سلام من نادیا هستم مدت زیادی نیست وبتون رو دنبال میکنم تصمیم گرفتم یک خاطره بزارم . تجربه اولم هست اگر بد بود به بزرگی خودتون ببخشید . ۲۲  سالمه و دانشجوی معماری داخلی هستم اهل شیراز هستم و اصفهان دانشگاه میرم یک برادر دوقلو دارم نیما دانشجوی عمران و تهران هست پدرم مهندس هستن و شرکت دارن و مادرم خانه دار . میخوایم یکی از دردناک ترین خاطره های عمرمو بگم که هیچوقت اینقدر درد نکشیدم  خاطره بر میگرده به بهمن ماه بعد از امتحانات بود و با بچه ها قرار گذاشتیم بریم بیرون جاتون خالی جمعه بود و ما از صبح رفتیم بیرون تا شب هوا به شدتتتتت سرررررررد بود سرررررد و منم کلاه و شال یادم رفته بود غذا هم که فست فود و اخرشبم آلاسکا(کدوم آدم عاقلی شب توی سرمای بهمن آلاسکا میخوره؟)برگشتیم خونه و دوش گرفتم و از خستگی خوابیدم صبح پاشدم بدنم گرفته بود و سرم درد میکرد موهامم خیس بود ولی به روی خودم نیاوردم اماده شدم رفتم دانشگاه تا عصر کلاس داشتم خونه که برگشتم آبریزش بینی و سرفم هم شروع شد و دوتا قرص خوردیم و سرم رو بستم و خوابیدم سه روز با این وضع گذشت دیگ نتونستم تحمل کنم حالم به شدت بد بود و هرچی به خودم میگفتم خوبی بابا توام 
شلوغش کردی یه قرص بخوری خوب میشی فایده نداشت راستی نیما هم قرار بود اونروز بیاد اصفهان براش کاری پیش اومده بود و عصر میرسید گفتم بهتره برم دکتر نیما منو با این وضع ببینه دور از جونش سکته میکنه لباس پوشیدم و دفترچم رو برداشتم و رفتم درمانگاه شلوووغ ها نه شلوغ ، شلوووووووغ سرم سوت کشید بعد از یکساعت و خورده ای نوبتم شد دکتر که یه خانم جوان خیلی خوش اخلاق بودند معاینم کردند و دارو نوشتن تشکر کردم رفتم دارو هارو گرفتم چهل دقیقه هم تو داروخانه معطل شدم دیگ داشت گریم میگرفت داروهارو گرفتم امپول و سرمم توش بود تزریقتش خیلی شلوغ بود رفتم یه درمانگاه خلوت تر که تزریقاتشم خلوت بود و قبض گرفتم داروهارو دادم گفت برو دراز بکش تا بیام خیلی استرس داشتم اما حالم بدتر از این چیزا بود خوابیدم و گفت اول سرمتو میزنم آستینمو دادم بالا از سرم خیلی میترسمممم و بعد از فک کنم ده یازده سال اولین بار بود میخواستم بزنم اومد گارو بست و بعد کلی وقت پنبه کشید و فرو کرد چشمامو رو هم فشار دادم و دراورد و گفت رگات اصلا مشخص نیست و روی دستم رو دید و پنبه کشید و فرو کرد یعنی دررررد گرفتاااااا گفتم اخخخخ و فیکس کرد و رفت کم کم چشام گرم شد و خوابم برد 
پرستار صدام کرد و سرم رو دراورد و گفت آماده شو آمپولاتو بزنم برگشتم و اومد  گفتم چندتاست گفت سه تا ولی یکیشو توی دوتا سرنگ کشیدم شلوارم رو داد پایین و یکیشو زد که اصلا درد نداشت و بعدیشو پنبه کشید و فرو کرد اولاش خوب بود اما اخراش درد بدی گرفت لبمو گاز گرفتم تا تموم شد بعدی رو پنبه کشید و زد اخ که سوزنشم درد داشت یه تکون خوردم و تزریق کرد جونم اومد بالا گفتم آییییی یکم آروووم تر لطفاااا گفت الان تمومه ولی مگه تموم میشد اخرش گفتم اخخخخخخخ بسه توروقران و دراورد خیلی درد داشتم خیییلی گفت یه دقیقه استراحت کن من کار یکی رو راه بندازم بعد میام اونیکی رو میزنم پنبه داد بهم گذاشتم جاش و ماساژ دادم اشکم دراومده بود بعد چند دقیقه اومد و سمت مخالفم رو پنبه کشید و زد اینم دردش مثل همون بود پامو میزدم به تخت و دیگ گریه میکردم تا تموم شد به هزار بدبختی پاشدم رفت خونه و مثل جنازه افتادم تا عصر چشامو واکردم دیدم دوازده تا میس کال دارم از نیما زنگ زدم بهش  یه بوق نخورده برداشت چنان عربده ای کشید که گوشیو سه متر از گوشم فاصله دادم با داد گفت کدوم گوری هستی گفتم خ خون خونم چط چطور گفت تو گوه خوردی پس چدا درو باز نمیکنی یک ساعته سریع رفتم درو باز 
