سلام دوستای عزیزم ریحونم😬(ریحانه سابق😂😑 به طرز عجیبی ریحانه های وب زیاد شدن گفتم بشم ریحون که قاطی نشیم با هم دیگه😂😑)
خوبین خوشین؟دلم کلی براتون تنگ شده بود اما متاسفانه یا به عبارتی خداروشکر🙄خاطرات آمپولیم ته کشیده😂😑البته البته...😂کاملا هم ته نکشیده یه خاطره از اعماق بچگیم پیدا کردم که میخوام اونو براتون بگم🙄
کلاس سوم که بودم یروز قشنگ از روزای زمستون یه برف قشنگ اومدو مدرسه هام بخاطرش تعطیل شد😍💃منم با رایان(برادرم...انقدر نبودم فک کنم همه یادشون رفته باشه😂❤️)پاشدیم رفتیم برف بازی😬(با کلی بدبختی کشوندمش😐همش میگفت درس دارم ....برادر من درس چیهههههه پاشو بریم برف بازی😂😑)خلاصه طولش ندم😬رفتیم برف بازی و جفتمون با برف یکی شدیم رسما😂برگشتیم خونه و مامانم جفتمون و فرستاد حموم ماعم زودی رفتیم یه دوش اب گرم گرفتیمو ....گذشت خلاصه یه یه هفته ای🙄منم توی این یه هفته حالم یواش یواش بد شده بود اما خب به روی خودم نیورده بودم ...🙄همش از دست مامان بابام در میرفتم رایان بیچاره هم که درگیر درس بود و زیاد حواسش به من نبود...بگذریم اصلا😂یروز مامانم می بینه من خودم پا نمیشم برم صبحانه و....میاد بالا سرم میبینه عه تب کردم که😐🤦‍♀😂خلاصه یه استامینوفن بهم میده بلکه تبم بیاد پایین اما نخیر...این قصه سری دراز داشت و به این راحتی ها حل نمیشد😬😂😑خواست ببرتم دکتر که از من انکار از مامانم اصرار🙄تا بعد از ظهر هرجوری بود سر کردم که یهو زد و رایان اومد خونه(رفته بود بیرون از صبح ولی یادم نمیاد کجا🥺)دید من و مامانم اینطوری درگیریم اومد گفت که ریحان پاشو پاشو جفتمون باید بریم دکتر...مامانم بنده خدا یهو شک شد😂گفت تو دیگه چرااا🤦‍♀😂رایانم گفت برف بازی اون روز کار دست جفتمون داده منم حس میکنم چند روزه مریضم میخواستم امروز برم دکتر الانم با ریحان میریم مگه نه؟
بعدم یه نگاه به من انداخت منم خیلی شیک و مجلسی گفتم نخیرم و رفتم اتاقم😂😂🙄والاااا چه معنی میده ادم حرف گوش کن باشه😂😑که رایانم اومد تو اتاق و یکی از گند کاری های جذابم و برام یاداوری کرد و گفت اگه نمیخوام مامان عزیزم ازش خبردار بشه عین یه بچه خوب دنبالش راه بیوفتم و برم😂🙄خب منم عین یه دختر گل پاشدم دنبالش راه افتادم😂چه کاریه چرا خانواده رو اذیت کنم یه دکتره دیگه...😂🤦‍♀🙄
خلاصه ما رسیدیم درمانگاه و رایان برای جفتمون نوبت گرفت و ماعم یه نیم ساعتی نشستیم تا بالاخره نوبتمون شد رفتیم تو و یه خانوم دکتری نشسته بودن منم دیگه سن و سال و یادم نمیاد فقط یادم میاد خانوم بودن😂😑(آلزایمر زودرس گرفتم😂😑🤦‍♀)ایشونم شروع کردن هم من هم رایان و معاینه کردن و بدون هیچ حرفی نسخه نوشتن و مارو فرستادن بیرون😐🤦‍♀😂(چرا یه پیش فرض نداد😭)ما دوتام رفتیم داروخانه رایان دارو هارو گرفت من از بین اون همه قرص و شربت چشمام فقط سه تا آمپولو دید😐😅😁رایانم دید من زوم شدم گفت نترس نترس ماله منه😂😑منم دوباره خیالم راحت شد و با خیال راحت دوباره همراه رایان راهی داروخانه شدیم رایان من و نشوند رو صندلی دارو هارم داد دستم گفت همینجا باش من الان میام.....منم بیخیال برا خودم نشسته بودم برادر گرام هم رفت نوبت گرفت و رفت توی تزریقات برادران🤧یکی دو دقیقه گذشت که رایان اومد گفتم تموم شد خوبی؟رایانم خندش گرفته بود گفت اره خوبم اصلا مگه آمپول درد داره فسقل؟😂🤦‍♀(آخر یبار سر فسقل گفتن میکشمش🙂😒)گفتم خب باشه پاشو بریم دیگه😬گفت نه دیگه هنوز تو موندی🙄یهو رفتم تو شک گفتم چیییییییی؟رایانم زود جلو دهنمو گرفت گفت اروممممم چه خبره😂😑🤦‍♀دستشو زدم کنار گفتم تو گفتی من امپول ندارم گفت همش دوتا کوچولوعه برو زود بزن بیا برو آبجی کوچولو.....منم دیدم همه اونجا زل زدن به ما🙄دیگه والا همچین یه نمه خجالت کشیدم پاشدم رفتم تزریقات رایانم دنبالم اومد آمپولارو داد به خانوم تزریقاتیه یه چشمکم به من زد رفت بیرون نشست...اون خانومم فک کنم فهمید من ترسیدم خیلی مهربون گفت برو رو اون تخته دراز بکش منم الان میام....
منم نمیدونم چرا در این مواقع به شدت خجالت میکشم پاشدم رفتم🙄😂🥺خانومم اومد گفت خب اسمت چیه خانوم کوچولو؟(من از شما میپرسم بچه کلاس سومی یک عدد بچه نه ساله کوچولوعه؟😐)گفتم ریحانم ایشونم در همین حین داشتن پنبه میکشیدن گفتن خب کلاس چندمی تا اومدم بگم سوم نیدل رو وارد کردن که من به عادت همیشه پام تکون خورد...🙄ایشونم گفتن نترس نترس چیزی نیس یه دقیقه ای تموم میشه شل کن خودتو عزیزم منم یه چندتا نفس عمیق کشیدم 

