خاطره آیدا جان
سلام به همه ی دوستان عزیز
دلم براتون تنگ شده بازم اومدم چند روز اصلا نشد بیام وب بخاطر معده درد
آیدا هستم دختر کرد ۱۶ سالمه عاشق پزشکی هستم که دوست دارم پزشک عمومی باشم که به مردم کشورم کمک کنم
بچه ها چند روزی معده درد داشتم هنوزم دارم به زور دارم می نویسم و قرصام تموم شدن که بلکه فقط یه دونه قرص پنت مند ۴۰ مونده
من عاشق دکترم ولی فراری ام از امپول
بریم؟ سراغ خاطره بنده👇👇
این خاطره مربوط به شب یلدای من هستن که بگم نگم یادم میره یعنی سال ۱۳۹۸ که من کلاس ۷بودم که خیلی بهم سخت گذشت و یک روز مادر بزرگم زنگ زد و گفت که میریم سرنی منم ببرن باخودشون خلاصه قبول کردن و رفتیم البته بدون پدر و مادر و خواهران
فقط منو دایی فرید و زن دایی و دختر داییم فاطیما مادربزرگم
رفتیم رسیدیم اونجا که دیدم صد نفر آدم بودن گفتم چیشده هیچی نگفتن بذار بگم اول خونه عمم با ۱ دخترش که اون شوهر کرده خودشو شوهرش اومد و پسرم عمم که محمد صادق با زن و بچش اومده دختر خاله ی مامانم که با دو بچشش اومده پیام و پریا ،پریا خیلی آدم لوسه که ولی رفتار پسرونه داره و اونکی دختر خاله ی مامانم که با ۲ بچشش اومده که عسل و عارف که بگم منو عسل خیلی باحالیم و عموم با زن و بچه ۳ تا بچه داره امیر حسین ۳۰ و امیر محمد ۲۲ سالشه زهرا ۱۷ سالشه
و عموم خودشو بچه اش زنعموم که چند سال سکته کردن و خونه نشینی شده و سبحان پسر عموم ۱۷ سالشه
و مادربزرگ و پدربزرگ پدریم اومدن
و عمم و شوهرش و ۲ بچه سپهر بچه اول کلاس ۲ که خیلی شره آدم رو میکشه اینقدر دستش درد داره و اروین که ۳ سالشه که بگم خیلی پسر خوبیه از داداشش بهتر بخدا عین مرد رفتار میکنه جدی و منتطقی است
و اونکی خاله ی مامانم که با پسرش اومد اسم پسرش علی رضا که خیلی بزرگه و خاله ی مامانم شیمی درمانی میکنه ولی رعایت نمیکنه که بگم هی ول میچرخه تو اون جمع شدیم ۶۳نفر😐😐
و بگم که چند روز بود که یعنی ۱ ودو روزه ۴۰ ام شوهر عمم تموم شد 😔😔و زدن تو کار بساط و تفریح
تازه بچه های که اونجا بودن سرما خوردن و به من منتقل کردن درسته آدم ضعیفی هستم و زود سرما میخورم بلکه فقط یک نفر پرستار حضور داشت اونم عموم
که همشون یه شغل خودشون رو دارن معلم
بیکار خانه دار مهندس معمار دانش اموزی😁😁و کابینت ساز و بلکه این چیزا من که کلا از پزشکی سر در میارم
بریم؟ بیاین ببینین چی شد کی سوخت واویلا 😱 خاله ی مادرم که اسمشون خاله فریده هستن که سنش خیلی بالاست
و ماجرا این شد که خاله فریده میخاد تو صندلی بشینه میشنه رو علادین و کلا میسوزه و عموم پاسمانش میکرد و منم دستیارش بودم که میگفت بیا اینجا رو پر پماد کن کلا همه میگفتن دکی جون 😉😉 و این چیزا
من خنگ داییم بهم بلوط داد که این بلوط ها مال شهر ایلامن جا های دیگه نداره و صددرصد بیاین بخورین خیلی خوشمزه است باهاش شیره بلوط درست میکنن خلاصه دایی دادن دستم منم حواسم نبود که زمین ندیدم تیکه آتیش زمین بود که این بلوط بیشرف میفته زمین من من برش دارم زانوم سوزشی کرد ولی به روی خودم نیاوردم و اینا و یکم حسش کردم و لعنت به بلوط فرستادم😑😑
