خاطره Miiina جان
Miiina
با یاد او
سلام
مینام
خیلی وقته نبودم، فک کنم چندماه پیش بود یکی دو باری سرزدم به وب اما فضای اینجا به شدت تغییر کرده، از قدیمیا کسی هست؟ مهدیه جان افراسیابی واقعا امیدوارم باشی دلم خیلی برا خیلیا تنگ شده . ی بیو بدم بعد برم سر خاطره ، ۱۹سالمه ته تغاریم با پدرومادرم و میلاد و میثاق داداشام ی گوشه تهران زندگی میکنیم. داداش اولیم حسام(پزشک) دخترش سایه زندگی منه، داداش احسانم نقشه کشی خونده تازه ۹ روزه بابا شده و من این روزا ذوق مرگ ترینم بابتش، میلاد دانشجوی پزشکی و میثاق هم ۲۱ سالشه درس نمیخونه و اهدافشو جایی غیر از دانشگاه دنبال میکنه، منم امسال دانشجو شدم دقیقا دقیقا اون که میخواستم نشد اما راضیم و اینکه لطفا نپرسیدش💕
چندوقت پیش بعد از شام بود داشتم ظرفارو جمع میکردم یه درد ملایم تو کمرم پیچیده بود توجه نکردم رفتم ظرفارو شستم من عادت دارم با آب سرد ظرف میشورم که اینبار آب سرد باعث درد استخون دستام شده بود درد کمرم بیشتر شده بود و دلدردم ک شروع شد تازه فهمیدم مشکل چیه نمیتونستم سرپا بایستم سریع مسواک اینامو زدم کارامو کردم و رفتم دراز کشیدم. نصف شب از دل درد و کمردرد بیدار شدم مضطرب هم بودم چون معمولا اینطوری نمیشدم بلند شدم برم قرص بخورم که سرم وحشتناک گیج رفت به زور رفتم تا اشپزخونه یه مسکن پیدا کردم مامانم خوابش خیلی سبکه از صدای در اتاق بیدار شده بود اومد پرسید چمه، کوتاه توضیح دادم و برگشتم تو اتاق به خودم میپیچیدم تا یکم دردم کمتر شد و هرطور بود خوابم برد صبح بازم عجیب درد داشتم مامان یسری جوشونده و خوراکی برام اورد اما خیلی موثر نبودن به هیچ کاریم نمیتونستم برسم از درد و سرگیجه، کم کم سردرد هم بهش اضافه شده بود بازم مسکن خوردم که بی تاثیر بود بابا و داداشام ک رفتن دگ راحت بلند بلند گریه میکردم. مامان زنگ زد از دکتر زنان برام وقت گرفت چون هیچوقت دردم انقدر شدید نبود. برا دو روز بعد وقت داده بودن مامان ظرف خرما رو گذاشت کنارم و رفت بیرون نمیدونم چقدر همونطوری رو تخت اشک ریختم که دوتا تقه به در خورد و صدای داداش حسامو شنیدم، برا ی لحظه عصبی شدم مامان فکر نکرده بود من چقدر ممکنه خجالت بکشم که به داداش حسام زنگ زده بود؟ داداش یکی دوبار صدام کرد نفس عمیق میکشیدم ک اروم کنم خودمو، اروم درو باز کرد اومد تو: چرا جواب نمیدی؟
+سلام
_سلام ، رنگ به رو نداری که! چت شده؟
نمیدونم چرا بغضم گرف نشست لب تخت موهامو زد کنار گفت یکم اینطرفی میشی معاینت کنم؟
گفتم داداش میری بیرون؟ یذره اخم کرد دستمو گرفت اروم کشید سمت خودش سرمو چرخوند زیرچشممو یکم کشید پایین دستشو پس زدم گفتم برو بیرون، خواهش میکنم، چیزیم نیس
گف اروم بگیر مینا چیکارت دارم مگه؟ دیگه هیچی نگفتم کیفشو باز کرد فشارمو چک کرد چندتا سوال پرسید آب شدم معاینه کردو بعدم یه خرما از ظرف کنار تخت برداشت گرف جلو دهنم گفتم نمیخورم، چپوندش تو دهنم و پاشد رفت بیرون میشنیدم ک با مامان حرف میزد و سوال میپرسید نمیدونم از درد بود یا خجالت یا استرس عصبی بودم و نیاز داشتم گریه کنم.
سایه کلاس انلاینش تموم شده بود اومد تو اتاق که برم درساشو کار کنم باهاش منو دید کپ کرد با بابااینا صبحانشو خورده بود و رفته بود تو اتاق سر درسش از همه جا بی خبر بود باباشو دید بیشتر تعجب کرد هیچی به ذهنم نمیرسید بگم یه لبخند بزور بهش زدم داداش حسام همینطور ک باهاش حرف میزد ک نگران من نباشه و درسش باشه برا فردا بردش بیرون و خودش باز اومد داخل غذا اورده بود برام مامان یجور آش محلی درست کرده بود نصفشو خوردم داداش حسامم دید سرلج نیستم و واقعا نمیتونم زیاد بخورم گیر نداد رفت بیرون و با چندتا امپول و سرم برگشت یه سرنگ باز کرد داشت اماده میکرد منم حرفم نمیومد اصن جون نداشتم که مقاومت کنم فقط دلم میخواست دردم تموم شه هواگیری کرد امپولو، پدالکلی برداشت نشست لب تخت گفت یذره بچرخ با بغض نگاش کردم یه نگاه با اطمینان بهم کرد مثل هزارتا هواتو دارم دردت نمیاد بود برام اروم برگشتم گوشه لباسمو اورد پایین پد کشید سفت شدم همینطور اروم پدالکلی میکشید گفت نفس عمیق بکش. نفس کشیدم یه سوزش ریز احساس کردم _اهان یکی دیگه، چندتا نفس کشیدم درد داشت یه اخ گفتم که گفت تموم، درش اورد یذره پدو فشار داد لباسمو درست کرد گفتم تموم شد؟ گف بَله سرم وصل کرد یه امپول ریخت توش گف خوب غذا بخور به خودت برس خب؟ این خرما هم اینجا نمونه، وقت دکترت خودم میام میبرمتون، اوکی ای؟ چیزی نمیخوای؟
+نه، داداش مرسی
سرمو بوس کرد رفت بیرون، یه امپول دگ رو میز مونده بود نگام بهش بود تا خوابم برد بیدار شدم نه امپوله بود نه سرم دستم نه داداش حسام. مامان یکم دگ برام غذا کشید خوردم رفتم پیش سایه یذره ریاضی کار کردیم مامان قرص اهن اورد گذاشت رو میز گفت داداشت تاکید کرد مینا، نخوری با خودش طرفی. فرداشم باز اذیت بودم قرص میخوردم تا دکتر رفتم و چون خیلی وقت بود دکترم نرفته بودم بشدت مضطرب بودم که اونم جریانی شد.
مرسی که خوندین