به نام خداونددلهای پاک           که نامش بوددردلت تابناک        به نام آن کس که توراافرید سراغازعشق است ونوروامید🥀 سلام،من یارن هستم 17ساله ومحصلمورشتم انسانیه دیروزبراتون خاطره گزاشته بودم باخودم گفتم فرداحالش نیست که برم مدرسه (مدرسه روستای مابرخلاف جاهای دیگه ازشانس بدما حضوریه😭😭😭)تایم درس خوندنمو بجاش ادامه خاطرموبفرستم 😁😁😁      خوب اینم ازادامه خاطرم:          چندروزی ازبجنوردبرگشتن ماگزشته بودوفکرم همش درگیرعمل جراحی وبیمارستان بودتوکلاسم همش امتحاناتم وخراب میکردم حتی جدول ضربم روکه ازحفظ بلدبودم چنان جوابایی برای اقای فتوحی میدادم که بنده خداسیمای مغزش اتصالی میشد😄😄یه روزکه پنج شنبه بودومدارسم تعطیل بودمن طبق روال همیشگی گوسفندامون روبردم چراتایکم حیوونکی هابچرن ومنم یکم توتپه خوش بگذرونم وقتی رسیدم چراهمش بابره هامیدوویدم ازاین تپه به اوتپه میدوویدم گل وگیاه جمع میکردم که واسه خودم یه تاج خوشگل درست کنم😉😉    داشت واقعابهم خوش میگذشت که صدای صحرا(خواهرمه)به گوشم رسید   که خیلی خوشحال بود دویدم سمتش پرسیدم چیه چیشده  انقده ذوق مرگ شدی ؟؟؟گفت بیمارستان منم گفتم چی؟؟گفت ازبیمارستان زنگ زدن میگن فرداقراره بستریت کنن وبعدش چشاتو عمل کنن (خوشحالی صحرابخاطر این بود که اون همش بخاطرمن عذاب وجدان داشت ونمیتونست خودشوببخش😔😔)من انگار دنیاروسرم خراب شدوخیلی استرس گرفتم خواهرم که چهره منودید گفت:ابجی جان چرااینجوری میکنی بخداچیزی قراره نیست بشه فقط یه جراحی کوچولو  من:کوچولوچرادروغ میگی اصلاهمش تقصیر توعه اگه تواین بلاروسرم نمی اوردی من الان چشام سالم بودازاین حرفم صحراخیلی نارحت شد وبرگشت منم گوسفنداروجمع کردم وبردم طویله وقتی رفتم خونه مامانم وسایلمونواماده میکرد بابامم باتلفن به یه اتوبوس خبرمیدادکه فرداصبح واسه ماهم جانگه داره منم که حوصله هیچی نداشتم رفتم حمام بعد گرفتم خوابیدم      تااینکه فرداصبح شدوماهم ساعت پنج ونیم حرکت کردیم سمت بجنورد وقتی رسیدیم یه راست رفتیم کارای بستریری   شدنمو انجام بدیم وبعدش یه لباس گشاد تنم کردنون که دونفردیگه هم توش جامیشد منم که دیگه بلکل لال شده بودمو تسلیم سرنوشت که یهویه مردحدودا50ساله اومدتوبایه سینی چرخدارمنم که اماده گریه کردن بودم زدم زیر گریه😭😭😭😭وازتخت اومدم پایین وبه مامانمو بابام گفتم عمرامن حاظرشم ایناروبزنم که اون اقاهه پرستار گفت دخترم شمااول بگواسمت چیه منم باگریه گفتم یارن اونم گفت یارن جان عزیزم شمافقط  قراره یه سرم بهت وصل شه همین اصلا هم دردنداره منم قول میدم یه جوری وصل کنم که هیچی نفهمی منم که اصلا هرچی میگفتن راضی نمیشدم تااینکه بابام یه سیلی جلوی اون اقاهه زد توصورتم خودش دستموتحویلش دادسرم زد اصلا دردنداشت منم بیشتر بخاطر رفتار بابام گریم گرفته بود      بعدش هم که فرداش ناشتابودم بخاط جراحی  وبابابام ومانم هم قهربودم تایکه زمان موعودرسید ویه خانم اومد لباس اتاق عملودادکه بپوشم منم پوشیدمورفتم بابامومامانم خواستن باهام حرف بزنن ودستاموگرفته بودن مامانم که درحال گریه بود وبابام یه عروسک خوشگل خریده بود برای اشتی ولی من دستشونو باجیغ ول کردمو گفتم تاقیامت هم باهاتون حرف نمیزنم(الان پشیمونم ازحفای اونموقم واقعا دست خودم نبود)خلاصه عملم سه ساعتی طول کشیدبعدعمل اوردنم توبخش ولی من چون هردوتا چشام بسته بود هیچی رونمیدیدم وبابامومامانم همش قربون صدم میرفتن که من اروم باشم خیلی بدبود اون لحظات مادرموپدرم حتمابخاطر من خیلی اذیت شدن نصفهه های شب بود امابرای من اصلا شب معنی نداشت چون حتی چند ساعت قبلش که روزبود بازم من جایی نمی دیدم وازاونطرف یه چیزایی بهم وصل بودکه اذیت میشدم نمیتونستم بخوابم که تواین بین یهو تختم شروع به لرزش شدیدی کردمنم  ازترس شروع کردم به گریه ومامانموصداکردم اونم تابیدارشد گفت یاخداخودت به دادمون برس زلزلهههههه وزودیه چیزاییروازم جداکردو    منم گرفت بغش وفقط میدووید منم که فقط ازترس جیغ میزدم تواون حال صدای دویدن ادمای دیگرومیشنیدم (گویااونام بادیدین مادرم مریضشونوبرمیدارن واسه اینکه ببرن یه جای امن وصدای پرستارا کع میگفتن حراستوخبرکنیین نگهبان کجاستم بیشتر به گوش میرسی تاینکه نمیدونم چیشدولی حس کردم یه اقایی منوازمامانم جداکرد وبردتم روتختم بعدم بامامانم حرف میزدمنم چون استرس وگریه بهم فشاراورده بود تب کرده بودم واقاهه به مامانم گفت الان دکتر میان برامعاینه منم همش به مامانم میگفتم که من خوبموهیچیم نیست ولی کوگوش شنوا نمیدونم بعدچندمین صدای پااومدبعداحوالپرسی دکتریه راست اومد سمتمو تبمو چک کردوبعدم معاینات دیگه بعد که کارش تموم شد بهم گفت یارن جان عزیزم یه امپول خیلی کوچولوبزنی حالت زود خوب میشه منم تااینوگفت زدم زیرگریه واونم دش به حالم سوخت اگه نمیخوایی امپول بزنی باید همین الان یه شیاف برات بزارم که من بازم قبول نکردم ولی اونادیگه ام

ادش کرده بودن منم شلوارمو تاتهش کشیدن پایین ومامانم واسم گزاشت ولی من ازخجالت هیچی نگفتم وبعدم خوابم بردازبیمارستانم فرداش مرخص شدم وخداروشکر چشامم  صحیح سالم اند خدارو شکر 
                 یاعلی 

پ .ن ازهمه پزشکای کشورم قدردانی میکنم دست تک تکشونو ازهمینجا میبوسم 😘😘                            پ.ن ازهمتون بخاطرطولانی بودن خاطرم معذرت خواهی میکنم