و عموم گفت بلند شو ببینم چرا اینجوری راه میری گفتم پام خواب رفته (اره جون خودم) گفت پاتو ببینم نشونش دادم گفت این چرا اینجوریه کی سوختی و اینا خواست زنگ بزنه به پدر که من بهش میگم ددی جون
و گفتم عمو جون مادرت زنگ نزن گفت باشه گفتم الان شدم
و رفت وسایل پاسمان آورد و دیدم عموم عشق منه و اینا خلاصه عموم رفت بهش حرف زد و اسم بابام حبیبه عموم گفت حبیب سپرده دستم و اینا لازم نکرده شما چشم غره بری براش و اینا عموم میگفت از جات بلندشی من میدونم و تو بشین سر جات نشستم
عموم بهم پیام داد گفت که آیدا من میرم بیرون تو هم بیا باشه ای گفتم و رفتم
چشمتون روز بد نبیند سرما خوردم کلا عموم نمیزاشت که از پیشش برم و اینا و عموم میترسید این زنه اذیتم کنه یه کشیده بزنه تو صورتم عموم خیلی روم حساسه حتی کسی منو بزنه با اون طرفه عموم خوب بهش حرف میزنه اونکی لال میشه بنده خدا 🙃😉😉
ولی زن داییم ترسیده بود کلا التماس میکرد آیدا ببخشی و اینا منم گفتم اشکال نداره عزیزم و اینا باهم خوبیم و یه روز بد چکار کنیم ولی رفتارمون پیش از حد بد خدا بگم چکارت نکنه ناز به تو چه چشم غره میری و اینا
ولی حرف نمی زد بیچاره مادربزرگم گفت ول کنید اومدیم تفریح نه اذیت کنید و شام خوردیم و جمع کردیم دیدم هم مامان مادریم بهم حرف زد من الکی سرم کردم توگوشی به عموم پیام دادم که دارن اذیتم میکنن گفت کی گفتم مامانی گفت اومدم گفت آدرس گفتم اشپزخانه خلوته
و اومد گفت خاله منظر یه آب بهم میدی یه چشم بهم زد گفت بدو فرار کن برو وسط امیر محمد و امیر حسین خلاصه داداشام این موضوع رو میدونستن
و در رفتم که مادربزرگم آب داد عموم گفت ای خدا اینم بازم در رفت عموم گفت کی گفت ایدا
عموم گفت چکار کرده و اینا
مادربزرگم گفت به زندایی حرف زده.
و
عموم گفت باهاش حرف میزنم و مادربزرگم تشکر میکنع
این عموم نمیگه گفت بیا پیشم بشین
ولی عموم گذشتش کرد
و صبح با درد گلو و قفسه سینه بیدار شدم نمیتونستم نفس بکشم
و اینا و گفتم خوب میشه برم آب بزنم به صورتم و رفتم برگشتم عموم جلوم سبز شد گفت خوبی عشق عمو گفتم یکم
گفت بازم چیشده گفتم هیچی عمو ولش کن اصلا
گفت باشه
و همگی جمع شدن برن اناره عموم یه ماشین داره پاژن و همش سوار اون میشم
دیدم دختر داییم اومد دنبالم گفت منم میام پیشت پرتش کردم بیرون گفتم اصلا دختر دایی خنگه ۵ سالشه خیلی بیشعوره چند نفر تو ماشین بودم ۷ نفر
خیلی لذت داشت من داخل ماشین حالت تهوع گرفتم نگفتم
یاخدا گوشی عموم زنگ خورد کی بود پدر گرام
بعد عموم برداشت و احوال پرسی کردن و بابام احوالمو پرسید عموم گفت خوبه
عموم ماجرا رو برای پدرم تعریف میکنه و پدرم دستور میده که آیدا بذار پیش خودت حواستت بهش باشه
