به نام خدا 
از یکشنبه ظهر بدن درد شدید گرفت  جور بود که احساس میکردم استخوانم دارن از درد له میشن فقط همین نه سرما خوردگی نه گلو دردی هیچ فقط  علامتی  ولی دو هفته قبلش سرما خورده شدم خوب شدم خب من اولش  فکر کردم مثل همیشه با  پماد ویکس چیز خوب میشه یا نزدیک پریودیم یک استافیوین خوردم دیدم تغییر نکردم با کلوفون خوردم یعنی اگر معتاد میخورد بی هوش میشد  ولی روی  من اصلا ثاتیر نداشت  نزدیک غروب مامانم گفت زهرا میخوای بریم دکتر گفت نه برای چی (خب فکر میکردم خوب میشم )خوب نشدم فردا میریم - مامان گفت زهرا میدونی نعصف شبی شبیه در بیاری من میدونم با (کسی که نمیدونه بدونه شبیه چیه همون تعزیه میشه 😂) در میاری نمیزاری ما بخوابیم گفت قول میدم .. 
نزدیک ۱دو دیگه از بدن شدید پاهام خواب نمبیرد بدن یک جور بود یا گرم بود یا سردم  نزدیک اذان صبح دیگه گریه گرفته بودم  مثل اون اونخ مخاای فیلم یوسف هی خم راست میشدن من همین طوری بودم از درد خم راست میشدم تا ۶صبح تحمل کردم به مامان گفتم  حقته من دیروز کی بود اون هم التماس میکردم اگه میرفتی شب این هم درد تحمل نمیکردی  بزار ساعت   ۹ بشه  رفتم مطب شلوغ خداروشکر زود نوبتم شد البته منشی شناخت بود رفتم زود  بعد وارد شدم گفت دکتر خودمون بود  خندید  گفت چته شده دختر اینجای باز  قرار داد  با من بستی هر هفته ماهی اینجای  خندید بعد شروع کرد معاینه کردن و چند سوال پرسید  فشارم گرفت پایین بود  گفت سرما خوردی کوفتکی بدنت هم بخاطر اون دارو نوشت گفت پنی که زدی بله چند هفته قبل دو تا پنی نوشت با امپول فک کنم سفریاکسون بود داخل سرم من گفتم سرم خونه میزنم گفت پس این نزن شاید بدنت بهش حساسیت نشون بده بجاش پنی دیگه نوشت  داروها از داروخونه مامان  گرفت اونجا مطب امپول نزدم میدونستم شاید هم  ن صد دصد بیماری کرونا هست که مراجعه میکن  به خانوم همیشه خونه انجام میداد گفتم بیاد خونه عزیزم خونه بزن چون پدر بزرگم دارو ترزیقی داشت مال اون انجام میشد 
خانوم اومد اول  سرنگ وصل کرد از  این بگذریم که دو بار  دستم سوارخ کرد به بهانه سوزن کجه (منظور همون سوزن سرم شما چی میگید بهش انژوک ) که سوزن خداروشکر جدید خونه عزیزم بود داد بعد امپول پنی حاضر کردقسمت دوم 
دو تا امپول داخل سرم ریخت دو تا امپول اماده کرد یکی پنی بود و این بگم من چندین هفته قبل زدم احتیاج به تست نبود گفت به پهلو شو گفتم حالا مامانم و عزیز بالا سرم بودن 😂😂گفتم بصبر مامان برو بیرون با عزیز حالا عزیز میگه ننه جان مگه تا حالا بدنت ندیدم داری برای من عدا بازی در میاری _ گفتم عزیزم خواهش میکنم برید  پاشد با پا دردش رفت با غرغره 😂🤦‍♀  دستم سرم داشت گفت به پهلو شو گفتم نمیشه که دستم سرم گفت باشه من با اون چیکار کمی به پهلو شو امپولت بزنم  باشه فقط دست  تکون نده  سرم در نیاری اولی پنی زد درد داشت ولی ابرو داری کردم نور زد ولی واقعاا بدحور درد داشت  داشت گریه ام میگرفت خانوم گفت چیزی بخور مجبور نشی امپول ویتامین بخوری  😐😐😐  (خب اینجا یک نکته بگم قابل توجه بعضی ها یک امپول لازم نیست ۸نفر پاهات بگیرن و شوهرت دکتر باشه بگه من دلش ندارم بزنم دوست شوهر بزنه  و بقیه کمر ماساژ بدن من نمیگم امپول درد نداره داره ولی قابل تحمل )قصدم توهین به کسی نیست ولی حرفی نگم فکر میکنم احساس خفگی میکنم 😂😂😂 اخش راحت شدم گفتم  خب بریم سراغ خاطره امپول اشغالی انداخت دست شست گفت وایسم سرم بکشم که مامان گفت خودم بلدم  (قابل توجه بعضی دکتر هستن و جراح بلد نیستن سرما خوردگی معاینه کن )بخدا این  چیز ساده سواد نمیخواد مثل شیاف گذاشتن که جلو پسر خاله پسر عمو فلان شلوار تا پایین بکشن شیاف بزارن پاهات بگیرن قسمت سوم 
روز بعدش صبح رفتم بیرون کافینت که شاید این رمز اشتباه دانشجو که زدم درست بشه گفت کار ما نیست کار خود دانشگاه سایت درست کنه گفتم من شنبه زنگ زدم ولی درست نشده با بی اعصبابی برگشتم خونه ظهر بود مامان گفت قسمت چهارم 
