خاطره یاسمن جان
سلام سلام🙋🏻♀
من چند ساله خواننده ی خاموش وب بودم
الان تصمیم گرفتم از خاموشی در بیارم🤦🏻♀
خب خودمو معرفی کنم اول: یاسمن هستم ملقب به یاسی😅 ۲۳ سالمه خداروشکررر هیچ گونه دکتری تو فامیل نداریم😃 و همونطور هم که واقفید از آمپول وحشت دارم تا ام دلتون بخواد خاطره دارم از آمپول خوردن😕😓 اما انقدر مغرورم که سعی میکنم نشون ندم این وحشتو😑
خب دیگه خیلی حرف زدم بریم سراغ خاطره:
یک سال پیش بود که ما از یه شهری که نمیتونم اسمشو بگم واسمون مهمون اومد من کلا آدم مهمون نوازیم ولی اصلا از آدم های دورو خوشم نمیاد 🙃اینام دقیقااا از همون دسته بودن هم بدون خبر میان😒هم از اونایین که در ظاهر باهات یه طور رفتار میکنن در باطن و پشت سرت کلی حرف میزنن اوف بیخیال دیگه اینجا حرص نخورم😑 ینی تا زنگ در و زدن و اینارو من دیدم از همون موقع اعصابم خرد شد😔 آخه آدم از یه شهری به شهر دیگه بی خبر میره یه موقع اصلا ما نبودیم مسافرت باشیم نمیدونم اوووف خلاصه که اومدن و من حرص خوردنم شروع شد چیزی که یادم رفته بود بگم اینکه معده ام فوق العاده حساسه و اونجا فهمیدم که عصبی ام هست
(ببخشید انقدر غر میزنم ولی همین الانم که دارم اینارو مینویسم دارم حرص میخورم آخه هر موقع ام که میان یکی دو روز که نمیمونن یه دو هفته میمونن قشنگ😶) خلاصه چند روز از اومدن اینا میگذشت من بیشترحرص میخوردم و ناراحت بودم یه روزش که ازخواب بیدار شدم دیدم معدم درد میکنه ولی بیخیالش شدم دیگه به ظهر که رسیده بود ازمعده درد نمیتونستم تکون بخورم فقط دستمو گرفته بودم به معدم و دراز کشیده بودم تا عصر به زور تحمل کردم دیدم نمیتونم دیگه دردش فوق العاده بد بود😔تا به اونروز چنین معده دردی نکشیده بودم دیگه بلند شدم به مامانم گفتم میرم دکتر مامان و بابامم که درگیر مهمون بودن نمیتونستن باهام بیان داداشمم رفته بود خرید نبود تو خونه😬 دیگه مجبور شدم زنگ بزنم به دوستم شیده بیاد منو ببره دکتر آماده شدم و رفتیم بیمارستان حالا این شیده خانومم دو هفته پیشش سرماخورده بود و اومده بود همین بیمارستان میگفت یه سرماخوردگی ساده بوده و دکتره دوتا آمپول داده و خیلی دست به آمپولش خوبه دعا کن واسه تو اون نباشه😨 اصلا همین که وارد محیط بیمارستان میشی و اون بوی بیمارستان که میخوره بهت پاهات سست میشه😰 با خودت میگی عجب اشتباهی کردم ولی دیگه اون موقع کار از کار گذشته خلاصه رفتیم داخل و شیده رفت قبض بگیره منم نشستم منتظر که اومد خلاصه نوبتمون شد و رفتیم داخل دیدم شیده رنگ از رخسارش پرید دکتر یه اقای ۴۵ ساله اینا بود و فوق العاده جدی😫 نشستم رو صندلی بیمار گفت مشکل چیه گفتم معدم درد میکنه ینی تمام این گفتگو در حالتی بود که من نشسته بودم و دستم رو دلم بود فقط و از درد جمع شده بودم گفت چی خوردی که شیده خانوم گفت حرص😫 (از همه چی خبر داره) این آقای دکترم اصلا انگار نه انگار سرش پایین بود و داشت برا خودش مینوشت 😐گفت یه آزمایش مینویسم همین الان برید آزمایشگاه بگین جواب فوری میخوام ویروسی چیزی نباشه که از همونجا فک کنم ترس تو چشمای من قشنگ مشخص شد دوتا آمپولم نوشتم اونم بزنید و جواب آزمایش و برام بیارید دیگه قشنگگگ با ادامه ی حرفش نزدیک بود سکته کنم از ترس
(متاسفانه با یه اشتباه از زمان بچگی مارو از دکتر و آمپول میترسونن و این تا زمان بزرگسالی هم ادامه پیدا میکنه البته واقعا وقتی بهش فکر میکنم میبینم واقعا ترس داره😐)
