بنام خدایی که‌زیباست و زیبایی ها رو دوست دارد.
سلام وعرض ادب به خوانندگان وب و کانال.
مهرسا م ، ۲۰ سالمه، از قطعه سرسبز شمال،
چندین ساله خواننده وبلاگم، چندین خاطره هم نوشتم ولی دست ودلم به ارسال خاطره نرفت..
این خاطره هم برای همین امروزه، حالم گرفته بود ،گفتم بنویسم..
از ۱۰،۱۲ سالگی ناراحتی قلبی دارم، همیشه هم برای چکاپ و .. میرم ، اینبارم مثل همیشه با مامان بابام راهیه مطب دکتر شدیم..از شب قبلش یه استرسی افتاده بود به جونم، هیچ وقت اینطوری نبودم، اتفاقای زیادی تو زندگیم افتاده ، دیگه  یجورایی میشه گفت عادت کردم..
سعی کردم با مجازی ،حرف زدن با دوستامو خواهرم 
اوکی شم.   طبق معمول ساعت۲ ایناخوابیدم صبحم‌حول وحوش ۶ بیدارشدم، رفتم بی سروصدا یه نون و خرماوگردو خوردم یه لیوان ابمیوه هم خوردم پریدم تو اتاقم تا اهل بیت بیدار نشن..کمی درس خوندم ، دیدم خیلی کسلم ، اعصابم خورد بود ، خودمم علتشو دقیق نمیدونستم، اماده شدم برم پیاده روی ، که مامانمم بیدار شده بود سعی کرد منصرفم کنه از رفتن میگفت هوا سرده، ولی خب از من لجباز تر هیچ کس نیس، 
رفتم پارک نزدیک خونه، یکم راه رفتم..نشستم رو صندلی ،کمی سر خوردم سرمو گذاشتم رو پشتی صندلی ، زل زدم به اسموون، تو دلم  اشوب بودهمش از  خدامیخواستم ارومم کنه، کمی که گذشت ،برگشتم خونه، دوش گرفتم
صبحانه با داداشم خوردم، دوباره رفتم درس خوندم یه خطو ۱۰ بار خوندم ولی هیچی نمیفهمیدم ،این استرس برای خودمم عجیب بود اخه باره اولمم نبود..
داداشم اومد پیشم کمی باهم حرف زدیم، شعرو ایته الکرسی که حفظ شده بودو برام خوند گفت ابجی مهرسا هدیت چی شد😂بهش قول داده بودم‌
ایته الکرسی رو حفظ شه براش جایزه بخرم ماشالله یک ماهم نشده 
حفظ شد، با داداشم بودم حال وهوام عوض شده بود 
گفت بیا بریم کیک درست کنیم،با اینکه اصلا حوصله نداشتم ولی دلم نیومد بهش نه بگم ، رفتیم باهم کیک خیس درست کردیم، تقریبا ظهر شده بود، نمازمو خوندم داشتیم ناهار میخوردیم گوشیم زنگ خورد ،از مطب دکتر بود!! گفته ساعت وقتتون تغییر کرده،۲ اینجا باشید..
که با کلاسم تداخل داشت گفت نمیتونم تغییر بدم..
اگه دسته خودم بود حتما میگفتم باشه روزه دیگه ولی مامان بابا بودن نمیشد!! قطع کردم، اومدم سر میز بدون حرف غذامو خوردم، گفتم ساعت ۲ باید مطب باشیم
کسی چیزی نگفت، کم کم اماده شدم رفتیم اونجا
فک میکردم خلوت باشه، ولی چن نفری بودن ۲،۳ نفرم عمل کرده بودن که تو اولویت قرار داشتن واول باید ویزیت میشدن.. بابام گفت شما برین تو ماشین من اینجا میمونم، رفتیم تو ماشین از همونجا ان شدم ، کلاسمو شرکت کردم بر خلاف همیشه که تا ثانیه اخر کلاس طول میکشید اینبار زود تموم شده بود!!
تقریبا ۳/۵ بود بابا زنگ زد گفت بیاین..
یه استرسی گرفته بودم، همش حس میکردم یه اتفاقی قراره بیفته..تو اسانسور مامانم دستمو گرفت گفت اروووم ، چرا اینطوری شدی ؟ منم دل نازک..
فقط نگاش کردم..بغض عجیبی داشتم رفتیم بالا ..
