سلام به دوستای گل و نازنین خودم سحرم با یه خاطره دیگه از خاطرات خودم در خدمتون هستم
قبلنا که هنوز کرونا نبود و شرایط همه خوب بود  ما زیاد ماموریت میرفتیم ،حدود چند  سال پیش  دقیقا  سال ۹۴ قرار بر این شد که باز ما رو بفرستن ماموریت گفتم وای دوباره ماموریت کی میخواد بره  هی داشتم فکر میکردم وای با کی قرار بیفتیم و تیم بچه ها با هم اوکی  میشن  یا نه ،روز جلسه شد و همه اقایون بودن و خانم ها طبق معمول اقایون  یه بهانه های مختلف دارن برای زیر آبی رفتن  این شد که تیم مجدد فقط خانم ها باشند بعد من گفتم خوبه دیگه اقایون گناه دارن خسته میشن 😁😁😁😁 داشتم لیست ها رو نگاه میکردم دیدم عه مثل سری قبل هست همه دخترا خوشحال شدم گفتم اخ جونم این جوری خیلی هم بهتره همه با هم اوکی ایم  مگه چند روزه یک هفته است زود تموم میشه دیگه ،با بچه ها کلی مسخره بازی دراوردیم و رقصیدیم و خندیم که دیدم مسولمون اومد که فقط هم اشاره کرد به من گفت یعنی از همین جا شروع کردی دیگه تو رو خدا اون جا آتیش نسوزنی ها گفتم نه خیالتون راحت بعد گفت خیالم که راحت نیست مجبورم بعد همه خندیدن 😁😁😁😁 دیگه داشت اماده مون میکرد برای فردا که چی ببریم و چه جوری غرفه رو بچینیم ار همین توضیحات همیشگی  این دفعه بر خلاف همیشه چون تعدامون  بیشتر بود و هشت نفر بودیم  یه ماشین خودشون هماهنگ کردن  برای رفتن خلاصه ما همه اوکی شدیم و صبح زود سوار شدیم هوا ،هوای شهریورماه بود و عالی بود از هواهم که لذت میبردیم بعد از چند ساعت که تو راه بودیم رسبدیم هر کسی وسایل خودش و جا به جا کرد و رسیدیم به  مسئله مهم  شام که چی بخوریم و چی نخوریم همه هم از دم شکمو   😁😁😁گفتن  یا مرغ باشه یا کباب گفتم کوتاه بیایین حالا یه چیزی میخوریم بعد رفتیم سفارش بدیم گفتن به خاطر انفولانزا فعلا خوردن مرغ ممنوع گفتم عه پس بچه ها بیایید همون کباب میخوریم همه کباب سفارش دادیم و برگشتیم که استراحت کنیم صبح قبل از رفتن مسول اون جا گفت این هتل خیلی مقرراتی اند چون الان فصل نزدیکی  سرما خوردگی و انفولانزا  حتما همه باید واکسن بزنند گفتم یا خدا این دیگه از کجا اومد ما برگه ها  و گرفتیم رفتیم سر پروژه  کسی هم هیچ چی نمیگفت البته همه میدونستن چیه ولی صداشون در نمی اومد شب که همه دور هم جمع شدیم من خیلی خسته بودم دراز کشیده بودم دیدم یکی از بچه ها که اسمش مریم بود گفت سحر منم چشمم رو بسته بودم گفتم هییم گفت اون برگه ها رو چی کار باید بکنیم گفتم کدوم برگه ها رو  گفت همون ها که مربوط به واکسن انفولانزا دیگه اووووو گفتم من کلا یادم رفته بود بعد یهو عاطفه گفت به اسحر نگو این الان برگه رو پاره کرده انداخته دور خندیدم 😁😁گفتم نه ننداختم دور یادم  رفته بود کلا عاطفه گفت چه عجب یه بار یادت رفت گفتم عاطفه زیاد حرف میزنی بعد همه خندیدن بچه ها گفتن چی کار کنیم چی کار نکنیم یهو عاطفه گفت به سحر نگید یهو نقشه شوم