خاطره پریسا جان
سلام حالتون خوبه؟ایشالا که خوب هستین و اگرم مریضی اومده سراغتون قطعا به امید خدا حالتون زودی خوب میشه ب شرطی که قوی باشین و از لطف و رحمت خدا ناامید نباشین خدا رو کنارتون دارین پس نگران هیچی نباشین و اجازه بدین بیماری منحوس روند خودشو طی کنه انشاالله مرحله بعد سلامتیست که به بدن شما برمیگرده من پریسا هستم۲۳ اهواز (پریسا اسم مستعاره و اسمایی که توی خاطرم هم بکار بردم اسم واقعی دوستام نیست بهشون درمورد اینجا گفتم و خواستن که اسامی مستعار به کار ببرم) فک کنم سومین یا چهارمین خاطرمو دارم میزارم اولین خاطره که گذاشتم هم با همین اسم بودم ولی بعد دیدم بعضی از دوستان میگن اسامی تخیلی استفاده میکنین خواستم بگم که بله من اسم واقعیم رو نگفتم و خودم خواستم که مستعار باشه ولی الان میخوام که به شما هم بگم که بدونین اسم من پریسا نیست و پریسا فقط اسمیه که من خیلی خوشم میاد ازش.خب ببخشیدچشمای قشنگتونو خسته کردم آخرین خاطرم خاطره دندان پزشکی بود که ادامه هم داشت ولی من دیگه حوصله نداشتم بنویسم تایپ کردن واقعا خسته کنندس الان هم این خاطره که میخوام واستون تعریف کنم با کامپیوتر تایپ کردم که سرعت بالا تر بره. خاطره دردناک ترین آمپولی که زدم رو میخوام تعریف کنم واستون که مربوط به ترم های اول دانشگاهست و این دلتنگیها و کم طاقتی های دوری از خانواده تا روزای آخر همراهم بوده هرچند که الان فارق التحصیل شدم و مدرکو گرفتم انداختم تو کمد ولی خاطرات خوبی توی ذهنم و قلبم بجا مونده از اون دوران.جونم براتون بگه ما دانشجوهای شهر غریب مامان که بالا سرمون نباشه کلا سبک و مدل زندگیمون عوض میشه و از غذاهای تازه و سالم رو میاریم به غذاهای یخ زده مامان پز که حتی از گرم کردن اونم خسته ایم 😝😝خلاصه من سه هفته بود که دزفول موندم در طول این سه هفته فقط پنج شنبه جمعها صبحانه ناهار و شام سر ساعت خودش بود بقیه هفته در طول روز کیکو قهوه واسه صبحانه چیپسو لواشک واسه ناهار شام هم غذای یخ زده گرم شده.خلاصه اینکه این معده ما قاط زده بود بعدجور حالت تهوع داشتم و دلدردآخر هفته بود تصمیم داشتم برم خونه ولی با این اوضاع بعید میدونستم که بتونم تو ماشین بشینم موضوع رو به دوستم فاطمه گفتم و گفت:خب نرو مگه خونه چخبره؟بیا با هم بریم دکتر خوب میشی نیاز هم نیست این همه راه بری اهواز دوباره دو روز بعد برگردی
هرچی گفت نرو بمون میبرمت دکتر خوب میشی قبول نکردم.چهارشنبه عصر تو سرویس از دانشگاه داشتم میرفتم خوابگاه زنگ زدم ترمینال و برای پنجشنبه عصر ماشین رزرو کردم ولییییی ولیییی
چشمتون روز بد نبینه از وقتی رسیدم خوابگاه من گلاب به روتون🤮🤮🤮تا ساعت دو شب.آب هم میخوردم باید🤮🤮🤮خلاصه دوستم هر چی گفت پاشو بریم دکتر من راضی نشدم