بابا گفت مریض اومد بیرون نوبت ماست، نشستیم ، احساس میکردم دارم خفه میشم هم دوتا ماسک زده بودم هم استرس//
نوبتمون شد رفتیم داخل، دکترم مثل همیشه با بابا خوشو بش کرد، با من احوال پرسی، روز دانشجوهم با تاخیر زیاد تبریک گفت.. که نفسمو به شدت دادم بیرون..
دکترم از دوستان صمیمی دوران سربازیه بابامه، خیلی مهربونه،رفت امد خانوادگی هم داریم، کمی حرف زدن،
گفت خب مهرساجان چخبر، تعریف کن برام؟؟
منم طبق معمول شروع کردم ، همزمان از روی مبل رفت پشت میزش نشست، به منم اشاره کرد برم ، پالتمو در اوردم دادم به مامان رفتم صندلی کنار دکتر نشستم، معاینه انجام شد، تپش قلبمو به وضوح حس میکردم!
اروم زیر لب گفت خوبی؟؟ که چشمامو رو هم گذاشتم  یعنی اره ..
که گفت برو تو اتاق کناری ، از اتاق خودش یه در میخوره به اتاقی که نوار واکو و تست ورزش انجام میدن..
رفتم، بند کتونیامو باز کردم، دستم بیحس شده بود..
حسه خفگی داشتم !نشستم روی تخت که دکتر اومد، منم دراز کشیدم اماده شدم..طبق معمول چشمامو بستم، تو دلم قران میخوندم سعی میکردم ارومم باشم..
دوباره با گوشی معاینه کرد،  ژل زد که سردیش باعث شد بلرزم،  موقع اکو هم چن  بار گفت نفس عمیق بکش چقدر تپش داری تو!!  اکو انجام شد، دستمالو گرفت سمتم چن تا کشیدم ، ژل ها رو پاک کردم لباسمم مرتب کردم،
بدون هیچ حرفی فشارمو گرفت، رفت سمت میزش
از جام بلند شدم ، مثل همیشه منتظر شنیدن حرفاش بودم که هیچی درسکوت کامل داشت پرونده رو تکمیل میکرد،  خودم استرس داشتم ،این حرکتشم استرسمو بیشتر کرده بود، کتونیمو پوشیدم‌بغضمو قورت دادم؛ 
اروم گفتم اقای دکتر؟ حس کردم نشنید صدامو اخه سرش پایین بود هیچ عکس العملی هم نشون نداد..
دوباره صداش زدم که نگام کرد، فهمید چی میخام بگم..
گفت مهرسا راستو حسینی درد نداشتی؟ تپش نداشتی؟ اینجا فقط منو توییم بگوو؟؟ گفتم نه زیاد
اذیت نبودم، ابروهاشو انداخت بالا گفت نه زیااد!!!


منتظر نگام کرد واقعا حرفی برای گفتن نداشتم..
بلند شد از جاش، داشت میرفت سمت در گفتم اقای دکتر خواهش میکنم هر چیزی هست به خودم بگید..
گفت خب بیا میگم..گفتم مامانو که میشناسین..
پرید وسط حرفم ، سرشو تکون دادگفت حواسم هست، خیالت راحت.
رفت بیرون منم شالمو مرتب کردم ، رفتم کنار بابام نشستم دکترم داشت صحبت میکرد..
متاسفانه دارو هایی که قطع شده بود هم دوباره گفته استفاده کنم..و اسکن نوشتو گفت یه ماه دیگه بیا...مامان خیلی نگران شده بود،..دکترم خیالشو راحت کرد ، خوب میشه و چیز مهمی نیس، برطرف میشه مشکلش...😕😪
بعدم روبه من کرد ، گفت استرس ممنوع‌‌..اگه درد داشتی یا هر مشکل دیگه زنگ بزن بهم اوکی؟ منم تشکر کردم اومدیم بیرون که دکتر گفت  مهندس‌یه لحظه بیا یه کار شخصی دارم!! ماهم از منشی تشکر کردیم اومدیم تو ماشین..
مامان کمی عصبی به نظر میرسید، بیچاره بیشتر از من استرس داشت، البته حق میدم بهش ، خیلی نگرانه، همیشه هم موقع چکاپم ، میگرنش میگیره، یجورایی بهش حق میدم چون تنها داداش ۱۳ سالشم بخاطر همین ناراحتی قلبی موقع جراحی فوت شده😔💔
بابا هم اومد تو ماشین ، دارو هامم از دارو خانه گرفته‌بود. ظاهر بابا هم نشون میداد کاره شخصی نبوده هر چی بوده سر صحبتشون من بودم 
مامان پرسیدمحمد رضا خوبی؟ گفت اره خوبم..
