خاطره لیلا جان
سلام بچها اسمم لیلا ست ۲۱ سالمه
دانشجوام و رشتم کامپیوتر
ازدواج نکردم ولی خیلی دوس دارم که ازدواج کنم راستش با امیر تصمیم گرفنتیم فعلا صبر کنیم تا شرایط اون بهتر بشه و منم درسم تموم شع (دوست پسرم ۲۸سالشه و خانواده دوتامون خبر دارن و قرار مزدوج شیم☺️)امیر کارمند بانکِ و تک بچست بچم😁وخاطره برای ۴ سال پیشه ۱۸ سالم بود و سال اخرم بود که بچه مدرسه ایی بودم🙂
خاطره👈 اون موقع ۱۸ سالم بود و با امیر ۱ سال بود که بودیم با هم یعنی از ۱۷ سالگیم ولی کسی خبر نداشت میترسیدم بگم و نزارن به هم برسیم ...چون خانواده من مذهبی و سخت گیر نیستند ولی این اعتقاد رو دارند که دخترشون باید به یه ینی برسه تا بتونه برای خودش انتخابای درستی داسته باشه بخاطر همین یواشکی امیر میومد میدیدتم خلاصه یه روز صبح پاشدم حاضرشم برم مدرسه دیدم مامانم نیست گفتم شاید رفته مدرسه ابجیم جلسه ایی انجمنی چیزی بدون پالتو و صبونه رفتم مدرسه (چش مامانمو دور دیده بودم😆)رفتم مدرسع کبانا بغل دستیم مریض بود هر چقد بهش گفتم بیا برو خونه زیر بار نرفت رو به قبله بود قشنگ🤦♀خلاصه که کار خودسو کرد و منو مریض کرد .
دم مدرسع امیر توماشین منتظرم بود رفتم تو ماشین و کلی دعوام کرد که چرا لباس گرم نپوشیدم و از این حرفا رسوندتتم سر کوچه و رفت رسیدم خونه حالا مامانم...😹😹😹
دوست داشتم خب اه 😌
شب شام نخوردم کسل بودم رفتم دراز کشیدم به امیر پیام دادم دیدم آفلاین خوابیدم تصف شب پاشدم از تب و لرز داشتم میمردم حالم خیلی بد بود رفتم مامانمو صدا کردم اومد پتو داد بهم و قرص و شربت
خوابیدم با بدبختی ولی صب پاشدم نمیتونسم پاشم ضعف داشتم حالم بد بود
مامانم گفت برو مدرسه حالت بد شد زنگ بزن بیام اگرم نه که پس هیچی
قبل رفتنم دیدم چقد گوشیم زنگ خورده و پیام 🤦♀امیر کلی نگران شده بود منتظر بودم مامانم شربت بده بعد برم با امیرم داشتم چت میکردم وقتی بهش گفتم با ابن حالم دارم میرم مدرسه گفت بیخودو با یه روز دانشمند نمیشی قهرمان بازی در نیار بگیر بخواب تا خوب شی 🤣گفتم که مامانم اینطوری گفته که برم و اینا کلافه شد گفت باشه یه چن دیقه وایسا تا اماده شم خودن ببرمت با ماشین
اومد سر کوچه سوار شدم و غر غرا شرو شد که پالتو نپوشو حالا دیدیو اینا دستشو گذلشت رو پیشونیم گف تب داری که بعدم جلو رو نگا کرد منم چیزی نگفتم تو فکر این بود ریاضی رو نخوندم چیکار کنم 🥺یه ذره که رفایم دیدم راه مدرسم نیس گفتم امیر حواست کجاست اشتباه داری میری گفت تب داری درسم که نخوندی میری مدرسه چیکار ؟الان که پیشتم بزا ببرمت دکتر خیالم راحت شع تو دکتر بره نیستی با مامان بابات
از دکار و امپول نمیترسم ولی مدرسم اگه غیبت میخوردم اگه زنگ میزدن به خونمون به خاطر علتش چی؟🥺
مخالفت کردم. که امیر زنگ زد به مامانش که زنگ بزنه به مدرسم بگه مامان لیلاست و دخترم نمیاد مریضه😂😂😂😂😂رفتیم دکتر وقت گرفتیم نستیم رو صندلی صبوته نخورده بودم امیر رفت از مغازه کیک بخره که گفتم نرو دارم تو کیفم لقمه در اوردم نصف کردم دادم به امیر خندید گفت مرسی کوچولو خوراکیتو خودت بخور مامانت دعوات میکنه اگ من بخورم😂از اون لقمه نصف شده یه گاز خوردم کلا😐صدا کردن فامیلیمو رفتیم داخل دکتر معاینه کرد و دارو نوشت .