فاطمه:ببین پری حالت بده حتی فردا هم که بخوای بری خونه با این حالت نمیتونی تو ماشین بشینی از عصر تا حالا ده دفعه آوردی بالا پاشو بپوش بریم دکتر
:نه میتونم برم مشکلی نیست
:ببین دکتر لااقل یه سرم میده یکم سرحال میای که فردا بتونی تا اهواز دووم بیاری
:نه دیگه الان معدم خالی شده دیگه حالت تهوع ندارم
: 🤦♀واااای خدا از دست تو خب خالی شده که حالت تهوع نداری از صب چیزی هم نخوری پاشو بریم دیوونم نکن🤨
:فاطی حال ندارم اینقد گیر نده میگم خوبم
:پا نمیشی نه؟
🙄نه
:باشه من میرم مسئول خوابگاه رو میارم خودت میدونی با اون
و از اتاق رفت بیرون😑
:فاطمه فاطمه نرو بیا اینجا آخه تو چیکار ب من داری من میگم خوبم تو بهتر میدونی یا من😡
:من نمیدونم ولی اینم میدونم که خودتم نمیدونی حالت چقد بده یا پاشو آماده شو یا میرم به مسئول میگم بیاد🤨☝️
:مسئول میخواد بیاد چی کار کنه؟میخواد بگه برو دکتر خب من نمیرم چرا الکی خودتو اذیت میکنی؟ بیا یکم پاهامو ماساژ بده مردم از پا درد
:خیییلی پررویی پری 😡🤬🤬🤬بهم فحش داد😁
فاطمه هم اومد پاهامو ماساژ داد منم کم کم خوابم برد نمیدونم چند ساعت خوابیدم که فاطمه اومد صدام زد گفت: پری پریسا عزیزم پاشو پاشو غذا بخور واست سوپ درست کردم
:گرسنم نیست خوابم میاد
:باشه پاشو ی چیزی بخور بعد بخواب
: نمیخوام فاطمه ولم کن😴
:🤨پاشو ببینم چقد لوسی تو این همه واست سوپ درست کردم بعد میگی نمیخوام بلندشو که آب یخ میریزم رو سرت بلند شو
: واااااای واااای خدا فاطمه حالم خوب نیست اذیتم نکن😣
:یا پاشو غذا بخور یا آب یخ😈☝️
: فااااااااااااطمهههههه😩😩😩
دیگه بزور پا شدم تو تختم نشستم فاطمه هم تو سینی واسم ی کاسه سوپ کشید همین که بوی سوپ بهم خورد حالم بهم خورد سینی رو گذاشتم کنار پتو رو از دورم باز کردم دویدم تو سرویس و🤮🤮🤮🤮
فاطمه هم پشت سرم اومد با وجود اینکه خیلی از بالا آوردن بدش میاد و حالش بهم میخوره اومده بود شونه هامو ماساژ میداد آب ب دست و صورتم زد و کمکم کرد رفتیم توی اتاق
:بگیر پری
:چیه؟
:بگیر این مانتو رو بپوش
:فاطمه حالم خوب شد دیگه الان بهترم
:گفتم بپوش😡😡☝️
😁
تا حالا فاطمه رو اینقدر عصبانی ندیده بودم خلاصه ازش گرفتم و فقط نگاش میکردم که چجوری عصبانیه و تند تند داره لباس میپوشه😄خیلی عصبانی بود از دستم.برگشت دید من هنوز مانتو به دست دارم نگاش میکنم
:الووو با چشم باز خوابت برد بپوش دیگه
: فاطمه
:🤫🤫🤫حرف نزن پری دیگه خستم کردی مثل بچه هایی بپوش دیگه
: باشه میپوشم فقط ب ی شرط
:شرطم داری؟حرف نباشه بپوش زود باش
: فاطی اذیتم نکن خو😕
:خب باشه شرطت چیه؟
:من آمپول نمیزنم🙁
:تو حالا پاشو بریم دکتر اگر گفت آمپول میگم ننویسه باشه تو پاشو حالا
:ساعت چنده؟