بابامیخواست جو خوب کنه ، گفت مهرسااا چه عجب اهنگای خودتو نزاشتی گوش بدیم، لبخند کوچولویی زدم، اعصابم خورد بود که اینقدر فرشته های زندگیمو 
اذیت میکنم، گاهی اوقات فکر میکنم اگه من نبودم چه زندگیه راحتو شادی داشتن مامان بابا💔
نزدیک خونه بودیم ، گفتم بابا بریم ارامگاااه..
از تو اینه نگام کرد، مامان میخواست چیزی بگه که بابا سریع تر گفت؛  هر جا دختر بابا بگه..
که اشکم اومد، موقع مریضی خیلی دل نازک میشم، 
اروم با شال پاک کردم که متوجه نشن..رسیدیم ، یکم 
با مامانبزرگ وپدر بزرگم حرف زدیم،گل هایی که گرفته بودیمو پر پر کردم گذاشتم روی قبر...دلم میخاست تنها باشمو یه دل سیر حرف بزنم ولی نمیشد..مامان بلند شد گفت سرده پاشیم بریم، مهرسا پاشو مامان تازه بهتر شدی( انفولانزاگرفته بودم)،گفتم اوکی شما برین میام..
رفتن..یه چن مین حرف زدم، رفتم تو ماشین، از شدت سرما ابریزش بینی گرفته بودم، به وضوح میلرزیدم‌ بابا  کتشو داد بهم انداختم رو شونه هام‌  ، بخاری ماشینم گذاشت رو بالاترین حالت‌ گفتم فقط بریم. رسیدیم خونه مستقیم رفتم دوش گرفتم، داداشم اومد پیشم ، داشت  از برنامه کودکی که دیده بود برام تعریف میکرد..
سعی کردم بی حوصله نباشم که بزنم تو ذوقش...
یکم حرفید دید زیاد باهاش گرم نمیگیرم رفت از پیشم!!!بابا متوجه ما شده بود ، اومد کنارم گفت چیه مهرسا؟ چرا اینطوری میکنی؟ بی قراری؟گفتم خوبم بابا..سریع رفتم اتاقم.. نمیخواستم بیشتر از این ناراحتشون کنم!رفتم اتاقم روی تخت نشستم زانو هامو بغل کردم خسته شده بودم !!چن مین بعد خواهرم اومد پیشم با اینکه ازم کوچکتره  ولی خیلی منطقی تر از منه، کلی حرف زد، شوخی کرد تا موفق شد منو بخندونه ،میگفت توهمیشه بخند❤ ارووم شده بودم تقریبا. دوستم بیچاره ۵ بار زنگ زده بود بهم تماس گرفتم، حرف زدیم،  کلی میخندوند منو ، به تازگی هم مزدوج شده ، از سوتی هاش میگفت‌اخرم گفت بیخودی غصه نخور ، تا عروسی من زنده باش فقط😐😂، بمب انرژیه، همیشه خدارو شکر میکنم بابت داشتن همچین دوستی، البته مثل خواهرم میمونه..
 واینم از اولین خاطره من، مرسی از اینکه خاطرمو خوندید، و ببخشید از اینکه قلم خوبی ندارم.

پ.ن.
درست است کنون/ نفسم بسته است/ پایم خسته‌ است
روحم خفته است/قلبم شکسته است/اما به حضور خسته افتاب/به چشمه های جوشان و پر اب/به نخستین ساعت شب/به محبت ستارگان نیمه شب/به زلالی رود/وبه دستان مادرم که لابه لای‌گیسوانم میچرخد/سوگند همچو رهگذری میگذرم/از این سختی های زود گذر دنیوی/وشادمان خواهم شد/چون پروانه خواهم گشت/که پیله اسارتش را گشوده/از این
لحظه ها عبور خواهم کرد/پرواز خواهم کرد به سوی نور/لمس خواهم کرد زیبایی نور/فتح خواهم کرد حسه زیبای غرور.

Mehrsa
۲۳ اذر,۹۹
۲/۴۵ بامداد,شمال