کردم اومد تو دوباره داد و بیداد راه انداخت اینقدر عصبانی بود که حتر متوجه حالم و سرفه هام قیافه مثل جنازم نشد اخرش یه دقه سکوت کرد یهو منو دید گفت وااااا نادیا تو چرا اینجوری شد زدم زیر گریه و با گریه براش توضیح دادم پشیمون شده بود و کلی عذر خواهی کرد بدنم و گلوم هنوزم درد میکرد شدید تا صبح نخوابیدم نیما هم پا به پای من بیدار بود صبح گفت پاشو پاشو بریم آمپولاتو بزن بلکه بهتر شی بسکه درد داشتم و حالم بد بود حوصله مقاومت نداشتم قبول کردم و رفتیم درمانگاه تزریقات خلوت بود گذاشتن نیما هم بیاد دوتا امپول داد به پرستار رفتم رو تخت دراز کشیدم و شلوارم رو اماده کردم دست نیما رو گرفتم پرستار اومد پنبه کشید و زد که اصلااا درد نداشت بعدیو سمت مخالف پنبه کشید و فرو کرد چه فروکردنی گفتم هیییییییییییسسسسسس وای سوختم سوزنش کند بود و بد رفت جوری که نیما هم ناخوداگاه گفت الهی بمیرم و تزریق کرد تا وسطاش تحمل کردم اما بعدش دیگ دست نیمارو فشار میدادم تا تموم شد نیما ماساژ داد گفتم دسسسست نززززن و لباسمو درست کردم و رفتیم خونه بعد آمپولا تا چند ساعت خوب بودم اما بعدش دوباره گلوم و قفسه سینم و بدنم از درد منفجر میشد جوری که شب به نیما التماس میکردم بریم آمپول بزنم اونم هی میگفت آخه عزیزم تو که الان آمپول نداری میگفتم عیب نداره بریم زودتر بزنم دارم میمیرم اونم هی دلداریم میداد اعصابش خورد شده بود شبا تا صبح نه میخوابیدم نه میزاشتم اون بنده خدا بخوابه حتی به کارشم نرسید صبحش گفت اینجوری نمیشه زنگ زد یکی از دوستاش که اصفهانیه و ادرس یه دکتر گرفت اماده شدیم رفتیم و دکتر آقای مسن فوق خوش اخلاق بودند معاینه کردند و آزمایش و عکس از ریه نوشتن رفتیم بیمارستان ازمایش دادم  عکس هم گرفتبم فرداش جواب ازمایشو گرفتیم و رفتیم پیش دکتر و دوباره الکتروکادیوگرافی نوشت انجام دادیم و جوابش رو بردیم و تشخیص روماتیسم قلبی داد و گفت فعلا تا یک ماه ده روز یک بار یدونه پنیسیلین ۱۲۰۰ بزن و کپسول آنتیبیوتیکم داد و گفتم بدنممم داره منفجر میشه توروخدا یه کاری بکنید گفت امپول مسکنم نوشتم فعلا دردتو آروم میکنه تا دوره درمان رو شروع کنی بدنتم خوب میشه و گفت بعد یکماه بیا تا ببینمت دوباره . رفتیم داروهارو گرفتیم و نیما بردم درمانگاه و آمپولو داد به پرستار و اماده کرد و گفت حساسیت داری گفتم نه تازه زدم دراز کشیدم و گفت پات کبوده که کدوم سمتت بیشتر درد داری گفتم 
هردو فرقی نداره اول مسکنو زد که دردش قابل تحمل بود از بدن درد و درد قفسه سینه و گلوم کمتر بود . بعدش پنبه کشید و پنادر رو زد از اولش درد دااشت دست نیما رو خورد کردم بسکه فشار دادم وسطاش گفتم آآآآآیییی یواااش تر گفتم نفس عمیق بکش الان تموم میشه اما تموم نمیشد که لامصبببببب اصن بقیه دردا جلوی این سوتفاهم دود تازه فهمیدم درد آمپول یعنی چی اخراش گفتم اخخخ تورو قرآن جون هرکی دوستش التماست میکنم درش بیااار نیما ارومم میکرد تا تموم شد بی حس شدم همینجوری افتاده بودم و فقط اشک میریختم نیما کمکم کرد رفتیم خونه و بعد چند روز تازه خوابیدم بیدار شدم دیگ شب شده بود بدبخت داداشمم رو مبل خوابش برده بود با لباس بیرون دلم سوخت اونم چندروز نخوابیده بود وغذا هم خو درست حسابی نخورده بودیم رفتم بوسش کردم و شام اماده کردم و بیدار شد و خوردیم و خیلی بهتر بودم امپولارو هم زدم بعد یکماه 
دوباره رفتم اما خب دیگ نیما نبود ایندفه تنها بودم و چکاب کامل انجام شد و دارو نوشت و گفت پنادر رو ماهی یک بار بزن و داروهاتم مصرف کن و خییییلی مراقب باش تا سرمانخوری و گلوت عفونت نکنه و اگر علائم سرما خوردگی داشتی سریعا به پزشک مراجعه کن و جدی بگیر و دوماه یک بارم بیا برای چکاب تشکر کردم و رفتم داروهارو گرفتم الانم صرف میکنم دیگ درد پنادر هم برام عادی شده چند ماه اول جونم بالامیومد از دردش اما الان دیگ عادی تر شده و دوران کرونا هم دکتر گفت خییییییلی مراقب باش که سمه برات به هیچ وجه نباید ویروس رو بگیری وگرنه ........ و اینگونه است که من الان هشت ماه و پونزده روزه از در خونه بیرون نرفتم مهمونم نیومده برامون و خانوادمم خیلی مراقبت میکنن دکترم گفت نمیخواد تو کرونا بیای چکاب تلفنی باهم در ارتباطیم و برای آمپولامم نیما رفت تزریقات رو یادگرفت که نریم بیرون برای تزریق. نمیدونم این وضع تا کی ادامه داره ولی منکه پوسیدم تو خونه خداکنه همه زودتر عادی بشه. ببخشید اگر بد بود دوستون دارم خیلی زیاد.