درود☺️🖐🏻
حالتون چطوره؟ همه چی خوبه؟ 
من دردانه هستم دارای یک عدد خواهر دوقلو به اسم درناز☺️
الان ک دارم این خاطره رو می نویسم تازه از دکتر برگشتم😬خوب اصلا وقت و تلف نمیکنم بریم سراغ خاطره:
من از بچگی هر چند وقت یه بار مشکل حالت تهوع داشتم...یعنی هر  7,8 ماه ی بار حالت تهوع می گرفتم و گلاب به روتون میاوردم بالا😓
هرچقدر بزرگتر شدم این مدت بین حالت تهوع هام بیشتر شد یعنی مثلا هر ۲ سال ی بار این حالت تکرار می شد
 یکشنبه بود شب موقع خواب یه حالت تهوع ای خفیفی داشتم اهمیت ندادم خوابیدم
ساعت حول و حوش ۵ صبح از شدت حالت تهوع بیدار شدم فقط چند ثانیه تونستم مقاومت کنم بلافاصله راهی توالت شدم😣 و دقیقا همه چی از اون جا شروع شد😩
فقط زردآب بالا میاوردم...آخ واقعا بدترین حالت دنیا بود تموم شکمم دردگرفته بود از طرف دیگه درناز بیدار شده بود پشت سرهم در میزد و گریه میکرد
یه ذره ک احساس سبکی کردم همین که اومدم بیرون درناز شروع کرد سوال پرسیدن...بنظرم درناز حالش بدتر از من بود☹️😐
متاسفانه اون شب پدرم شیفت بود و مادرمم خونه نبود(فک کنم توی خاطره پیش اشاره کردم که یکی از دوستاش عمل انجام داده بود و از اونجایی که واقعا صمیمی هستن اکثرا اونجاست مادرم)
من دوباره حالم بهم خورد که تو این فاصله درناز زنگ زد مادرم اونم قرار شد راه بیفته
حال افتضاحی داشتم😓 درناز از مادرم پرسید قرص ضد تهوع بخوره که مادرمم گفته بود رفلاکس طبیعی بدنه نباید جلوش و گرفت☹️
تا مادرم رسید چند بار دیگه حالم بهم خورد ولی خوب فقط زردآب بالا می آوردم🤦🏻‍♀
مادرم رسید و با کمک درناز لباس پوشیدم سوار ماشین شدیم و رفتیم بیمارستانی که خاله م اونجا بود
وسط راه ی بار دیگه حالم بهم خورد😭
مادرم نمی دونست حواسشو بده به من یا به درناز که داشت گریه می کرد یا رانندگی یا به خاله م ک داشت باهاش حرف میزد😐🤦🏻‍♀ خدا رحم کرد تصادف نکردیم واقعا😐🙌🏻
خلاصه با مشقت فراوان(😑) رسیدیم بیمارستان خاله م اومد جلومون رفتیم داخل اتاق پزشک(بنده خدا خواب بود☹️😐) مشکل و پرسید که مادرم سربسته توضیح داد
ایشونم اول گفتن آمپول نوشتم ولی خوب وقتی داروهارو خاله م آورد گفت سرم جایگزین کرده🤷🏻‍♀
چندتا آمپولم بود که گفتن توی سرم میریزن
تا لحظه ای که رفتم خوابیدم برای سرم هر دو دقیقه یه بار بالا میاوردم
خلاصه دراز کشیدم خاله م با سختی فراوان رگ مو پیدا کرد و سوزن سرم و فرو کرد یه کوچولو سوخت ولی واقعا در مقابل سوزش معده م قابل توجه نبود😓
فکر  کنم نیم ساعت طول کشید تا سرم تموم شد(متاسفانه توی بخش شون سه نفر آزمایش کروناشون مثبت شده بود با اینکه فقط دو ساعت اونجا بودیم ولی چندشم می شد از خودم😐 واقعا خدا به پرستارا و پزشکا صبر بده😬🧡)
پدرمم زنگ زد مادرم باهاش حرف زد توضیح داد چی شده...درناز نشست کنارم گریه نمی کرد فقط بغض کرده بود😢
هرچند دقیقه ی بار میگفت خوبی؟😅
خلاصه سرم تموم شد ما برگشتیم خونه و من گرفتم خوابیدم
صبح مادرم بیدارم کرد که پدرم میخواد بیاد(پدرم بیمارستان بود شیفت داشت)خلاصه بگم که پدرم چندتا سوال پرسید راجب دل درد و اسهال و... بعد چند قسمت از شکم مو فشار می داد  میگفت نفس عمیق بکش کجاش درد میکنه
به غیر از  معده م بقیه قسمت های شکمم درد نمیکردن خلاصه آزمایش خون نوشت..روز بعدش رفتیم برای آزمایش...چون آزمایشگاه شوهر دوست خاله م بود با خاله م رفتیم که خاله م رایانم آورده بود😍 قطعا بهترین اتفاق ممکن حضور رایان بود ☺️👌🏻تموم طول راه نشسته بود بغلم چون من زیاد باهاش بازی میکنم؛همش میگفت بازی کنیم اینقدر بیحال بودم حتی نمی تونستم درست بغلش کنم☹️ اینقدر ورجه ورجه کرد خاله م گفت آبجی مریض شده نمی تونه باهات بازی کنه اینو ک شنید تا وقتی رسیدیم نازم می کرد😅😍 خلاصه رسیدیم.انقدر حالم بد بود ک اصلا متوجه نشدم کی سرنگ رو زد کی خون گرفت فقط لحظه ای که سوزن و درآورد احساسش کردم
عصرش نتیجه آزمایش اومد و پدرم گفت که میکروب توی معده مه☹️
ولی خوب بازم برای اطمینان بیشتر قرار شد امروز(سه شنبه) بریم پیش یکی از دوستای پدرم که متخصص داخلی بود 
واقعا استرس گرفته بودم دقیقا نمیدونستم از چی میترسم😐 از میکروب معده؟!از داروهایی که قرار بود بده؟!🤔دقیق نمیدونستم😬👌🏻
انقدر آرین مسخره بازی دراورد و خندیدیم و رایان شیرین زبونی کرد استرسم کمتر شد‌ عصر پدرم اومد و رفتیم مطب دوستش انقدر شلوغ بود توی این اوضاع کرونا واقعا نمی شد نفس کشید🤦🏻‍♀😐
باز داخل مطب روی صندلی های دوتا درمیان نشسته بودن ولی بیرون توی راهرو کیپ تا کیپ آدم بود🤦🏻‍♀
با درناز رفیتم نشستیم داخل ماشین ولی پدرم موند بالا حدودا یه ربع بعد پدرم زنگ زد به درناز که بریم بالا
رفتیم داخل اتاق دوست پدرم...آزمایش و دید تقریبا همون معاینه ای که پدرم انجام داد رو تکرار کرد آزمایش و بررسی کرد که با پدرم کلی صحبت کرد درنهایت به این نتیجه رسیدن مشک