زنگ بزن به خانوم بگو بیاد خونه عزیز دارو های اقا جون تزریق از اونجا بیاد اینجا ولی نگی من هستم خونه حوصله ندارم برم دنبالش با ماشین 😂😂😐 ایشون عادت دارن مثل تاکسی بری دنبالشون خانوم من زنگ زدم گفتم مامانم میگه بری خونه پدر بزرگم دارو ترزیق کنی خونه نیستم بیا دنبالش مال خودم نگفتم 😂😂😂🤦‍♀ سوتی دادم من وقتی قطع کردم شوهر خاله خونمون بود ترکتید از خنده میگه تعحب میکنم چطوری رتبه اوردی و قبول شدی با دانشگاهت همون گیج میزنی رمز نمیدونی چی زدی که دانشگاه از دست تو هنگ کرده 😂😂😂قسمت پنجم 
دو تا پنی مونده با یکی  نور یکی پنی  میزدم اون یکی با نور فردا  شب رفتم درمانگاه زدم اومدم خونه  کل همون بیرون ضدعفونی کردم لباسم بیرون حیاط انداختم  بعد وارد خونه شدم 
سلام مجدد دوباره ادامه خاطره گفتم یکی هم با هم بنویسیم بعد بفرستم بچه ها من خوب نشدم و امروز روز سوم از سرفه شروع شروع شده خاطره الان ساعت بگم دلم برای مادر بزرگم تنگ شده بدجور  امشب دلم مادر بزرگم میخواد ولی نیست 😭😭😭 بجاش محمکم قاب عکس  اش بغل  کردم وقتی فهمیدم چیزی کم دارم امروز از خودم بدم اومد راست میگن همیشه  باعث اذیت شون  میشم تقصیر من هستش  بی بی  یادته میگفتی  کی قبول بشی اولین شیرینت من بخورم چرا همونروز نتایج این شیرینی به تلخی شد بی بی کجایی فقط یک بار دیگه ببیمنت اخ خداا چقدر من دلتنشگم 6
سر شب بحث دعوا شد سر میز شام سر غذا خوردن من واقعا حالم بهم میخوره از هر چی غذا حتی اگه غذای  مورد علاقه باشه اشتها نداشتم من کی سر شکم گریه میکردم الان بدم میاد از هم چی  مامان گریه اش  گرفت زهرا میخوای من بکشی غذاب بدی میخواستم حرف بزنم توجیه کنم  مامان ساکت نمیخوام صدات بشنوم چقدر بخاطر تو عذاب  بکشم یا غصه چشمت بخورم یا ... بابام ساکت فقط سکوت کرده رفتم  اتاقم  زانو بغل کردم بخدا من نمیخواستم این طوری بشه  نمیخواستم باعث اذیت بقیه بشم 7
۴۵دقیقه  طول نکشید  صدای ایفون در دیدم صدای فهمیه میاد در اتاق زد زهرا فورا صورتم پاک کردم سلام زهرا چطوری نفسس خوبی ممنون زهرا عزیزم  چیزی شده ن چرا چیزی شده چرا چشمات قرمز گفتم هیچی نیست گفت  نمیخوای بگی گفت خواهش فهیمه الان وقتش نیست اوکی باشه بخواب امپولت بزنم  کی اونقد به تو خبر داد من  مریضم  امپول دارم مامانم ... ؟ چیزی نگفت  گفت  زود دختر من کار دارم دارز بکش بزنم  😁  من این طوری 😐🙁😒 اخرش جواب نداد  گفت تو همین وایستادی بخواب دیگه  بهش گفتم اخ کی به تو گفت اصلا نمیخوام بزنم زور  فهمیه گفت ننه حجی گفت 😂😂😂  بخواب بابا لوس  +خودتی  خسته شده بودم از این امپول ترس نبود خسته از بیماری امپول دارز کشیدم بدجور هنوز نزده بود بعض داشتم از ترس نبود امپول چونه بزنم بخاطرش باید میزدم   ولی درد من جای دیگه بود دلم از هم چی پر بود  مامان اومد اتاق چیزی بهش نگفتم اولی زد  پنبه کشید زد درد داشت لبم گاز گرفتم صدام در نیاد  تموم شد دومی  پنبه کشید طرف   زد برای اولین بار تو چند مدت دیگه گریه گرفته بود  دستم میکوبیدم به تخت توروخدا بسه درد داره    (من  بعد  عمل جراحی دیگه ترس ریخته بود   ) ولی این دفعه کم اورده بود  دلم از هم جا پر بود گریه گرفت شدید  عهههه زهرا داری گریه میکنی   جدی  مامان گفت زهرا ؟مامان که صدای گریه بیش تر شده بود اروم  نفس اروم بکش  دختر زهرااا با توم که زود ترزیق کرد امپول سطل اشغال انداخت فهمیه خندید گریت ندیدم بودم که دیدم تو دختر بنمیتتت  سر یک امپول ...زیاد درد داشت 😁 ؟ مامان کنار نسشته بودم با همون صدای گریه هق مامانم بخدا نمیخوام اذیت کنم ببخشید قول میدم دیگه ... 
خب بچه ها داستان من اینجا پایین رسید راستی الان خاله ام خونمون  مامان با لبخند ملیح کج میخنده میگه بگم قضیه دیشب به خالته 😂😂😂 هیچ وقت نمیتونه  چیزی تو دلش نگه داره خب من به همون رفتم خب دیگه  من فرزند همون دخترم 😝😉😁 
و نکته بعد این خاطره جدا از هم نوشته شده اخرین  نوشته تاریخ ۲۲ابان ساعت ۱۶نیم
دوستدار شما زهراا روان شناس 😂😅😉(این لقب فقط بعضی میدون از این طریق من شناخت )