و اینا عموم گفت حبیب هر جا ایدا رو تنها گذاشتی با خونه فرید و اینا رفت بگو خودمونم میریم بابام گفت باشه و اینا عموم گفت ایدا تکون بخوری وای به حالت ها
گفت به بچه هاش گفت ایدا مثل خواهر تون اگه ببینم ازش جدا شدین من میدونم همتون واویلا عملیات انجام شد 😀😂😂 همشون یک صدا گفتن چشم و پیاده شدیم و رفتیم
بچه های عموم هی مثل دزدا همراهم بودن عملیات دفاع مقدس بود شده بودیم من ایرانی سه تاشون عراقی 😂😂
انگار قرار بود این ایرانی بدبخت رو بدزدن و ببرن برای خودشون اومدیم نشستیم عموم گفت خوش میگذره مریضی رو یادم نبود پیغمر🤭🤭و عموم گفت که حبیب زنگ زده ببرمش رو به باشگاه و خودش میاد اونجا
ماهم بریم اونجا م دست دایی و اینا باید با اونا باشی
خلاصه پدر گرام گفتن من سپردم دستش
و مادرم گفت چرا پدرم پاپو نشونش داد گفت سوخته ها
خانواده شما نمیخواستن جلال پاسمانش کنه و اینا
مادرم زنگ زد عموم عموم ماجرا رو برای مادرم گفت و مادرم تشکر کرد و زنگ زد مامانش گفت که چرا اینکار و اون کار کردین دوست داشتی بمیره و
من از شب تا صبح همش میلرزیدی تب کرده بودم میترسیدم از داییم
و شب به عموم پیام دادم گفتم عمو وجدانن کار من اشتباه بوده با شما اومدم گفت خیر و گفتم مریض شدم
گفت دروغ نگو گفتم بخدا
من تبم شدید بود
و مدرسه بودم حالم خراب شد یعنی نزدیک به تشنج بود و زنگ زدن مادرم مامان و بابام اومدن دنبالم راهی بیمارستان شدیم عمو جلال رو دیدیم گفت یاخدا چیشدی عشق عمو
و گفتم عمو برس به دادم دارم میمیرم گفت برید بخوابموننش تا بیام معاینه عموم رو کلمه مردن خیلی حساسه
فشارم پایین بود و تبم ۴۰و رنگ نداشتم سریع رفت سرم آورد وصل کرد و مادرم اومد داخل عموم گفت لیلا خانم این زن داداشت نزدیک بود بیاد بزنتش من نذاشتم و کلی حرف زدن و مادرم فهمید و عموم گفت ما عملیات رو انجام دادیم
مادرم خندید
و بردنم پیش دکتر
دکتر ویزیتم کردم ۴ تا امپول یا پیغمبر یا خدا دکتر آن شالله بری زیر تریلی خدا رحمتش کنه دکتره رو فوت شد جدی میگم
و اومدم عموم گفت دراز بکش ببینم چیزته ضربان قلبت بالاست و گفتم میترسم گفت از چی گفتم دایی گفت چرا
گفتم نیاد له ام کنه خیلی میترسم و اینا گفت نترس پیشتم داییت اینجاست
زدم زیر گریه داییم وارد شد مشخص بود عذاب وجدان داره گفت عشق دایی چیزش بوده چرا بهم پیام ندادی و اینا من گفتم دایی میترسم له ام کنی😁😁گفت من غلط بکنم تو رو له کنم عموم گفت بخواب دیگه امپولات من گریه ام اومد گفتم نه میترسم داییم دلداریم میداد گفت بترسی شهر بازی بی شهر بازی من کودکم گولم میزنی
و با جیغ و داد تموم شد عموم گفت همتون شب یلدا امشب خونه ننه هدیه باشید
همگی گفتیم باشد
و شب فرارسید و رفتیم من هنوز حالم اینجوری بود
