"سلام من اسما هستم من الان 13سالمه"
خاطره ی اسما:  سال1398فک کنم آذر ماه بود که من بد جوری سرما خورده بودم حالم خیلی بد بود که داشتم گریه میکردم از بی حالی و...
مامانم زنگ زد از دکتر وقت بگیره که وقت نمیدادن مامانم به خالم زنگ زد چون خالمومیشناسن بعدش خالم یه جوری وقت گرفت ساعت 9:30فک کنم وقت داده بودم مارفتیم خیلی شلوغ بود نشستیم نوبه داد سه ساعت خودت ماست رفتین داخل مطب دکتر.تقریبا مارم میشناسه از بچه گی منو میبرن پیش آقای دکتر قاسمی خلاصه رفتیم وارد مطب شدیم 
به من گفت بشین رو تخت:منم نشستم بلند شد اومد با گوشیش معاینم کردو کلی معاینم کرد رفت نشست دفترچمو برداشت برام نوشت من از استرس میمردم خدا خدا میکردم آمپول ننویسه بعدش رو به من کردوگفت از آمپول میترسی منم گفتم:نه😂😱😭 گفت: دروغ نگو تو میترسی😭😭
بعدش دفترچمو به مامانم داد و رفتیم داروخانه من دیگه از نگرانی میمردم نمیدونستم امپول نوشته یانه رسیدیم داروخانه دو سه تا قرص و شربت و دوتا امپول پنی سلین بود فک کنم😭😭دیگه من اسما میخواستم سکته رو بزنم.
دارو ها رو گرفتیم و رفتیم داروهارو به منشی داد مامانم.
منشی گفت برو اون اتاق تزریقات بیام آمپول آماده کرد یکیشو امشب میرنم اون یکی رو فردا میزنم من رفتم برای کشیدم و منشی خودش اومد بزنه یه بسم الله گفت الکل زدو آمپول تزریق کرد من خودمو سفت کردم گفت که خودتو سر مت نفس عمیق بکش من آسیبی گفتم گفت تموم شد رفتیم خونه فرداشم رفتیم درمانگاه رفتم برای کشیدم اینقدر پنبه یی تیر داشت آمپول اساسی کرد هیچی ندونستم بهت اومدن به خونه دردش شروع شددد😂😭 

"پایان"