:شیش و نیم پاشو با سرویس علوم پزشکی میریم فقط زود بپوش تا حرکت نکرده
دیگه مجبوری پاشدم آماده شدم و رفتیم درمانگاه دانشگاه دکتر ی مردم ۵۰ ساله اینجوریا بود منم شرح حال دادم اونم یکم معاینه کرد آزمایش نوشت رفتم انجام دادم یک ساعت بعد جواب حاضر شد باز رفتیم پیش دکتر و شروع کرد نسخه نوشتن زیر چشمی ی نگا بهم کرد و گفت دختر چیکار کردی دلو رودت تمام عفونتی شده داروهاتو دقیق و سر وقت مصرف کن سرمت هم بده خانم منشی الان واست تزریق کنه آمپولم واست مینویسم حتما تزریق کن
:آقا دکتر لطفا خوراکی بنویسین من با تزریقی مشکل دارم
:ای بابا نمیشه دختر خانم فلانی دستش سبکه بده واست بزنه زود خوب شین راحت بشی از این مریضی بری واسه خودت جوونی کنی
من:😐😐😐
نسخه رو فاطمه گرفت گفت بشین اینجا برم بگیرم بیام
:کجا بشینم😳بشین اینجا😒...من نمیزنم بریم خوابگاه خوابم میاد
:🤨پریسا حرف زدی نزدیا حالت خوب نیست رنگ ب رو نداری اما زبونت خوب درازه ساکت بشین همینجا
:مگه من بچم اینجوری باهام حرف میزنی بریم بریم خوابگاه حال و حوصله ندارم😠
به حرفام گوش نمیداد رفت سراغ داروخونه داروهارو گرفت بعدشم رفت که بره سمت پذیرش برای گرفتن فیش تزریقات منم راهمو کج کردم رفتم سمت بیرون سالن درمانگاه رفتم تو حیاط همونجا نشستم دیدم گوشیم زنگ خورد فاطمه بود رد تماس دادم دوباره زنگ زد رد تماس دادم.هنوز ی ثانیه نگذشته بود دیدم جلوم سبز شد😩🤦♀
:بخدا اگر خوابگاه بودیم با همون چوب خشک کن مستخدم میوفتادم ب جونت اینقد میزدمت که حال بیاد سر جاش پاشو بریم داخل ببینم بدو😡👈
:🥺نمیخوام نمیزنم اگر داروهارو گرفتی بریم
خلاصه فاطمه بگو من بگو فاطمه بگو من بگو منم رفتم تاکسی گرفتم فاطمه هنوز هی حرف میزد گفتم سوار میشی یا برم؟
: خیلی ترسویی خیلی بچه ای داروهارو پرت کرد تو بغلم و رفت از اون سمت سوار شد🤪🤪
رفتیم خوابگاه و من خوابیدم
صدای پچ پچ میومد سرمو آوردم بیرون دیدم سه نفر تو اتاق نشستن آروم حرف میزنن یکیش مامان زهرا هم اتاقیم فاطمه و خود زهرا
چشمام چهارتا شده بود زهرا داشت واسه مامانش جریان دکتر رفتن منو تعریف میکرد و داروها هم توی دست مامان زهرا بود😱😱😱
از این چجوری فرار میکردم خدااااااا🤦♀🤦♀🤦♀
یهویی فاطمه منو دید بیدار شدم
:😊سلام بیدار شدی
سلام
مامان زهرا و زهرا هم پشتشون به من سلام کردن
زهرا:سلام خوبی پری بهتر شدی
:سلام عاره عزیزم بهترم
سلام خاله حالتون خوبه خوش اومدین
:سلام گل دختری خوبی خانوم
: مرسی ممنون شما خوبین
:ممنون عزیزم ببخشید با صدای ما بیدار شدی؟
: نه نه خودم بیدار شدم صدای شما نبود
پاشدم رفتم دست صورتمو شستم اومدم بیام تو اتاق دیدیم فاطمه اومد بیرون دستمو کشید برد اون طرفتر گفت:ببین پری مامان زهرا رو گفتم داروهاتو واست تزریق کنه فقط تورو خدا آبرمونو نبر