اومدیم بیرون منو نشوند خودش رفت داروخونه
منم تو فکر این بودم که نکنه مامانم بفهمه یا اگه امپول بدن چطوری به امیر بگم خجالت میکشم نیای تو یا مثلا به دکتر چیکار کنم ؟مدرسه تا ۲ بود من ساعت ۸ دکتر بودم 😐
که امیر اومد گفت از امپول که نمیترسی ؟نمیترسیدم ولی اون لحظه ترس وجودمو گرفت گفتم نمیدونم گفت نمیدونی ؟ گفتم نه نمیدونم گفت خوبی ؟چیشده ؟
پرستار :۲ تا برا امروز ۲ تا ام فردا همین ساعت تزریق شه
امیر :اهان ممنون
پرستار :خواهش میکنم عزیزم برو اماده شو تا بیام رفتم تو اتاق تزریقات امیرم اومد باهام 🤦♀خیییییییلی خجالت میکشیدم ازش کلا ۱ سال با هم بودیم اون موقع و اون روز اولین بار بود که برده بود دکتر منو و میخواسم امپولم بخورم جلوش 😂😐
پالتومو در اوردم دادم بهش دراز کشیدم گف چرا دراز کشیدی؟
پاشدم نشستم تازه یارم افتاد تست میخداست بکنه پرستاره😂(بیشور کلی بهم خندید )تست کرد یه ذره قیافم رفت تو هم که امیر زیاد نزاشت به دردش فکر کنم زنگ زد به مامانش که ببینه ناظممون چی گفته که ناظممونم باور ورده بوده گفته اشکال نداره گواهی بیاره و اینا😂😂😂😂😂کلی با امیر خندیدم .از اونجا بود که مادرشوهرم فهمید داره مادرشوهر میشه حالا میگم اخرای خاطره😂
بعد یه ربع گفت که حساسیت ندارم دراز کشیدم امیر وقتی پرستار اومد بالا سرم شروع کرد به حرف زدن که لیلا الان میخوای چیکار کنیم تا ۲ که مدرست تموم میشه؟
پرستار پنبه رو کشید تمرکزمو از دس دادم دیگه همه حواسم از حرفای امیر رفت پی درر امپول .فرو کرد یه ایییی گفتم و ساکت شدم .رفته رفته دردش بیشتر شد که گفت م آخ امیر گفت تموم شد کوچولو یه ذره دیگه تحمل کن ❤️
من:باشه 🥺
امیر : فدای اون باشه گفتنت ❤️
پنبه رو که گذاشت رو جای امپول امیر اون طرف شلوار مدرسع رو داد پایین ولی چون کشش خیلی بود بود امیر یه دستش رو کمرم بود با یه دستش شلوارمو نگر داشت پرستاره پنبه کشید دارتی زد ترسیدم پریدم یه کوچولو
امیر گفت چیزی نیست نترس عزیزم ❤️
اخرای امپول بود که گفت تموم شد عزیزم ❤️شلوارمو درست کرد بلند شدم سمت چپم که پنیسیلین بود تیر میکشید بخاطر همین پام درد گرفتو گریمو در اورد🥺 امیر پالتومو پوشوند کیفمم گرفت دستش گفت اشکال نداره دردش بدتر از سرما خوردگی نیست که خوب میشی عوضش رفتیم تو ماشین اونجا ام با بغض همش میگفتم درد میکنم امیر🥺😂امیر برد منو خونشون تا تایم مدرسم تموم شع برم خونه مامانم نفهمه (الان که یادش میوفتم چقد دلم تنگ میشع برا اون روزا )اونجا بود که با مادرشوهر جان اشنایی برقرار گشته و پسندیده و من هم ایشون را پسندیده😂خلاصه اونجا گفتن که امیر قولو زنجیرش کن نزار عروس کسع دیه شع واس خودمه این پرنسس😂😌نه بابا شوخی کردم گفت بزرگ شی برا امر خیر میایم ایشالله بعد مسائل خانوادگی پرسید و مامانمو بابامو پرسید .... تا ساعت ۲ شد امیر بردم خونمون 😂مامانم هنوزم ننیدونه اون روز غیبت کردم
پ.ن:من از اون ادمایی بودم که اصلا به عشق و علاقه ایی که تو کوچه و خیابون شکل میگرفت اعاقاد ندلشتم ولی امیر همسایمون بودن و رفتن یه محل دیگه که وقتی من رفتم دبیزستان پا پیچ من شد برا دوستی و من هم راستش ادمی بود که میشد بهش تکیه کرد و دوسش دارم بخاطر همین پذیرا شدم 😂ولی اون منو پذیرا نیست میگه بعد کرونا که بتوتیم عروسی بگیریم😂😂😂😂
پ.ن: خاطره بعدی ایشالله خاطره امیر وقت بشع حتما تعریف میکنم براتون 😂🙄
پ.ن: ماسک بزنید😷
پایان ❤️