سلام .چطورین خوبین .خب یه بیو بدم (من اسمم حنانه هست یه دختر اصفهانی و 13 سالمه توی خانواده 4 نفره هستیم که یک خواهر دارم 4 سال از من کوچک تره و اسمش ریحانه است )خب (من کوچک که بودم میرفتم خونه عموم و با پسر غموم بازی می کردیم اسم پسر عموم محمد خلاصه وقتی که من بزرگتر شدم یه حس عجیبی نسبت بهش پیدا کردم فکر کنم که عاشقش شدم ولی ان را نمی دونم چه حسی نسبت به من داره )خب بریم سراغ خاطره : من خیلی خاطره از امپول خوردنم دارم که قصد دارم براتون تعریف کنم وقتی که 9 سالم بود در یک روز سرد که باران می بارید این سرما خوردگی مهمان بدن من شد که روز های اول که سرما خورده بودم مامانم هی می گفت که بیا بریم دکتر منم می گفتم نهههه خلاصه روز سومم دیگه نتونستم و روانه دکتر شدم رفتیم نوبت گرفتیم که یک بیست دقیقه ایی بعد نوبتمون شد و رفتیم داخل دکتر مهربونه بود (شانس را نگاه )رفتم نشستم روی صندلی که یکم با هام شوخی کرد و بعد از معاینه گفت که امپول می زنی منم یه نمه خجالت کشیدم گفتم بله به مامانم گفت که تب داره بعد هم اومدیم بیرون و مامانم گفت رو صندلی بشین من برم داروخانه و بیام مامانم رفت و من نشسته بودم با خودم می گفتم ایا چند تا امپول داده بعد دیدم مامانم داره میاد که گفت حنانه پاشو برو امپولات را بزن و بیا (من هر موقع که میخوام امپول بزنم مامانم نمیاد دنبالم چون می دونه این جوری راحت ترم من با بغض پاشدم رفتم داخل تزریقات که یک خانم چاق بود و همونه که خیلی بد میزنه (خدااا) می خواستم برم پیش خانم مهربونه که خانم چاقه گفت بیا اینجا من برات تزریق می کنم منم خجالتی رفتم پیشش گفت برو رو اون تخت پهلو دیوار تا بیام بعد پنج دقیقه اومد گفت که کی پنی زدی منمگفتم خیلی وقته بعد رفت و اومد گفت می خوام ازت تست بگیرم اومد تست گرفت که فقط یه اخ گفتم بعد یه ربع اومد گفت دراز بکش منم یهو بغض کردم و می خواستم وسط اونجا بشینم زار بزنم دراز کشیدم و شلوارم را یه کوچولو دادم پایین که گفت شل کن و نفس عمیق بکش منم یه نفس کشیدم پد را کشید و فرو کرد که انگار داشت اب جوش تزریق می کردم منم پام را تکون دادم و گریم افتاد و سفت کردم گفت شل کن و چند تا ضربه زد و بقیه اش را تزریق کرد و منم فقط گریه می کردم بعد گفت دختر دیگه بزرگ شدی واسه یه امپول انقدر گریه داره زشت به خدا منم بهش گفتم همه مثل هم نیستن اونم چیزی نگفت و رفت منم که بلند شدم لباسم را مرتب کردم و از توی کیفم یک دستمال برداشتم اشکام را پاک کردم و تشکر کردم رفتم بیرون که شبش دیدم جای امپولا چقدر کبود شده (بمیرم برای خودم ) خب ببخشید اگه خوب نبود اولین بارم بود که خاطره نوشتم و خیلی خوشحال میشم که برام نظر بدین راستی من چند ساله با این وبلاگ همراه بودم در واقع خواننده ی خاموش بودم دوستون دارم از صمیم قلب همیشه در قلبم خواهیم بود عاشقتونم :حنانه