:چیییی😟من نمیزنم یعنی چی که میخواد تزریق کنه🤨 اصلا این از کجا از ایلام پیداش شد ولم کنین توروخدا خودم خوب میشم
(انگار اومده بود واسه زهرا وسیله وو غذاوو این چیز میزا بیاره که زهرا هم جریانو واسش گفته بود و منو بدبخت کرده بود)
:ساکت پری میشنوه زشته زهرا میگه خوب میزنه دردت نمیاد قول میدم فقط تو رو خدا سروصدا نکن بزار خوب شی
:فاااطمه من الان باید برم ماشین رزرو کردم دیرم شده باید حرکت کنم برم
:با این حالت کجا میخوای بری مامان زهرا هم واست تزریقیاتو انجام میده با این حالتم نمیزارم بری الانم مامان زهرا میدونه جریانو پس نمیتونی بری اگرم بخوای بری بعد از آمپول سرمت برو🤨
:وای فاطمه فاطمه من نمیخوام😠
:ساکت باش دیگه🤫 برو داخل اتاق بخدا زنگ میزنم به مامانت میگم با این حالت میخوای بری تو جاده🤨☝️ بدو من میرم پنبه و الکل بیارم بیام
:من نمیرم تو اتاق🥺
دیگه داشت اشکم درمیومدم فاطمه هم شانس ما گند اخلاق شده بود نمیشد باهاش حرف زد😒مجبور شدم برم تو اتاق
زهرا:پری بهتری
:آره خوبم عزیزم چیزیم نیست
:به مامانم گفتم واست آمپولاتو بزنه
"عاره عزیزم واست میزنم زود خوب بشی چرا نزدی تا حالا رنگ به رو نداری دخترم
:نه خاله خوبم از دیروز نتونستم چیزی بخورم الان یکم غذا بخورم خوب میشم
"میدونم الان تقویتی و سرمتو میزنم واست جون میگیری
:خاله نیاز نیست خوبم بخدا
"عزیزم رنگ به رو نداری
دکتر اینارو داده اگر خوب بودی که نمیداد
دوتا پنی یه سرم یه تقویتی
داده بود یعنی تو دلم هم زهرا رو هم فاطمه رو هم اون دکتره رو ب باد فحش گرفته بودم🤦♀
فاطمه پنبه به دست الکل تو اون یکی دست وارد شد
:بفرما اینم پنبه و الکل خاله این دوست مارو درستش کن😁
:بچه ها بخدا من خوبم نیاز نیست خاله نیاز نیست خودتونو زحمت ندین من حالم خوبه
"دختر رنگ به رو نداری بزار بزنم واست این سرم آمپولا رو خوب بشی خجالتم نکش😁☝️ منم مثل مامانت بیا بیا رو تختت بخواب بیا خانومم😘😊🤗
😩😩😩😩😩😩😩😩😩😩😩😩😩😩😩
یعنی هیچی نمیتونستم بگم دیگه
خاله گفت اول واست سرمتو میزنم😊 فاطمه اومد کنارم یه لبخند زد آروم درگوشی گفت:نترس دیوونه😊 اون یکی دستمو گرفت
وااای نمیدونین با چی دستمو بسته تا رگمو پیدا کنه😝😝😝🤦♀کشو این حرفا که نداشتیم زهرا ی جوراب پارازین آورد گفت مامان با این ببند😂
من🥺
فاطمه🤦♀🤭😁
خاله😘😂
خلاصه یکم مسخره بازی درآوردنو من یکم استرسم کم شده بود ولی هنوز میترسیدم و خجالت هم میکشیدم
تازه اول میخواستن کش شلواراشونو دربیارن🤣🤣🤣دیگه خدارو زهرا جوراب پارازین تمیز داشت اونو آورد🤣🤣🤣
خلاصه جوراب رو بست به دستم و رگمو پیدا کردو پنبه کشیدوووووو سرمو وصل کرد😩😩😩😩
منم رومو کرده بودم طرف دیوار و از ترس اینکه مبادا درد بیاد صورتمو مچاله کرده بود😣خلاصه بعد چند دیقه گفت خب تماااام اینم از سرم
