سلام و عرض خسته نباشید  خدمت ادمین و دوستان وب
من فرزانه ام  یه دختر کورد و کاراته کار
اولین خاطره با چالش وب می نویسم دویا سه سالی هست که فقط خاطره دوستان رو می خونم خب بریم سراغ خاطره که مربوط به دوسال پیشه
یه مسابقه داخل استانی برگزار شد شهر ستان مریوان صبح با سحر (دختر عمه ام) و گروه مون رفنیم مریوان طول را کلی بگو بخند خوش گذروندیم رسیدیم باشگاه بعد از قرعه کشی من افتادم آخر و بای خوردم چون هم وزن خودم پیدا نشد  نشستم رو صندلی پبش سحر باهم حرف زدیم اون دوتا مسابقه داد من هیچی خلاصه یکی از بچه مصدوم شد و من رو جایگزین کردن رقیبم 6کیلو ازم بیشتر بود قدش ماشالله که نگم براتون مسابقه دادم اومدی با پا حرکت بزنم که از طرف زانوم یه صدایی بلند شد منو زمین گیر کرد تا برگشتم فقط گریه می کردم مامانم پیش دکتر ارتوپد نوبت گرفت رفتیم پیش دکتر که دکتر گفت باید بیمارستان بستری بشی بابام سرکار بود عموم و زنمو م اومدن پیشم که دکتر اومد رو سرم زانو تکون داد من دادم رفت هوا  رفت با سه پرستار برگشت گفت این آمپول رو باید به زانو تزریق کنیم منم باترس فقط دست ندا(زنموام) گرفتم همون شروع به تزریق کرده اشک از چشام جاری شد مثل ژله تزریق می بردش یه جا درباره درمی آورد یه جای دیگه فقط گریه می کردم جیغ میزدم افتضاح درد داشت بلاخره برگشتم خونه و با کلی قرص
من هنوز هم نمی تونم برای پام خیلی فشار بیارم
🌸دوست دارم
🌺ببخشید اگه خیلی خوب نبود