سلاااام 🙋🏼‍♀نیلا هستم بیو👇
من نیلا هستم 😍14ساله 10روز دیگه تولدمم🥳از تهران 🦠
وضعیت کرووونا خیلی بدد لطفا در خونه بمونیددد🦠 
ی خواهر دارم که  یک سال از من بزرگ تر 🤷🏼‍♀به نامم نیلیی💜
دوتا داداش دارم که هر دو پزشک🤦🏼‍♀ دوقلو هستن
مهرداد و مهراد که مهرداد. 2دقیقه بزرگ تر از مهراد🤦🏼‍♀😂❤️ 30ساله و متخصص قلب و عروق هستن ❤️
مادر و پدرم رو 6سال پیش از دست دادم  در تصادف🖤😩🥺قدر مادر و پدراتون رو خیلی بدونید🖤🥺 من دست همه مادر و پدر های وب رو میبوسم 🌹❤️(البته با پروتکل ها ی بهداشتی🦠😂)
خب بریم سراغ خاطرهههه واسه 1سال پیش
خاطره :تابستون قرار بود من و نیلی بریم آزمایش خون (هر یک سال به اجبار مهرداد. مهراد میریم😩😭😂)  وارد آزمایش شدیم  پسر خالم رو دیدم (اسمش سپهر و 24سالشه )  رفتیم وقرار شد من اول خون بدم (سال پیش نیلی اول داد بود امسال من باید اول میدادم😂🤦🏼‍♀😐 ) رفتم رو صندلی هودی لش پوشید بود استیشن کوتاه بود دیگه نیازی به بالا دادن نداشت  رفتم و اون کش رو بست (اسمش الان یادم نمیاد 🤦🏼‍♀🤷🏼‍♀) و داشت رگ رو پیدا میکردسپهر :مهرداد این چرا رگ ندارهههه😩
و ی دونه پیدا کرد (من فوق العاده بد رگم🤦🏼‍♀😐) و سوزن رو فرو کرد انقدر دردم گرفتتتت😭😔 که دوست داشت جیغ بزنم و دستم رو بکشم😭 ولی خب بخاطر نیلی مراعات کردم که نترسه (چقدر من فدا کارم  او مای گادد😂😐🤦🏼‍♀)خلاصه از من خون گرفت چون هیچی نخورده بودم ضعف کردم نوبت نیلی بود که بره من و مهرداد هم داشتیم نگاه میکردیم نیلی نشست واسش  اون کش رو بست 🤦🏼‍♀ و خیلی  زود رگ گرفت داشتم به خون نیلی نگاه میکردم که ی هو گفتم :مهردااد سرم و دیگه هیچی نفهمیدم (از هوش رفت)🤦🏼‍♀ (گویا تو ژن ما بود وقتی پدرم کوچیک بود شیشه پاش رو میبره و عمو بزرگم میره کمکش ولی اون وقتی خون می بینه از هوش میره 🤦🏼‍♀) (بقیش رو میدم به نیلی ❤️ ) خب سلام بیو که نیلا داد منم میخوام کمی از خاطره رو بنویسم  نیلا که از هوش رفت سپهر سرعت خون گرفت (خیلی دردم اومد😢) سریع رفتم پیش نیلا که چند تا پرستار مرد اونجا بودن😂(کلی نیلا ی شخصیت عجیب داره از نظر من  که میگه جنس مخالف و هم جنس فرق نداره مهم اینکه به همدیگه کمک کنیم و با جنس مخالف خیلی زود گرم میگیره 🤦🏼‍♀   و من از این طرز فکر مخالفم ) (نیلا:برو بابااااا😂😒) اهان داشتم می گفتم سریع بردم روی ی تخت و بهش سرم وصل کردن  تو ی اتاق  مهرداد یکم ترسید بود😨 منم داشتم با دوستام چت میکردم 😐(نیلا :تو چقدر بفکر منی خاک ........😂😐😏) و کم کم نیلا خانوم افتخار دادن چشم های خود را باز کردند 😂🤲🏻(ی چیزی آخر سر بگم و برم نیلا ی آدم مغرور، لج باز ، حرف گوش نکن (یچی میگم یچی میشنویی )  و واقعا صبوری میکنه و میکنه و یهو فوران میشههه بووم💣🧨 خیلی دلسووز  ، از امپول فوق العاده میترسه و اگر اسمش بیاد موهای تنش سیخ میشه😂(نیلا:تو حخخیلی شجاعی 😂🤦🏼‍♀😐 ) احساس مسولیتش فکر میکنه خودش ، زود اعتماد میکنه   دیگه چیزی باقی نمود 💜 خیلی دوستون دارم 💙) خب تا ایشون راز های زندگی من رو بیشتر رو نکردن خودن تایپ میکنم بله 
وقتی بیدار شدم سرم خیلی درد میکرد سرم رو دیدم صورت نگران مهرداد 💕  نیلی هم که این خیالش نبود😏 وقتی بهوش آمدم نیلی آمد بالا سرم نیلی:ی چی می پرسم راستش رو بگو🤦🏼‍♀من:باشه نیلی :خودت رو زدی  به اون راه ؟مهرداد :نیلی ی زره  به اون عقل خودت فشار بیار  😐نیلی :خب سوال بود من:مگه مرض دارم 
دیگه هیچی نگفت  خب خاطره ی ما به سر رسید کلاغ به خونش نرسید 🤦🏼‍♀😂
پ.ن :بعد از آزمایش خیلی تقویتی زدم😭🥺😩خواستین بگن تعریف کنم
پ.ن میدونم خیلی بی مزه شد ولی خوب اولین بارم دارم خاطره می‌نویسم 🥺شما ببخشید 
پ.ن ساعت 00:31دقیقه به وقت تهران 
پ.ن خیلی دوستون دارم ❤️
پ.نه نیلی :خودت رو زدی  به اون راه ؟مهرداد :نیلی ی زره  به اون عقل خودت فشار بیار  😐نیلی :خب سوال بود من:مگه مرض دارم 
دیگه هیچی نگفت  خب خاطره ی ما به سر رسید کلاغ به خونش نرسید 🤦🏼‍♀😂
پ.ن :بعد از آزمایش خیلی تقویتی زدم😭🥺😩خواستین بگن تعریف کنم
پ.ن: میدونم خیلی بی مزه شد ولی خوب اولین بارم دارم خاطره می‌نویسم 🥺شما ببخشید 
پ.ن :ساعت 00:31دقیقه به وقت تهران 
پ.ن :خیلی دوستون دارم ❤️
پ.ن :ایدی روبیکا @art_nila حتما فاو کنیم 
پ.ن :ی سوال من و نیلی و مهراد و مهرداد قصد مهاجرت داریم به کشو آلمان البته بعد کرونا و سوال اینه که شما تا حالا رفتیم ‌.؟ چه جوری ؟
پ.ن: به قول بابام عشق آینه نیست که طرفت خندید تو هم بخندی،
 اخم کرد تو هم سگرمه هاتو بکشی توی هم،
 رابطه آینه نیست که خوب بود خوبی کنی، 
بد اگه بود تو بدتر بشی...
عشق یعنی ایثار، 
یعنی فداکاری،
 عاشق که بشی باید یاد بگیری یه جایی اگه اون کوتاه اومد،
 یه جایی هم تو بایستی کوتاه بیای...
دو تا من با هم نمیشن ما،
 یه وقتایی لازمه اگه اون من بود،
 تو بشی نیم من، جای دوری نمیره .
──────────