سلام وقت بخیر ، حامی هستم .
تو مطب داشتم مریض ویزیت میکردم که گوشیم زنگ خورد مادرم بود : جانم مامان : سلام حامی جان خسته نباشی من : ممنون جان ؟ مامان : امروز رفتم جواب آزمایش خودمو و اسرا گرفتم یه دفعه بردم به دکتر نشون دادم بخاطر کم خونی و کمبود ویتامین B برامون آمپول داده هرکاری کردم اسرا قبول نکرد بزنه الان اومدم خونه حامد هم نیست کی میای خونه پسرم ؟ من : شب میام مامان اومدم خودم راضیش میکنم نگران نباشید مامان : باشه عزیزم مزاحمت نشم پس من : مراحمی خداحافظ دوباره مشغول ویزیت بقیه بیمارهام شدم تا شب ویزیت کردم و برگشتم خونه دیدم مامان و بابا تو پذیرایی نشستن سلتم عیلک کردم و گفتم پس کو اسرا مامان : از وقتی اومدیم تو از اتاقش نیامده بیرون من : باشه میرم پیشش الان مامان : بعد بیارش پایین شام بخوریم اول رفتم لباس عوض کردم 
رفتم اتاق اسرا دیدم رو تختش دراز کشیده من : وروجک داداش تنهایی چیکار میکنه ؟ اسرا : سلام من : سلام خواهر قشنگم رفتم سمت تخت بلندش کردم من : خب چه خبر ؟ امروز چیکار کردی ؟ اسرا : با مامان رفتیم جواب آزمایش گرفتیم من: همین اسرا : اره دیگه زیاد اصرار نکردم من : باشه بریم شام بخوریم که داداش خیلی گرسنه اس انداختمش بغلم رفتیم تو آشپزخونه بعد شام مامان داروهارو با جواب آزمایش اورد یه نگاه کردم دکتر نوروبین نوشته بود براشون اسرا که تو بغل بابا قایم شده بود تکون نمیخورد حسابی ترسیده بود انقدر مظلوم نگاه میکرد دلم میخواست بیخیال بشم ولی نیاز بود براش مامان پنبه الکل هم اورد یدونه از آمپول جدا کردم و به اسرا گفتم : اسرا برو بالا تو اتاقم از لپ تاپ یه فیلم خوب انتخاب کن با هم ببینیم منم آمپول مامان بزنم بیام بدو اسرا که انگار دنیارو بهش دادی از بغل بابا بیرون اومد و دوید سمت پله ها مامان : چرا اینطوری گفتی تو بغل بابات بود تزریق میکردی دیگه من : مامان جان الان ترسیده بذار یه ذره آروم بشه حواسش پرت بشه چشم میزنم براش بذار یه ذره ترسش بریزه هر دفعه با زور آمپول زدن آخر این ترس براش میمونه مامان : هرکاری میکنی فقط تزریق کن براش دکتر تاکید کرد
مواد کشیدم تو سرنگ و گفتم : چشم شما هم هر جا راحتی دراز بکش تزریق کنم برات مامان رو مبل دراز کشید بلند شدم رفتم سمتش زیپ دامنشو باز کردم و آماده اش کردم پنبه کشیدم رو پوستش من : مامان جان آمپول یه ذره درد داره کامل شل کنید هر جا اذیت شدی نفس عمیق بکش یکبار دیگه پنبه کشیدم و آمپول فرو کردم و شروع کردم تزریق مامان : آخ آخ خیلی درد داره حامی من : نفس عمیق بکش مامان سفت نکن خودتو بیشتر اذیت میشی بابا : پری جان یه ذره دیگه تحمل کنی تمومه آمپول تزریق کردم پنبه گذاشتم و آمپول در اوردم من : تموم شد مامان جان ببخشید اذیت شدی و خم شدم سرشو بوسیدم یه چند دقیقه دراز بکش بعد بلند شو یه ذره راه برو یه دونه نوروبین دیگه از داروها جدا کردم با پنبه الکی رفتم تو اتاقم دیدم اسرا رو تختم نشسته لپ تاپ هم جلوش یک ربع از فیلم هم دیده آمپول گذاشتم رو میز و رفتم کنارش رو تخت نشستم یه نیم ساعت دیگه از فیلم دیدیم کم کم چشماش گرم خواب شده بود من : اسرا جونم دکتر برات آمپول نوشته منم جواب آزمایشو نگاه کردم باید بزنی میخوای الان برات تزریق کنم یا فردا داداش حامد بزات تزریق کنه ؟ اسرا : نمیخوام داداش حامد بزنه خودت برام آروم میزنی دردم نیاد ؟ من : آره فدات بشم من آروم آروم تزریق میکنم که دردت نیاد حالا خواهریم بخوابه تا من بیام دمر خوابوندمش رو تخت بلند شدم رفتم سمت میز آمپول آماده کردم کنار اسرا رو تخت نشستم شلوار و شورتشو از یه طرف کشیدم پایین اسرا : داداش خیلی درد داره ؟ من : عزیزدلم یه کوچولو درد داره که اگر قول بدی سفت نکنی خودتو اذیت نمیشی حالا یه نفس عمیق بکش پنبه کشیدم رو پوستش و آمپول فرو کردم که به تکون ریز خورد دست آزادمو گذاشتم رو کمرش همین تزریق کردم اسرا شروع کرد گریه کردن که خیلی درد داره داداش نمیخوام من : جانم 
عزیزم یه ذره دیگه تحمل کنی تموم میشه قراره برای خواهریم یه جایزه خوب بگیرم که انقدر خانمه با حرف هام مشغولش کردم تا امپول تموم شد و جاش پنبه گذاشتم رفتم دستامو شستم اومدم دیدم که اسرا هنوز دمر دراز کشیده دستش هم روی جای آمپولشه من : خواهریم چطوره ؟ اسرا : جای آمپولم درد میکنه برام ماساز میدی داداش ؟ من : چشم عزیزم کنارش دراز کشیدم بغلش کردم و حای آمپولشو یه ذره ماساژ دادم باهاش حرف زدم تا آروم شد و تو بغلم خوابش برد .
- این هم خاطره من بود تصمیم داشتم کمی صحبت کنم باهاتون ولی الان که دارم خاطره تایپ میکنم نمیدونم چرا دیگه دستم نمیره برای تایپ و یه دفعه تصمیم گرفتم در سکوت نظراتت و کامنت هاتون بخونم .
- دوستتون دارم مواظب خودتون باشید ، حامی .