خاطره نرگس جان
سلااام خوبید ؟ خوشید؟ امیدوارم روزای کرونایی رو به خوبی بگزرونید . من نرگسم ۱۷ ساله دومین بارمه که خاطره میزارم و این خاطره ای که میخوام بزارم برای چند ماه پیشه و از امپول خوردن برادرمه . اسم برادرم حسین و ۲۰ سالشه ورشتش تجربیه اونم مثل من میترسه از امپول
خب بریم سراغ خاطره یروز بود که از خواب بیدار شدم پاشدم برم صبحونه حاضر کنم که داداشم داره ساک فوتبالشو میبنده ومیره گفتم داداش صبحونه خوردی ؟ گفت نه عجله دارم گفتم وایسا لغمه بگیرم برات گفت نمیخوام وخدافظ منم خدافظی کردم دیگه همه بیدار شدن ظهر دیدم گوشی خونه داره زنگ میخوره رفتم برداشتم دیدم یه پسره گفتم بفرمایین شما ؟ گفت سلام من دوست برادرت هستم حالش بده شده بود تو سالن اوردمش درمانگاه خیلی ترسیدم بعد گفت الو گفتم کدوم درمانگا که گفت..... گفتم الان میام دیگه سری حاضر شدم و گفتم اگه به مامانم بگم نگران میشه الکی و به مامانم گفتم میرم خونه دوستم و زود برمیگردم
دیگه رفتم دیدم داداشم و دوستش روی صندلی ها نشستن با تعجب به داداشم نگاه کردم گفتم چرا این مدلی شدی چته؟ گفت خوبم . گفتم معلومه که چقدر خوبی .. گفت باشههه ول کن حالا😑گفتم چیو ول کنم رنگ و رو نمونده برات ،حقته تا توباشی صبحونه نخورده نری فوتبال😑 دیگه نوبت ما شد ورفتیم داخل بعد کلی معاینه واینا دکتر نخسه نوشت براش وگفت این تزریقات باید انجام بشه وفلان داداشم برگشت گفت میشه تزریقی ندین ؟ گفت نه نمیشه و داداشم گفت ممنون پاشدیم رفتیم بیرون میخواستم برم داروخونه که دوست داداشم گفت شما وایسا من میرم میگیرم گفتم باشه بعد از چند دقیقه اومد نگام به کیسه امپولا خورد🙄😳😳شدم که گفتم این همه رو بزنه که فلج میشه بیچاره😢 دیگه داداشمم مظلوم شد اما چیزی نگفت وفیش تزریق گرفتیم و بردیم دادیم به پرستاره بهش گفتم اقا ببخشید براش یخورده اروم بزنید فوبیا داره گفت چشم دست داداشمو گرفتم وگفتم برو دراز بکش گفت توام بیا دیگه منم باهاش رفتم لباسش یخورده دادم پایین و دست منو گرفت توی دستش پرستاره اومد گفت فقط سفت نکن مگرنه درد نداره پنبه رو کشید سوزن رو وارد کرد که داداشم یه تکون ریزی کرد و گفت اخ گفتم چیزی نیس داداشی خوب میشی داداشمم دستمو هی محکم فشار میداد که پرستار گفت تمومه و پنبه رو گذاشت جاش و گفت این یکی دردش بیشتره نفس عمیق بکش شلوارشو بیشتر داد پایین و پنبه کشید وارد کرد گفت ایییییی میسوزه در بیار اییییی بسه گفتم جانم جانم تموم شد عشقم دیگه پنبه کشید و امپولو در اورد براش ماساژ دادم و گفتم یخورده دراز بکش بعد میریم بعد چند دقیقه شلوارش رو درست کردم پاشدیم رفتیم بیرون داداشمم همین طوری داشت میلنگید دلم براش سوخت 😢دیگه رسیدیم خونه و مامان درو باز کرد گفت واییییی چیشده پسرم گفتم مامان چیزی نیس دلش درد میکرد بردمش دکتر الان خوب میشه دیگه داداشم رفت رو تختش دراز کشید و مامانمم سوپ درست کرد
مرسی که خوندین😘💝 تواین روزای کرونایی خیلی حواستون ب خودتون باشه واقعا خطرناکه
👋👋👋💝💝