میکشه گفتم عه نه بابا نقشه کجا بود گفت اره جون خود من تو رو نشناسم که دیگه عاطفه نیستم گفتم پس کی هستی زهرا گفت اهان پس مش غضنفره که همه خندیدم  اتفاقا هیچ نقشه ای تو فکرم نبودا با حرف عاطفه  یه چیزی تو ذهنم اومد بهو گفتم بچه ها یه چیزی عاطفه گفت یا خدا شروع شد گفتم عه مسخره هنوز که نگفتم بذار بگم  بعد بگو گفت باشه بعد گفتم کی با مسول درمانگاه جورتره بچه ها گفتن هیچ کدوم گفتم یکی از شما بره طرح دوستی باهاش بچینه بعد عاطفه گفت که چی بشه گفت ببینم اسم ها رو دادن بهشون یا نه عاطفه گفت باز این شروع کرد تو رو خدا این بار من نیستم گفت عه نگفتم تو بری که گفتم کی اشنا شده همین بعد مریم گفت که چی بشه گفتم یه جوری از زیرش در بریم عاطفه گفت دیدید  گفتم نقشه شوم داره😁😁 گفتم هنوز که کاری نکردیم فقط میخواییم ببینیم لیست اسم های ما رو دادن بهشون یا نه  کی داوطلب میشه عاطفه تو گفت رو من حساب نکن گفتم مریم گفت نه من نمی تونم گفتم زهرا تو برو بعد گفت تو چرا خودت نمیری بعد عاطفه گفت این کلا با دکتر و درمانگاه  فراری این عمرا بره  گفتم بسه دیگه انگار میخواید چی کار کنید یه لیست میخوایید ببینید  عاطفه کار کار خودته اون گفت من نمیرم  با کلی ماچ و بوسه و قربون صدقه رفتن فرستادیمش و خودمون دم در درمانگاه وایستادیم تازه قبلشم من بهش کلی اموزش داده بودم که بگه من سرپرست  بچه ها هستم میخواستم ببینم اسم بچه ها جا نیافتاده و یه پرینت میخواستم یه امضا کنی  ممنونم میشم و این رو بهش گفتم و سلام و صلوات فرستادیمش بالا تا بیاد قلب ما داشت می اومد تو دهنمون که خانم بعد از نیم ساعت تشریف اوردن  برگه رو دیدم بله اسم همه ما توش بود و حتی روزی که باید میرفتیم
گفتم عاطفه چی کار کنم گفت کوفت این سری در بری به خدا من میدونم و تو گفتم عه لوس نشو  گفت اگه تو نمبزنی همه نباید بزنند اگه همه میزنتد تو هم باید بزنی تو راه کلی فکر کردم و این برگه دست بچه ها مبچرخید این  سری  همه استرس داشتن من از همه بدتر بعد به عاطفه نگاه کردم بعد عاطفه گفت به من این جوری مظلومانه نگاه نکن تو یه شهر رو درس میدی 😉😉😉😉 گفتم نگا تو رو خدا من که چیزی نگفتم گفت از نگاهات میشه فهمید میخوای چی کار کنی بعد من گفتم من یه چیزی بگم عاطفه گفت اصلا  همه بی چون و جرا چهارشنبه واکسن رو میزنیم بعد میاریم برای مسولمون گفتم عه عاطفه یه خورده دلم رحم باش دیگه  گفت اصلا تو چوب خطت پر شده حسابی هم پر شده،گفتم عاطفه عاطفه جونم  گفت باز خودش رو لوس کرد بعد گفتم میخوام یه چیزی بگم بچه ها عاطفه یا خدا سحر هیچ چی نگو گفتم عه لوس نشو  گفت خوب بگو گفتم کی میتونه لیست  پرستارها  و دکترا رو که اون روز شیفت هستن بگیره همه گفتن با هم چی؟؟؟؟ گفتم وای چه هماهنگ گفتین 😉😉😉عاطفه گفت نگفتم این نقشه شوم داره میگید نه  گفتم بذار بگم بعد یه چیزی بگید گفتن بگو  بچه ها میگم اسم خودمون رو با اسم اونا عوض کنیم  گفتن چه جوری این دیگه شاهکار به خدا گفتم کاری نداره تو برگه منشی اسم اون هایی که هستن نوشته شده فقط چه جوری گرفتنش مهمه گفتم به میزکنارشونه یکی فقط عکس بگیره خودمون این جا تایپ میکنیم  ،بچه ها گفتن کی بگیره مهمه کی جراتش رو داره بعد منشی  همش پشت میزشه گفتم خوب همیشه وقتی یکی تزریق داره اون میره برای کمک یکیتون  یکی دو روزه طرح دوستی بریزه بقیه کارها حله بازم من این عاطفه بدبخت رو واسطه کردم چون یک بار باهاش حرف زده بود راحت تر بود و باهاش تازه کلی دوست شده بود و شماره داد و شماره گرفت و اونم از فرصت استفاده کرد روز  از لیست ها عکس گرفت تا بیاد پایین پیش ما قلب ما داشت می اومد تو دهن ما 🤓 دو سه تا سربرگ درمانگاه هم بهش گفتیم برداره دیگه زود رفتیم به تایپ کردن حدود ۱۶ نفر بودن تا شب و با تغییراتی داشتن😁😉 برای روز بعد باید برگه ها رو به مسولی که می اومدن تحویل میدادیم که لابه لای برگه ها گذاشتیم فکر کن واکسن انفولانزا رو برای خود درمانگاهی ها  فرستاده بودیم😁😁😁😁 وای بعد از  دادن برگه ها  فقط  داشتیم میخندیدیم و مسخره بازی درمی اوردیم  بعد عاطفه گفت ما رو هم تو نقشه شومت وارد کردی گفتم خوب همتون راضی بودین دیگه بعد زهرا گفت اگه بفهمن ما نزدیم چی؟ گفتم نمی فهمن از کجا میخوان بفهمن! ما که جمعه صبح میریم تازه  طبق لیست  میرن جلو ما هم که جهارشنبه شب بودیم که نیستیم  خورد به خود درمانگاهی ها بعد عاطفه گفت تو واقعا شیطون هم درس میدی هی بپیچون اخرش کی که تو یکی گیر بیفتی خدا میدونه گفتم حالا که دیدی هم خودم و هم شما رو  با هم نجات دادم بعد زهرا گفت همچی میگه نجات انگار کشتی داشته غرق میشده نجات دادم گفتم خوبه دیگه خداییش همتون راضی به زدن نبودید حالا من کمکتون کردم بعد عاطفه گفت سحر فکر کنم یکی از  دکترها بود پرستار بود تزریقاتی بود هر چی بود شک کرد به من گفتم سوتی که ندادی گفت نه گفتم نه نگران نباش  اتفاقی نمی افته  اخه میدونی  داشت چی میگفت گفتم چی گفت اون  داشت میگفت از بچه های شرکتی  که سپرده بودم یادتون نره مسولشون برای تقویتی هم سپردن  گفتم ای وای راست میگی گفت اره کارشون زیاده اگه اومدن فقط لیست هاشونو به من بده منشی بهش گفت چشم حتما پس خوب شد زود دست به کار شدم وای قلبم اومد تو دهنم  بعد عاطفه گفت تو یهو چه جوری این چیزا به فکرت میرسه به عقل جن هم نمیرسه خداییش تو رو تو نقشه کشی باید استخدام کنند ولی حال میده اون روزی که تو گیر بیفتی اون روز دیدنیه گفتم عه عاطفه  نگووووو گفت حالا ببین اگه اخرش با همین نقشه ها گیر نیفتادی گفتم نمی افتم نگران نباش  گفتم گیر بیفتم تو هم گیر میندازم😀😀😀😀 نگا دختره دوباره پیچوند همه رو هم ما رو هم پزشک ها رو هم منشی رو هم پرستارها رو هم تزریقاتی ها رو ، هم وارد نقشه شومش کرد خندیدم گفتم بیا خودم چند تا نقشه پیچوندن دکتر و مطب اموزش فشرده بهت یاد بدم😉😉😉😉