و مستقیم رفتم تو اتاقم که خبر آوردن رفیق صمیمی هم باشگاهییمون فوت شد و اسب با پا محکم زد تو سرش و راهی بیمارستان شد که ۳ روز رفت کما بعدش فوت کرد واقعا ناراحتی داره و خودم سوارکار درجه ۱هستم و خودم که نمیترسم کل خانواده میترسن ولی عموم بیشتر ولی اون دوستم محمد جواد بود من که بیشتر باهاش نبودم که ولی مذهبی هیت دار بود که بگم اسب میبرد تغزیه خوانی
• جواد چقدر زود پر کشیدی و رفتی تو آسمان من تو کجایی اسمان پر کشیدی من که روی زمینم جواد رفیق هم باشگاهی رفیق صمیمی بچه های باشگاه چقدر خاطره داریم باهم
• چقدر خاطره گشت رفتن مسابقات پرش و اینا
• استادم همیشه میگفت جواد باادب ترین بچه منظم ترین
• که استادم میگفت یاد بگیرید از جواد که چقدرقشنگ پرش کار میکرد
• جواد جگر بچه های باشگاه خونه نمیدونی چقدر دارن برات ناراحتی و سختی میکشن ای جواد من چکار کنم در عذابم که
• ای عاشقان حسین
• به یاد جواد باید گریه کرد نباید تا آخر عمر خندید
• هنوز صدای خنده هاش و صبحت کردن در گوشمه
• حتی تو مسابقه برنده نشد ولی یکم ناراحت بود اون صدایی تو گوشمه داخل مسابقه گفتم جواد اشکالی نداره که برنده نشدی بازم مسابقه استو گفت نه ناراحت نیستم هزارتا مسابقه است که بازم باید تلاش کرد ولی باید بیشتر از این تلاش کرد و
• تو مسابقه پرش مقام ۴ شدم و کلی تبریک گفت که تو چقدر قشنگ میری واقعا عالی و اینا کاش بیشتر از این خوشحالش میکردم که بگم اره جواد من پرش کارم که کلی زحمت کشیدم😭😭🥺
• تو مسابقه پرش تنها کسی بود کمکم کردن که عین استاد بهم فرموندن علی رضا رحیمی و رامان بهادری و محمد جواد همینا و علی رضا گفت اگه برنده نشی اسب وحشی بهت میدیم که خودت یاد بگیری و جواد گفت نه علی این چکاریه میخای بکشیش و اینا و از علی میترسیدم چون علی استاد هستن که رو قولش هست جواد گفت بهش که نکنه اینکارو ممکنه اسب با پا محکم بزنه و اینا
• و تشکر کردم ازش گفت تو عین خواهرمی ولی به حرف های گوش نده🥺🥺
• بعد چند روز جواد رفت کما که ابان ماه بود من۲۴ ابان مسابقه دادم که فکر کنم دی ماه رفت کما که هوشیارش ۳ بور پدرم هرروز میرفت بیمارستان تا بهش رسیدگی کنن😭😭
• دکترا جوابش کردن که جواد رفتنیه🥺🥺 واقعا همون روز حالم بد بود براش و کلی گریه میکردم و
• خونشون پشت مدرسه من هستن که پنجره کلاسمون که من میشینم صدای گریه اومد دیدم لعیا داره گریه میکنه و علامیه براش کرده بودن فهمیدم جواد رفت دیگه بر نمیگرده تو کلاس همش گریه میکردم و تازه فهمیدم جواد چی گفته ناراحت بودم هرکاری کردن ساکتم کنن نشد
• و رفتم خونه با حالت گریه مامانم گفت چیشده چرا گریه میکنی و اینا گفتم جواد رفت گفت از کجا میدونی و اینا گفتم خونشون پیش مدرسمونه کلی باهم گریه کردیم خبر آوردن تو اینستا و گروه ساعت ۲ خاکسپاریش بود من حال خوبی نداشتم و تا ۴۰ هم عزادارش بودم فهمیدم چقدر ازش درس گرفتم تازه فهمیدم جواد عاشقان حسین بوده
• و من تو تعزیه خوانی خیلی کمکش کردم حتی من خودم سوار اسب شدم خودش بده عوض کنه
