خاطره هانا جان
سلام من هانا هستم میخوام خاطره آمپول خوردن از شوهرم روبگ
منم مثل خیلی های دیگه از آمپول میترسم نامزدمم که بدجنس خوب بریم سر خاطره پارسال پشت کنکوری بودم یک روز از خواب بیدار شدم گلوم به شدت درد میکرد برای همون سعی کردم زیاد بیرون نرم رفتم شروع به درس خوندن کردم ولی حالم بیش از حد بد بود تا اینکه خواهرم اومد تو اتاق و گفت هانا برایچی اینجوری شدی بذار زنگ بزنم به آرش بیاد گفتم نه تروخدا ولی کار خودش رو کرد زنگ زد گفت آرش گفته خودش را تا ده دقیقه دیگه میرسونه منم تا اون موقع هزار بار مردم و زنده شدم تا آرش اومد گفت برایچی بهم زنگ نزدی از کی اینجوری هستی گفتم از صبح اخماش رو کرد توهم و گفت برایچی بهم زنگ نزدی گفتم ببخشید میشه آمپول ندی گفت بخواب مائنه ات کنم دراز کشیدم معاینه کرد هر احظه اخماش بیشتر میشد گفت بخواب برم دارو هاتو بگیرم منم تا اون موقع فقط ناخنام و میجوییدم اومد و چهار تا آمپول و یک سرم تو پلاستیک بود گفتم اینا مال منه گفت آرهذبخواب بدون کولی بازی خوابیدم و آروم اشک میریختم تا سردی الکل را حس کردم سف کردم که گفت هانا شل کن گفتم نه گفته پس خودت خواستی و آمپول و با تمام قدرت فرو کرد یک جیغ بنفش کشیدم که گفت تمام شد ولی تنبیه میشی و آمپول بعدی و آماده کرد و شل کردم آروم تزیق میکرد هر لحظه گریم شدید تر شد که آخر جیغ کشیدم بیرون کشید گفت و اما تنبیه گفتم آرش تروخدا گفت بخواب تا دوتا نشده خوابیدم و آروم اشک میریختم که تقویتی و زد از ترس هیچی نگفتم که گفت پاشو تمام شد پاشدم اما اصلا باهلش حرف نزدم رفتم سر گوشیم که اومد گوشی رو از دستم گرفت و یک جعبه از جیبش در آوردو گفت آشتی وقتی جعبه را باز کردم یک جفت گوشواره خوشگل بود پریدم بغلش گفتم عاشقتم آرش گفت ببخشید نمیخواستم اذیت بشی گفتم عیب نداره گفت پس بخواب خانمی سرمتم بزنم تمام گرفتم خوابیدم رگم مشخص بود خیلی راحت فرو کرد که چشمام از درد بسته شد و گفت ببخشید بخواب خوابیدم و وقتی بیدار شدم سرم تو دستم نبود
ممنون که خوندید ببخشید بد بود