ل اصلی استرسه😑 البته برای میکروب معده کلی دارو دادن ولی درکل گفتن که مشکل از اعصاب و استرس باید خودمو کنترل کنم تا مشکلم حل بشه...جالب اینجاست که میگفتن ۹۰ درصد مردم ایران میکروب معده دارن!
اسم قرصا رو دقیق نمیدونم ولی فک کنم یکی شون کلاریسینه یکی شون فاموتیدین🤔 یه دونه هم برای حالت تهوعه که اسمشو یادم نیست☹️
دکتر ی لیست بلند بالا مواد غذایی گفت که نباید بخورمم😩 از همشون دردناک تر لواشکه😐😓
ممنون که وقت گذاشتین و خاطره رو خوندین😊🧡

پ‌.ن:مراقب خودتون باشین هیچ لذتی به این نمی ارزه کارتون برسه به بیمارستان و دکتر و ...😓
پ.ن: من قبل اینکه خاطره رو تایپ کنم روی کاغذ می نویسمش...وقتی داشتم مینوشتم رایان هم کنارم بود یه لحظه رفتم آب بخورم برگشتم دیدم کله صفحه خط خطی شده😑برای بار دوم نشستم خاطره رو نوشتم و الان ک دارم تایپش میکنم چشمام داره درمیاد😐🙄

پ‌ن۳: 
هر چه انسان تر باشيم زخم‌ها عميق تر خواهند بود.
هر چه بيشتر دوست بداريم بيشتر غصه خواهيم داشت.
بيشتر فراق خواهيم کشيد و تنهایی هايمان بيشتر خواهد شد. شادی ها لحظه ای و گذرا هستند. شايد خاطرات بعضی از آن‌ها تا ابد در ياد بماند اما رنج‌ها داستانش فرق می کند، تا عمق وجود آدم رخنه مي کند و ما هر روز با آن‌ها زندگی می کنيم.
"انگار که اين خاصيت انسان بودن است"
نامه به کودکی که هرگز زاده نشد/ اوریانا فالاچی

بدرود🧡