• چقدر زود رفتی اخه جواد اخه من خاکسپاریش نرفتم لعنت بهم که مریض بودم و نرفتم ولی باید میرفتم بقول رضا بهرام لعنت به شب های بعد از تو واقعا راست گفت کلی لعنت به خودم فرستادم که نگید من مریض بودم آنفولانزا گرفته بود یعنی ۱۷ روز درگیری بودم حتی تبم شدید بود و آمرزش بدنم شدید رفیق رفت و بر نمیگرده و الان خاک ازش محافظت میکنه بعضی وقتا با خواهرش چت میکنم میگه ای کاش بریم؟ سنگ قبر رو در بیاریم جواد رو ببینم و ببندیم و میگفت یک استخونشم بر میداریم ولی خدایی خواهرش عشقه تربیت شده دست جواد بود که
• لعنت به این روزایی که بدون رفیق
قرار بود اسب بیارم باهم همایش انجام بدیم جواد حداقل یه شب به خوابم بیا کلی دلتنگتم حالم از این بیشتر بده جواد و 😭😭ولی خودم که کلی ضربه خوردم پام دستم زانوم دندونام ولی خوب من خیلی زحمت کشیدم برای سوارکاری یعنی ۷ ساله ولی منو خواهر محمد جواد رفیق صمیمی هستیم که بابای محمد جواد دوست داییم هستن که یعنی بابای جواد تو هیت واینا بوده هیتی که پدربزرگم ساخته و مسجد ام البنین است حتما براتون دعا میکنم
و خیلی از ضربات نمیترسم که
من کلا زیاد ضربات دیدم حتی اسب با پا رفت تو پاهام
و اینا خلاصه این دایی و زندایی بد شدن باهام ولی عموم میگه ولش کن بذار بلندگو منم بشنوم تا بهت بگم چی بگی گفت گفت و داییم آخرش کلافه شد گفت چرا اینجوری شدین عموم گفت از غصه تو داییم لال نگام میکرد 😶😶چه زبون دراز حتی هندفری گوشم بود صداش می شنید میگفت
آیدا بگو تو چرا زنت نذاشت عموم پانسمانم کنه.
گفت همین که هست ولی 😬😬😬 فکر نکنید مظلوم نشستم گوش دادم ولی من زورم ازشون زیاد بود همشون لال نگام میکردن 😆😆و خیلی عاشق عمومم حتی اینقدر مهربونه که نگو
یه روز بیاین ایلام نشونشون میدم حتی پسر عموهام تو میرکان تو باشگاهمون است همش اونجاست و هرروز بیایید قدمتون رو چشمام🧿🧿 حتی اگه عکسش خواستید برات و میفرستم
اگه عکس اسبم رو میخاین نظر بدید صد درصد میفرستم تو کانال باشه تو واتساپ باشه میفرستم توروخدا نظر بدید من تا تو کانال بفرستم ببینید
• زن داییم حامله است یه نی نی خوشگل به جمعمون اضافه میشود
• عمو جلال که تو خاطره بنده است بازنشسته شد و خودش و زنش کرونا گرفتن
• و دعا کنید که داییم خوب بشه میخاد شیمی درمانی کند
• برای تو اگر شعری سرودم...
• بدان جز تو به کس عاشق نبودم...
•
• وصال تو اگر دور و اگر سخت...
• تو را من حتم خاهم کرد خوشبخت....
•
• بزرگ، کوچک نمی آید به دستت...
• بجنگ، تا که نماند در تو حسرت...
•
• زمین و آسمان گر دشمن ماست...
• بدان آغوش تنها مامن ماست...
•
• نمی مانم زِ پا در راهِ عشقت...
• نمی داند کسی جز من سرشتت
سلام اقا شاهین خاطره شما خیلی بینظیره ولی خوب خیلی قشنگ مینویسید
و آقا پارسا تبریک میگم که بالاخره زن گرفتی آن شالله بی پای هم پیر بشین آقا پویا برادر عزیزتان همینطور
نظر بدید لطفا ببینم قشنگ نوشتم یا خیر❤❤
دوستدار شما آیدا 🧿