ایشونم شروع کردن به تزریق....خب سوزوند ولی نه اونقدر که بیمارستان و بزارم رو سرم🙄😂همینطوری آروم شروع کردم گریه کردن🥺ولی صدام در نیومد🥺یکم گذشت ایشونم آمپولو در اوردن گفتن افرین دیدی درد نداشت(فک کنم این جمله رو به کار میبرن که مارو بیشتر حرص بدن😐)بعدم دوباره پنبه کشیدن و اون یکی آمپولو تزریق کردن که خب زیاد درد نداشت و زودم تموم شد و رفت....ایشونم گفتن چند لحظه همینطوری دراز بکشم...منم یکم درد پام بهتر شد پاشدم لباسمو مرتب کردم و از رو تخت پاشدم رفتم بیرون که ایشونم یه آبنبات کوچولو بهم دادن گفتن اینم جایزت منم تشکر کردم و از تزریقات اومدم بیرون🚶‍♀رایانم تا من و دید سریع اومد پیشم گفت تموم شد دوباره داغ دلم تازه شد بغض کردم گفتم اره🥺که رایان دید بغض گردم گفت زرشککک😐😑تا الان گریه نکردی الان من و دیدی میخوای گریه کنی 😂🤦‍♀منم ناراحت شدم اومدم برم که دستمو گرفت گفت خیله خب فسقلی حالا قهر نکن بیا ببینمت و دستمو گرفت و رفتیم خونه😬یه اسباب بازی کوچیکم گرفت برام باهاش آشتی کردم😂🙄
به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقیست🍃
پی نوشت:یکی از دوستان توی کامنت یکی از خاطره ها گفته بودن کی çukur میبینه🙄مننننننننن😂💃
پی نوشت:دوستان من واقعا اونقدر هنوز بزرگ نشدم که بیام کسی رو نصیحت کنم اما لطفا خواهش میکنم تو این روزا ماسک بزنین تا جایی که میتونین بیرون نرین باور کنین خیلیی خطرناکه هم شما هم عزیزانتون توی خطر میوفتین...من الان چند ماهه برادرم حتی توی خونه ماسک میزنه چون نگران ماست خب بیاین شماهم یکم رعایت کنین تا زودتر این وضعیت تموم شه🙂🌸
ایندفعه خلاصه کتاب ندارم ببخشید😅یعنی واقعا انقدر ذهنم شلوغه اصلا نمیتونم یه خلاصه قشنگ بنویسم ببخشید🥺❤️
آهنگ:
Denize ay vurmuş bana ne
به من چه كه، نور مهتاب روی دريا افتاده است

Gün doğmuş çiçek açmış bana ne
به من چه كه، روز از نو شده و گلها شكفته
Benim acım aşkımdan sana ne
از درد عشقی که می کشم به تو چه

İstemiyorum gelme
نمی خواهم نیا
Elini başkası tutmuş bana ne
به من چه كه، دستت رو يكی ديگه گرفته

Gözlerine yabancı dalmış bana ne
به من چه كه، غريبه ای غرق چشمانت
Unuturum elbet
فراموش می كنم البته
Geri döneceğimi zannet
تو تصور كن كه برميگردم
Bende bittin artık sen
تو برای من تموم شدی ديگه
Hesabını tanrıya ver
حسابت رو به خدا پس بده

دوستار شما:ریحون🙂💓