اومدیم بیرون من نشستم و شیده رفت داروها رو بیاره الحمدا... یه ورق قرصم نداده بود که من دلم خنک بشه😓فقط دوتا آمپول داده بود که یکیش خیلی بزرگ بوود هم سرنگش هم آمپولش😱 به شیده گفتم اول بریم آزمایشگاه گفت حالت بده بیا بریم امپولاتو بزن اول بعد بریم آزمایشگاه گفتم نه لطفا😥اول بریم آزمایشگاه آخه به نظرم خون گرفتن درد کمتری داشت که فهمیدم کلا اشتباه میکنم هر دوتاش درد داره دیگه من زور شدم و رفتیم آزمایشگاه یه خانومه اومد نسخه رو گرفت اطلاعاتو وارد سیستم کنه به منم گفت برید اتاق خون گیری آماده بشید تا بیام🥶خودش فقط بود تو آزمایشگاه فک کنم چون عصر بود نمیدونم این چه آزمایشی بود که نیاز نداشت ناشتا باشی😑😤دیگه رفتم نشستم و آستینمو کشیدم بالا خانومه اومد هر چی تلاش کرد نتونست از دست راستم رگ پیدا کنه😖 گفت اون آستینتو بزن بالا دیگه اون آستینمو زدم بالا و گفت فک کنم این رگ باشه نمیدونم چرا ولی خیلیییی دردم گرفت تا سرنگ و وارد کرد صورتمو اونطرف کردم که نبینم تموم شد و سرنگ و کشید بیرون😪 پنبه رو نگهداشت روش و بهم گفت نگهدار یکمم بشین بعد بلند شو ینی دیگه به حدی رسیده بودم که هم درد دستم هم درد معدم اشکمو در آورده بود دیگه نمیتونستم تحمل کنم گفتم شیده تروخدا پاشو بریم این آمپولارو بزنم ببینم بهتر میشم تا اومدم بلند بشم سرم گیج رفت نزدیک بود بیفتم که شیده زیر بغلمو گرفت گفت بشین برم واست یه چیزی بخرم بیارم بخوری گفتم نه تروخدا نمیتونم هیچی بخورم فقط بریم اومدیم بیرون خانومه گفت یه ساعت دیگه جوابش آماده میشه بیایین بگیرین اومدیم بیرون و پیش به سوی تزریقات😣☹️😭😱وارد شدیم خانمه سرش پایین بود داشت یه چیزی یادداشت میکرد سلام کردیم و آمپولا رو دادیم بهش همون موقع یه پرستار آقا ام اومد داخل فک کنم ۵۰ سالش اینا بود خانومه رو به ما گفت یکیش عضلانیه یکیش تو رگی😧ینی اگه دست خودم بود اون موقع که اینو گفت مینشستم کف زمین گریه میکردم فقط،فک کنم یکی از آمپولا هیوسین بود که تا به اون موقع نزده بودم اون یکی بزرگه ام که باید وریدی تزریق می شد پنتوپرازول بود خیلی ترسیده بودم خیلییی😥 ولی سعی کردم به روی خودم نیارم رفتم دراز بکشم که خانومه ام پشت سرم اومد با ترس دمر شدم😓 ینی تا به الان که انقدر آمپول خوردم من ولی این هیوسینه یه چیز دیگه بود خیلییی درد داشت😿احساس کردم خیلییی زودم دارو رو خالی کرد😥 خیلییی دردم گرفت ینی تا اونجایی که میشه تلاش میکنم صدام در نیاد ولی سر این آمپول هم اشکم در اومد هم صدام دراومد دیگه سریع برگشتم که آخم دراومد😫 شیده اومد داخل دید چشام اشکیه ولی به رو خودش نیاورد گفت آستینتو بزن بالا آقای پرستار داره میاد اون آمپول وریدی رو بزنه😰 (آخههه چرا آمپول مگه این آمپولا قرصاشم نیست من نمیفهمم چرا این دکتره اینطوری کرد😤)دیگه پرستار اومد داخل و جلوی چشم خودم شروع کرد اون آمپوله رو آماده کنه اومد بزنه که هر چی تلاش کرد نتونست رگ پیدا کنه گفت اون دستتو ببینم که گفتم از اون یکی آزمایش خون گرفتن گفت پس نمیشه(نمیدونم چرا)منم تا به اون روز اصلا آمپول وریدی نزده بودم و نمیدونستم چطوریه ولی شکل آمپولش شبیه این پنی سیلینا و پودریا بود خیلی ترسیده بودم😓 دیگه سعی کرد رگ پیدا کنه و تزریق کنه موقع ورودش خیلی دردم نگرفت ولی موقع تزریق دارو درد میگرفت که سعی کردم نگاه نکنم و رومو اونطرف کردم علی الخصوص که تموم هم نمیشد خیلیییی آرووم میزد حجمشم خیلی زیاد بود😞 دیگه سعی کردم تحمل کنم آبروم جلوی شیده بیشتر نره بعدشم رفتیم جواب آزمایشو گرفتیم و بردیم پیش دکتر که شیفتشون تموم شده بود😃 و رفتیم پیش دکتر شیفت بعد که گفت کم خونی داری😟 ولی خیلی زیاد نیست و دارو داد (معده دردم بهتر شد ولی هنوز تا دو روز بعدش هر چند وقت یه بار تیر میکشید😫 ولی خداروشکر خوب شدم) فرداشم هر دوتا دستم کبود شده بود😿
چقدر خاطره نوشتن سختههه فکر نمیکردم انقدر سخت باشه
امیدوارم خاطرمو دوس داشته باشین😍
پ ن: دوستان لطفا ماسک بزنین دلمون یکم برای پرستارا و پزشکا به رحم بیاد گناه دارن به خدا لطفا رعایت کنین به خاطر خودتون و خانوادتون😻
با اینکه اولین خاطرم بود ولی تمام خاطره ها رو تا الان خوندم و دوستون دارم ببخشید که پرحرفی کردم مخلص شما یاسی🙋♀