نوبتم شد رفتم داخل (خانم دکتر بودن آقا نبودن) دیگه علائم رو بهشون گفتم گفتن مسموم شدی 😐
شروع کرد نوشتن وقتی تموم شد گفت سرم میزنی که؟ (حقیقتش از سرم بیشتر از آمپول میترسم ) گفتم نه شرمنده گفتن باشه پس. مجبوری سه تا آمپول همینجوری بزنی(روم نمیشد چک و چونه بزنم😐😂حس میکردم یه غرورم بر میخوره ) گفتم باشه نسخه رو داد دستم منم د برو که رفتی، رفتم بیرون
نسخه رو دادم مامانم بگیره
گرفت و اومد گفت زهرا سه تا آمپول داریا (چون هروقت داشتم به بهونه هایی نزدم فکر میکرد نمیخوام بزنم) گفتم باشه بریم بزنم
بابام اینا تو ماشین بودن مامانم بهشون اطلاع داد اید طول میکشه یکم
دیگه قبض گرفت خانومه گفت آماده شو الان میام(همون لحظه مامانم اومد داخل😐)
گفتم مامان جان برو بیرون من بزنم میام
حالا اصرار من میخوام بمونم اشکم داشتم در میومد(حقیقتش خجالت میکشیدم جلوش😑🙈) به زور فرستادمش پشت در تا من با مامانم بحث میکردم خانومه سه تا آمپول رو آماده کرده بود😐
اومد گفت آماده شو دیگه 😐😂حالا استرس گرفته بودم یادم رفته بود چیکار باید بکنم 😂دیگه بعد از دو دقیقه فهمیدم عیب کارم کجاست دیگه با یاری خدا آماده شدم
چی داره این پنبه 😐قشنگ میدونی سرآغاز یه درده تنو بدن آدم میلرزه😐یخم هست دیگه بدتر 😐
پنبه کشید اولیو فرد کرد، بعد از چند سال آمپول میزدم تو شک درد نیدلش بودم 😂😂میگفتم عه دردش اینه 😂چه درد مسخره ای
همینجور تو ذهنم سرگرم درد این بودم دومیو پنبه کشید زد 😂بازم تو شک این بودم گفتم من که همش شلم بذار سفت کنم ببینم چی میشه 😂😂از قصد خودمو سفت کردم در حدی که نیدل رو تو پام حس میکردم 😂حالا شل نمیشدم این وسط 😂به غلط کردن افتاده بودم که تموم شد
اومد سومی رو بزنه گفت کدوم سمتت دردش کمتره 😂( والا الان یادم نیست کدوم سمتو گفتم شرمنده)
پنبه کشید گفتم خیلی درد داره؟ گفت نه زیاد عزیزم
تو دلم گفتم دوباره باید درد تحمل کنم 😐😂
اتفاقا زد اصلانم درد نداشت منم اصلا دراز نکشیدم به محض اینکه گفت تموم بلند شدم 😂😂😂انگار پرنده ی توی قفس بودم دلم آزادی میخواست 😂
خلاصه لباسمو مرتب کردم رفتم بیرون دیدم مامانم داره گریه میکنه آخ که من فداش شم😍😍میگفت طاقت نداشتم با آمپول درد بکشی ❤️😘میشه براش نمرد آیااااا؟
خلاصه دیگه ماجرای منم تموم شد با سه آمپول خوب شدم 😁😁البته غلط میکردم خوب نشم😂
فدای چشماتون بشم که خوندینشش مرررررسی ❤️
بیا در شهر دل من پادشاهی کن🧡
اینتو وایندلمنهرچتوخواهی کن🍊
یا علی 💛🙋🏻♀️