خاطره بیتا جان
سلام بیتا هستم ۲۶ سالمه متاهل
حقیقتش خاطره هایه دیگه اینقد جذاب و خوش قلم و داستانیه که من موندم بنویسم یا نه ولی خب مینویسم😁
این خاطره مربوط به چند سال پیشه تازه مادر شده بودم پسرم چند ماهش بود اینقدر به پسرم میرسیدم و همزمان به شوهرم که چون شغلش شیفتی بود اون زمان، بدنم حسابی ضعیف شده بود
یه روز صبح که از خواب بیدار شدم کلی ضعف داشتم و گلوم درد میکرد تنم داغ بود بعداز اینکه به پسرم شیر دادم به همسرم زنگ زدم گفتم کی میای؟ چون شب کار بود باید صبح میومد که نیومده بود هنوز ،گفت مشکلی پیش اومده باید دستگاهیو که خراب شده راه بندازیم بعد شیفتو تحویل بدیم بیام خونه گفتم اگه تونستی زودتر بیا حالم خوب نیست باید برم دکتر
برعکس داستانهایه هیجان انگیز بقیه اصلا نازم نداد(درحالی که ما واقعا همو دوس داریم و عاشقه همیم)گفت من واقعا خسته هستم ساعت ها نخوابیدم نمیتونم از پسرمون نگهداری کنم تا تو بری درمونگاه 🙂
گفتم حالا بیا یه کاریش میکنیم
خلاصه شوهرم موقع ناهار اومد خونه بهش گفتم بچه که کاری نداره فقط شیر میخوره و میخوابه همین تو ناهارتو بخور بعدش دوتایی بخوابین تا من برم همین درمونگاه که اونطرفه خیابونه خونمونه خیلی نزدیکه زود میام شوهرم گفت باشه مواظب خودت باش زودم بیا من حتی نمیتونم چشمامو باز نگه دارم گفتم استراحت کن منم زود میام
حالم خیلی بد شده بود از درون گر میگرفتم و عرق میکردم از بیرون سردم بود فکرمم پیش پسرم بود داغون بودم خیلی زود رسیدم درمونگاه که تقریبا شلوغ بود خانمی که هم منشی بود هم پرستار سرم داد زد گفت این چه وقته اومدنه مگه نمیدونی درمونگاه نیم ساعت دیگه تعطیله گفتم ببخشبد من اصلا متوجه نمیشم چرا عصبانی هستین گفت اگه امپول یا سرم داشته باشی من مجبورم بیشتر از شیفت کاریم بمونم خلاصه پول ویزیتو دادم رفتم داخل دکتر معاینم کرد گفت امپول میزنی؟ من خیلیییییییی از امپول بدم میاد و میترسم ولی اون لحظه گفتم بله میزنم فقط زود خوب بشم بتونم به پسرم برسم دکتر گفت یکی امروز بزن یکی فردا گفتم فردا نمیتونم بیام بچه کوچیک دارم همین یبارم بزور اومدم گفت باشه یه دونه امپول برام نوشت با سرم چون فشارم پایین بود رفتم داروهارو گرفتم با ترس دادم به پرستار فوق بداخلاق وقتی پنی رو دید بداخلاق تر شد گفت نگو که باید تستم بکنم گفتم بله خیلی وقته نزدم
تست کرد بعداز یه ربع گفت دراز بکش بزنم دراز کشیدم اماده شدم من به هیچ عنوان به جز اینبار صدام درنیومده بود تو درمونگاه چنان امپولو بد و با حرص زد که ناخودآگاه گفتم اخخخخ زود جلو دهنمو گرفتم به بدترین شکل ممکن تزریق کرد جوری که حس کردم فلج شدم با اینکه پنی ۸۰۰ بود و نباید درد خیلی زیادی داشته باشه
بعدم برگشتم گفت استینتو بزن بالا سرمو وصل کرد رفت درمونگاه هم خلوت شده بود دلم گرفت کمی گریه کردم سرمم که تموم شد دکتر محترم رو صدا کردم اومد سرممو دراورد چون پرستار رفته بود، رفتم خونه دیدم شوهرم با پسرم مثل اواره ها هستن 😁 گفتم چه خبره خونه چرا اینجوریه چی شده گفت پسرم پ..ی..پ..ی کرده اومدم ببرم بشورمش(اولینبارش بود) سرشو زدم به چهارچوب در هول کردم نفهمیدم چه جوری شستمش لباسامو عوض کردم به همسرم گفتم برو بخواب پسرمو حموم کردم تمیزش کردم خوابوندمش
شوهرم بیدار شد بره سرکار ازم عذرخواهی کرد که نتونست منو ببره دکتر قطعا نازمم داد که چون مسائل خصوصیه گفتن نداره😁 خودمم داروهامو سر ساعت استفاده کردم چند روز بعدش خوب شدم
برای همه سلامتی و ارامش ارزو میکنم❤