خاطره ریحانه جان
سلام امیدوارم حالتون خوب باشه تو این روزای کرونایی، ریحانه هستم خواننده ی خاموش بودم روشن شدم تقریبا همه ی قدیمیارو میشناسم ❤،
بریم سراغ خاطره:بنده سرما خورده بودم و از شیطون پر سرو صدا ( مامانم میگه بچه بودی تو خونه فقط صدای تو بود ولی من الانم همونما😂😁حالم از سکوت بهم میخوره قبلنا جیغ جیغ میکردم حرف میزدم بلند بلند الانا تا میبینم خونه ساکته بلند بلند دست میزنم مامانم خیییلی بدش میاد از اینکار میگه میره تؤ مغز آدم ) به مظلوووووم عالم تبدیل شده بودم یادمه پدربزرگ و مادر بزرگم قرار بؤد بیان خونه ی ما مامان جان که دیدن بنده تب دارم شروع کردن به خر کردن من که بیا بابا ببرتت دکتر آقا جون و عزیز اومدن حالت خوب باشه بی چکو چونه آماده شدم با بابام راهی مطب همون دکتری شدیم که از قدیم الایام منو برادرم رو معاینه میکرد رسیدیم بابام نوبت گرفت نوبتمون که شد رفتیم داخل دکتره یه ذره معاینم کرد و مثلا قلقلکم داد ( عادتش بود دستشو میزاشت رو شکم بچه ها بعد بچه رو مث ژله تکون تکون میداد 😐😐😐😐) بعد شروع کرد نسخه نوشتن منم از همه جا بی خبر منتظر نشسته بودم کارش كه تموم شد سرشو آورد بالا گفت یه دونه آمپول براش نؤشتم که همینجا بزنه رنگو رو بود که از صورت من پرید کپ کرده بودم ینییی 😂😂😂😂 بابام بغلم کرد اومدیم بیرون تا دره اتاق دکترو بست زدم زیره گریه بابام گفت حالا صبر کن اصن میریم خونه مامان بزنه خلاصه قرار شد خونه بزنم ولی من از اونجا تا خونه گریه میکردم بابام تو ماشین واسه آرؤم کردنم از هر راهی وارد شد منطقی توضیح داد واسم گفت چیزی نیست تموم میشه و اینا آخر سر دید جواب نمیده گفت اصن به تو نمیزنیم به آقا جون میزنیم رسیدیم خونه هنوز پدر بزرگمینا نیومده بودن منم رفتم لباسامو عوض کردم پنج دیقه نکشید دیدم مامانم اومد گفت بیا تو اتاق رفتم باهاش بابام نشسته بود مامانم یه بالش انداخت پایین از تخت گفت بخواب دخترم منم خنننگ 😂😂دراز کشیدم بآبام برم گردوندلباسمو آورد پایین یکم، بلاخره اونجا بود که فهمیدم چه خبره ولی تا اومدم تکون بخورم بابام پامو گرفت مامانمم آمپولو زد خیلی درد نداشت اولش فقط استارت گریه رو زدم اما گریه نکردم تازه دردش داشت شروع میشد که مامانم درش اورد و گفت تموم شد
چون اولین باری بود که از مامانم آمپول میخوردم هنوزم مو به مو یادم بود (شیش سالم بوداونموقع) بوس