من😳
بقیه😌
فاطمه درگوشی😜:دیدی درد نداشت بچه ترسو😏
خاله بعدش رفتو ی آمپول آماده کردو اومد سمتم🥺من به آمپول نگا میکردم به لبخند مهربون خاله نگا میکردم به نگاه شیطون دخترا بخدا اگر مامان زهرا نبود تا الان همشونو شلو پل کرده بودم😒
خلاصه اومدم بگم خاله من آمپول نمیزنم که آمپولو خالی کرد تو سرم😕یهویی رنگش زرد خوشگلی شد عاشقش شدم یهنی🥰🥰🤪
خلاصه تا سرم تمام بشه حرف زدیمو خندیدیم به کش شلوارو جوراب پارازین که خاله گفت
:خب سرمت تمام شد دیگه
با پنبه الکلی باز اومد سراغم من رومو کردم طرف دیوار و دستم گذاشتم رو دهنم که صدام درنیاد
:خب آماده ای ی نفس عمیق بکش آها اینم از این درد کمی تو دستم پیچید و گفتم:آییییی😖
:تمام دیگه تمام شد درد داشت؟
:نه ی کوچولو
:خیلی خب حالا ی کوچولو درد رو تحمل کن دیگه😉
خب حالا برگرد من این آمپولارو هم بزنم که بابای زهرا منتظره دم در وایساده
من:واااای از اون موقع تا الان اون پایین منتظرن من شرمندم ببخشید دستتون درد نکنه
:خواهش میکنم عزیزم فقط سریع برگرد که اینارو هم بزنم و برم که به شب نخوریم تو جاده خطرناکه
:خاله آخه منم وسایلمو جمع کردم باید برم ترمینال میخوام برم اهواز دیرم شده آمپولارو بعد خودم میرم میزنم
فاطمه😠🤫
زهرا😒🤨
خاله:با این حال خراب کجا میخوای بری دختر حالا آمپولاتو بزن بعد پاشو آمادشو ولی با این حالت نری تو جاده بهتره
:باشه😕
فاطمه:خاله من از دیروز دارم بهش میگم نرو کجا میری ما که هستیم دکترم که رفتی الانم که شما آمپولاشو واسش بزنی ایشالا حالش خوب میشه دیگه نمیدونم میخواد بره اهواز چیکار کنه گوش به حرف هم نمیگیره
خاله رفت سراغ پلاستیک آمپولا و همزمان هم داشت میگفت:نه نه دیگه نمیره مگه نه😊
:خاله باشه نمیرم دیگه فقط تورو خدا بیخیال این آمپولا بشین😢🙈
:اع میترسی پریسا خانوم😳😊
:نه نمیترسم فقط اینا خیلی درد دارن من که خودم خوب میشم دیگه اینارو چرا بزنم🙈😕
:نه عزیزم درد نداره که دوتا پنیسیلین سادس آخرین بار کی پنیسیلین زدی؟
:نمیدونم یادم نمیاد
:یعنی حساسیت داری بهش؟
:نه حساسیت ندارم خیلی از این دارو استفاده کردم حساسیت ندارم(چه خنگم
:خب پس چیزی نیست نگران نباش الان زود تزریق میکنم تمام میشه اصلا متوجه نمیشیچی شد چی رفت هیچی نمیفهمی
و همزمان که داشت حرف میزد آمپولارو هم آماده میکرد
فاطمه هم اومد به من کمک کنه که برگردم و در گوشی با هم دعوا میکردیم😂
فاطمه:خب دیگه برگرد اینقد خودتو لوس نکن
:ساکت شو همش تقصیر تو اون زهراست دارم واستون الان که مامانش میره منم حالم خوب میشه حساب جفتتونو میرسم😠
:باشه برس🤣تو فقط برگرد این آمپولارو بزن خوب شی بعدش هر کاری خواستی بکن 😘😘😘
:گمشو نمییخوام آمپول نمیزنم😠
