سلام ماهگل هستم
روز پرستار رو به همکارای عزیزم تبریک میگم و یه خدا قوت حسابی 
من کلا یه چند وقته بیشتر شیفتام شبکاریه و اما داستان از اونجایی شروع شد که بیشتر همکارای من کرونا گرفتن و میرن استعلاجی و ما زیر بار فشار شیفتا رسما اسفالت شدیم به طوریکه من ۴ شب پشت هم بدون اف شیفت بودم دیگه شب چهارم قشنگ از شدت خواب مغزم هنگ بود و کند شده بود هرکی ازم سوال میکرد تا پنج دقیقه نگاش میکردم بعدش متوجه سوالش میشدم القصه به علت خستگی و کند شدن ذهن داروهای ترالی دارو رو که میچیدم چندبار چک میکردم اشتباه نکرده باشم و باعث شده بود سرعتم بیاد پایین تایم داروها بود رفتم داروها رو با ترالی بدم ولی باخودم سفتی باکس نبرده بودم رفتم دیدم انژوکت بیمارم خرابه رگ اولیو گرفتم و چسب زدم داروهاشو دادم رفتم سر دومی اوکی بود و سومی یه خانم مسن آژیته بود بار اول رگ گرفتم اوکی بود یه ساعت بعد همراهش اومد گفت درومده بار دوم گرفتم دوباره همراهمش اومد گفت رگش درومده داره خون میاد بار سوم و چهارم به همین منوال گذشت بار پنجم دیگه جایی نبود رگ خوب داشته باشه و تقریبا یک ساعت فقط داشتم دنبال رگ میگشتم و بار پنجم هم گرفتم و چسب حسابی زدم و به همراهش گفتم واقعا رگ نداره مواظب باش در نیاره و دوباره همراهش اومد گفت رگش درومده دیگه دلم میخواست بزنم زیر گریه یه عالمه کار سرم ریخته بود اینم این وسط دردسر بود بار ششم هم به سختی رگ گرفتم و دستشو شل بستم  به تخت که رگشو خراب نکنه چون واقعا دیگه رگ‌نداشت از اون طرف یه مریض معتاد داشتیم دم به دقیقه مخدر میخواست و مخدرمون تموم شده بود تو بخش داد میکشید و فحش میداد رفتم براش یه مسکن دیگه اماده کنم  همین که رفتم بالاسرش یهو سرم گیج رفت باسر رفتم تو تخت یکی خوابوند تو گوشم و گیج ویج بودم و دندونم رفت به لبم و خونریزی کرد و دومی هم خوابوند همکارم دویید ببینه چی شده اونم زدن و دیگه بقیه همراها رفتن نگهبان اومد و اینا رو جدا کرد و سوپروایزر اومد و خیلیا و من از استرس هم گیج بودم هم تهوع و استفراغ گرفتم هرچی بام حرف میزدن متوجه حرفا نبودم  و نمیدونم قندم افت کرده بود و یا فشارم دیدم خود سوپروایزر یه رگ گرفت و سرم برام وصل کردن و یکم که بهتر شدیم من و همکارام رفتیم شکایت کردیم و بردنشون کلانتری و با هزار التماس و ببخشید از ما رضایت گرفتن
و بعدش که رضایت دادم و اومدم خونه از شدت فشار عصبی و استرس تو قفسه سینم احساس فشار میکردم و تنگ نفس گرفته بودم آژانس گرفتم رفتم اورژانس و نوار قلب گرفتن و دکتر نوار رو دید و یه آرامبخش تجویز کرد و امپول و زدم و از همون جا رفتم دفتر ریاست دعوا کردم که این خراب شده نگهبان نداره اگه مرده بودیم کی به دادمون میرسید اینه مزد جونمون که گرفتیم کف دستمون و توبحران کار میکنیم ۴ تا شب پشت هم اومدم یه نیرو بمون نمیدین و همینجور اشکام میومد و حرف میزدم نامه استعفا رو دادم و اومدم بیرون و یکی دوساعت بعد رئیس زنگ زد به موبایلم جواب دادم و گفت حالتو درک میکنم این حدفش عصبانی ترم کرد گفتم شما اصلا حال منو نمیتونید درک کنید و گفت نیروی جوونی و کم سابقه ای مثل تو زوده کم بیاره گفتم با این سیستم داغونتون تا همینجاشم زیاد موندم و یکم بام حرف زد و دلداریم داد و گفت نامتو پاره کردم تو نیروی خوبی هستی همه ازت راضی بودن حتی میخوایم نمونه اعلامت کنیم گفتم من دیگه برنمیگردم و رئیس گفت فعلا زوده الان عصبانی هستی تصمیم نگیر گفتم دکتر من نمیخوام برگردم و گفت برات مرخصی رو میکنیم تا وقتی حالت بهترشه و من در حال حاضر در مرخصی هستم حال روحیم بهتر شده و خودمو با هنر درگیر کردم طراحی و ادبیات و از زندگی بدون بیمارستان لذت میبرم و درک میکنم که کار کردن تو محیط بیمارستان خیلی سخته و این قدرنشسناسیها خیلی خیلی بیشتر اذیتت میکنه
بازم روز پرستاررو تبریک میگم به همکارام که مردونه موندن و میجنگن