خاطره مبینا جان
سلام خوبین امید وارم که باشین مبینام 16ساله و از زندگی سیر ینی همین الانم اگه بمیرم مهم نیس اصلا نمیدونم چرا زندم حتی نمیدونم چرا اینارو دارم میگم بیخیال اومدم یه خاطره بگم شاید واسه اخرین بار نمیدونم تقریبا 13 سالم بود که سرما خوردم احتمالا از بچه های کلاس گرفته بودم خب اون موقع حال خیلی خوبی داشتم حال جسمی و نمیگما روحی ینی مث الان نبودم یکی دوروزی سرما خورده بودم منم هروقت سرما میخورم اول گلو درد میشم خب از دکترم که فراری بودم واسه همین حالم خیلی بدتر شده بود اسم دکترم که مامانم یا بابام میگرفت عین چی میترسیدم از ترس اینکه نگن بریم دکتر خودمو عالی نشون میدادم یادمه از درد گلوم حتی حرفم به زور میزدم دیگه داشتم میمردم کاش میمردم نمیدونم چی شد اها مامانم دیگه از حال منو لج کردنم به گریه افتاده بود منم دلم به حالش سوخت گفتم بریم اما اگه امپول بده نمیزنم مامانم قبول کرد بابام رف ماشینو روشن کرد که به زور لباس پوشیدم رفتم تو ماشین نشستم راستی من یه داداشم دارم که 9 سالس رفتیم بیمارستان که حسابیم شلوغ بود یک ساعتی منتظر بودیم منم که از ترسو استرس فقط دعا میکردم که امپول نده الان یادم میاد با خودم میگم چه احمقی بودم نوبتمون که شد با مامانم رفتیم داخل یه اقای تقریبا 40ساله بود که که بدون حرف معاینه کردو گفت گلوت خیلی عفونت داره منم که با چشم به مامانم اشاره کردم بگو امپول نده مامانمم گف دکترم طبق معمول گفت نمیشه با گریه اومدم بیرون که من عمرا بزنم رفتم تو ماشین نشستم بابام گف چی شد فقط گریه میکردم مامانم اومد گف امپول داده نمیزنه بابامم گف حالا دارو هارو بگیریم شاید نداده جلو داروخونه شبانه روزی نگه داشت دارو هارو گرفت بله سه تاام بود که باز گریه من شروع شد خلاصه رفتیم دوباره بیمارستان باهزار بدبختی قبول کردم بزنم پنی چون چن وقت پیش زده بودم تست نکرد روتخت خوابیدم خانمه پنبه رو کشید اولیو زد که پدرم درومد دومیم همینطور سومی نسبت به قبلیا دردش کمتر بود وقتی زد سریع بلند شدم فقط یادمه انقد اعصابم خورد بود به همه فوش میدادم تا خونه هم گریه میکردم ممنون که خاطرمو خوندین واقعا دیگه حوصله درس خوندنم ندارم 16 سالمه ها اما شدم مث این پیرزنا که فقط منتظر مرگن واقعا نمیدونم چیکار کنم یا سریع تموم شه یا خودم کارو تموم میکنم انقد خستم که حوصله گریه هم دیگه ندارم امید وارم کسی به حال من دچار نشه چون خوب شدنی نیس