:پری زشته جلو مامان زهرا آبروی خودتو مارو نبر🤨😂برگرد
من همچنان نشسته بودم رو تختم و دراز نمیکشیدم خاله آمپول ب دست پنبه بدست اومد پیشمون آروم در گوشی گفت:مشکلی پیش اومده دخترا😄
هممون زدیم زیر خنده🤣🤣🤣
:پریسا خانوم آروم میزنم قول میدم اگر خودتو شل نگه داری یه کوچولو هم درد احساس نمیکنی
:خاله عاخه نیاز نیست بخدا اون سرمو زدم سرحال شدم
:بله میدونم اون سرم واقعا حالتو بهتر کرده ولی کاملا خوب نیستی یکم دیگه که اثر داروها بره باز دوباره همون حالت تهوع و دل پیچه میاد سراغت برگرد بزنم آمپولارو دیگه راحت شی قول میدم درد هم نداره بدو الان رسوب میکنه دخترم😊
دیگه چی میتونستم بگم واقعا🤦♀این دوتا عجوزه منو تو این دردسر
انداخته بودن نمیشد که جلو مامان زهرا هم دادو فریاد کنم آبروم میرفت قرار بود چهارسال با همینا باشم تازه چهار سال دانشگاه هیچ شاید بعدشم ادامه دار بشه و تا آخر عمر این دوتا واسه من دست میگرفتن مجبور بودم دراز بکشم و آماده بشم😩😩😩😩
فاطمه هم پایین پام نشسته بود و پاهامو ماساژ میداد خاله گوشه شلوارو کمی کشید پایین و پنبه میکشید :شل کن خودتو خانومی شل کن که دردت نیاد اینجوری خودت اذیت میشی
منم دیگه اشکم داشت درمیومد یکم شل کردم و خاله سوزنو وارد کرد و شروع کرد به تزریق و پای من سفت شد و گریه و هرچی خاله گفت شل کن نمیتونستم شل کنم میخواستم پامو تکون بدم که فاطمه پامو گرفته بود
خاله:ببین من تزریق نمیکنم خودتو شل کن دردت کم بشه و بالای جای تزریق رو ماساژ میداد که دردم بیشتر شد و گریه هم بیشتر دستم بردم که دست خاله رو بگیرم که خاله دستمو گرفت و داد زد پریسا خانوم شل کن خودتو سوزن تو پات میکشه😠 شل نکنی همینجوری میزنماااا😑
:ایییی توروخدا کافیه خیلی درد دارم پام فلج شده خاله توروخدا
:پاتو شل کن الان تمام میشه شل کن خودتو
:نمیتونم بخدا نمیشه
خاله هم وقتی دید من اینقد اذیتم و نمیتونم شل کنم در آورد و دوباره زد زهرا هم دستمو گرفته بود:پری قربونت برم خودتو شل بگیری زود تمام میشه
و من گریه گریه اشک اشک حس میکردم پام داره قطع میشه واقعا اینقد ک درد داشت تا حالا آمپول اینقد دردناک نزده بودم قبلا فقط میترسیدم و از ترس گریم میگرفت ولی الان واقعا دردم اومده بود و پام انگار قطع شده بود
خاله آروم گفت:تمام شد 😞یکم استراحت کن تا اونو یکی رو هم آماده کنم
زهرا مامان واسش ماساژ بده زهرا ماساژ میداد بدتر شد و گفتم:زهرا توروخدا نکن درد داره
:مامان؟
:ولش کن نمیخواد
فاطمه:پری خوبی عزیزم؟
باهاش قهر بودم و همچنان گریه رو ادامه دادم
:پری بیا یکم آب بخور گریه نکن دیگه آروم درگوشی گفت عوضش خوب میشی
سرمو بلند کردم با حالت عصبانیت نگاش کردم😡😡😡و دوباره سرمو گذاشتم رو دستم روی بالشت و آروم اشک میریختم بیچاره یکم کمرمو ماساژ داد و رفت خاله به زهرا که کنار نشسته بود گفت:برو کنار
اون طرفو یکم شلوارو داد پایین و پنبه کشید
گفتم:خاله توروخدا کافیه بخدا پام قطع شده خیلی درد داره
:دختر خوب نفس عمیق بکش خودتو شل نگه دار اون وقت میبینی درد نمیاد بحرفم گوش کن ببین اصلا درد نمیاد خب؟خودت شل کن
کمی برگشتم و نمیذاشتم خاله به محل تزریق دسترسی داشته باشه خاله با ناراحتی نگام میکرد
:نه خاله توروخدا کافیه
سرشو تکون داد و منو برگردوند و من گریه گریه
زهرا:ببین پریسا خودتو شل کنی دردت نمیاد اینقد گریه نکن دیگه بسه
من😭😭😭😭😭😭
خاله🤦♀😞
زهرا و فاطمه🥺
خلاصه خاله سوزنو وارد کرد و من سعی میکردم شل باشم و خاله میگفت شل باش و ترزیق میکرد و درد درد درد درد ینی دیگه پام قطع شده بود
و گریه گریه گریه😭😭😭😭😭😭😭
خاله:تمام شده عزیزم تمام شد خانومی
خاله رفت دستاشو بشوره و فاطمه محل ترزیق رو واسم ماساژ میداد و من همچنان گریه و زهرا هم یکم بهم آب داد تا یکم دردش کمتر شد ولی دلم خیلی پر بود هنوزم آروم اشک میریختم سه هفته بود خونه نرفتم این هفته هم اینجوری یعنی دقیق یه ماه بود خونه نمیرفتم و دلم حسابی تنگ شده بود درد آمپولم دیگه ناجور بهمم ریخته بود خاله اومد تو اتاق اومد کنارم رو تخت نشست و گفت:پریسا جون خوبی دخترم؟ ببخشید عزیزم میدونم خیلی دردت گرفت خیلی خودتو سفت کرده بودی خب اینجوری دردت میگیره خوشگلم
الان بهتر شده دردش؟
:نه
:شرمنده عزیزم دوست نداشتم اینقد اذیت بشی ببخش منو
:نه خاله این حرفا چیه دشمنتون همش تقصیر فاطمس که نذاشت من برم اهواز
و فاطمه و زهرا خاله زدن زیر خنده و بعدشم خودم خندم گرفت🤣🤣🤣🤣
خلاصه حرف زدیمو خندیدیمو اینا بعدشم مامان زهرا کلی توصیه کرد که خودتون غذا درست کنین اینجوری درست کنین اونجوری درست کنین که هم برسین به کلاساتون و هم غذاتونو سر نظم بخورین که مریض نشین و کلی خاطره از دوران دانشجویی خودش و غذا درست کردناشون با دوستاش واسمون تعریف کردو بازم ازم معذرت خواست و بعدشم خداحافظی کردیم باهاش و رفتن به سمت ایلام
تا یه هفته با فاطمه و زهرا سر جنگ داشتم مامان زهرا هم چند دفعه حالمو از زهرا جویا شده بود و تا مطمئن شد که حالم کاملا شده این احوال پرسیا و اون توصیه های غذایی ادامه داشت منم به مامانم نگفتم که مریض شدم چون قطعا جیزه غذای یخ زدم قطع میشد(هر چی هم گفتین خودتونین😝😝) و تا آخر دانشگاه که دیگه بخاطر کرونا تعطیل شدیم مدل غذاهام همون غذا یخ زده بود 😝😝😝😝ولی دیگه هله هوله نمیخوردم و البته درسی گرفتم که درمورد مریضیم با هر کی حرف میزنم با فاطمه حرف نزنم🤪🤪🤪
دوستون دارم هر چند خاطره هاتونو دنبال میکنم و با علاقه میخونم ولی راضی به آمپول خوردنتون نیستم پس مراقب خودتون باشین🍁💐🍂