سلام سلام صد تا سلام
چهارسالی میشه که بشدت طرفدار و خواننده کانال هستم.
یه روز که داشتم از پیش آشپزخونه رد میشدم با دیدن فندک روی اجاق شمع نویسندگی رو روشن کردم.
نام مهشید
شهرت: X
شهر: X
کشور: ایران
سن: 17

یه روز پر از استرس
دبیر گفته بود امتحان ریاضی میگیره
لامصب این دبیره استاد پیچوندن سوال بود وجدانن.
یه بار یه امتحان گرفت بیشعور اونقدر سخت آورد که تا خواستم بفرستم گروهو بست🥴
ازونجایی که من معلمیارشم برام افت کلاس داشت
یه جلسه قبل بهم گفت بیا کلاسو گروهبندی کن بچه های حسود کلاس که از قضا تنبل هم بودن کشتنننن منه بدبختو اینقدر اومدن پیوی گفتن مهشید توروخدا منو سرگروه کن.
منم گفتم زهی خیال باطل😏
و یه گروهبندی عادلانه انجام دادم که دهن همه وا موند😮
خب فرداش که امتحان ریاضی بود
منم که نااابود توی استرس اونم ریاضی.
صبحش که از خواب پاشدم احساس خیلی بدی داشتم.
گلاب به روتون هرچی میخوردم بالا می آوردم
گفتم مهشید خوب میشی حتما
ولی در حینی که داشتم پله های رو به اتاقمو طی میکردم سرم گیج رفت
برای اینکه مامانم بیشتر از این نگران نشه خوب نشون دادم خودمو ولی به زور خودمو انداختم رو تختم.
یه پنج دیقه چشامو بستم
دینگ دینگ
رفتم سمت میزم که گوشیمو بردارم سرم گیج رفتو خوردم زمین😖
داداشم محمد یهو تند اومد بالا:
مهشید باز سرت گیج رفت؟؟؟
خوبی؟
با یه حالتی که نمیتونستم حرف بزنم گفتم: ها؟؟؟ آره خوبم مرسی برو نگران نباش
گفت بیا بریم یه چیزی بخور هرچی خوردی بالا آوردی
_نه محمد ولم کن بخدا الان باز یه چیزی میخورم بدبختی داره فقط.
+پاشو بریم
به زور رفتم پایین دو لقمه نهار خوردم
و با بدبختی اومدم بالا
رفتم ببینم کی پیام داده.
مبینا یگانه فرد ۳ پیام جدید از گروه ریاضی
واای خدایا بخدا حالم خوب نیست دارم میمیرم
رفتم داخلش همش سوال پیچم کرد‌
هرچی تو ویس هام صدامو بد نشون دادم البته صدام واقعا بد بود ولی بدترش کردم هیچ به روی خودش نیاورد.
یه سوال آخر که پرسید داشتم ویس میگرفتم که حس کردم دارم هرچی خوردم بالا میارم
تو ویس گفتم جان مادرت خودت برو پیدا کن
و بازم حالم بد شد
وقتی اومدم بیرون با چهره نگران کل خانواده رو در رو شدم.
بازم سرگیجه مسخره
ولی اینبار فشارم افتاد
رفتن آب قند آوردن ولی من واقعا حالم خوب نبود و رفتم تو اتاقم
وای خدایا هیچی درس نخوندم‌
رفتم تو واتساپ دیدم مبینا ویس ام رو گوش داده و دیگه پیام نداد
درهمین حین زهرا پیام داد و گفت مهشید چرا اینجوری حرف زدی تو گروه؟
گفتم زهرا ولم کن بخدا حالم خوب نیست
+چرا؟ چی شده؟
_سرگیجه
حالت تهوع
تاحالا سه بار فشارم افتاده
حس میکنم پشت سرم داره له میشه
+وای چرا؟؟؟؟؟
کرونا نگرفته باشی
_خانم دکتر،
بیماری ارثی کوفتیه
گفت+آهااا😂😂
_تالاسمی
تالاسمی بدبختی
+بهتری الان؟
_بدک نیستم
+یه دکتر برو
_تو این کرونا؟
خودم میدونم مشکلم چیه
+بله باید چیزای آهن دار بخوری
_آره
+آره و مرض
_خیلی خب گیر نده
سرم دوباره گیج رفت 
گوشیو گذاشتم کنار
گفتم مامان میشه برم دکتر؟
+خودت تنهاااا؟؟؟
_نه محمد داره میره بیرون میگم منم یه سر بزاره پیش این دکتر.
+مال تالاسمیه دیگه‌
چیو میخوای بدونی؟
_برم چند تا قرص بهم بده
+برو ببینم چی بهت میده. باور کن مثل همون دکترا قرص آهن میده.
رفتم لباسامو پوشیدم ولی مامانم یعنی منوو نااابود کرد اینقدر که بهم سفارش کرد دست به چشمت نزن ۳ تا ماسک هم داد بهم.
گفتم هوووووفففف و سوار ماشین ممد شدم.
منو رسوند پیش دکتر و خودش رفت به کاراش برسه.
رفتم داخل و نوبت گرفتم.
یهو استرس گرفتم😑
مهشید تو که طاقت نداری دیوانه ای میای دکتر!؟
ولی کار از کار برای در رفتن گذشته بود
اسممو خوند و منم رفتم داخل.
گفتم تالاسمی دارم و قرص آهن هم نمیخورم😎 اونم گفت جدا از تالاسمی بدنت ضعیف شده چهار تا آمپول نوشتم حتما تزریق کن😎
مغزم دو دستی کوبید تو قلبم و استرس گرفتم یهو با خودم فکر کردم مهشید تو که تنها اومدی میتونی آمپولا رو نزنی☺️
نسخه هاشو گرفتم و دیدم ۴ تا آمپول هست با چند ورق قرص آهن.
رفتم بیرون از دکتر و گفتم عیب نداره میرم آمپولا رو میزنم ولی در عوض چون مامانم باهام نیست راحت میتونم بگم آی و وای آخه میدونین 
من وقتی با مامانم میام خجالت میکشم
از طرفی دلم برا آمپول زدن تنگ شده بود🥲😐🙄
رفتم بالا و رفتم بخش خانم ها
دیدم تخت ها با پرده پوشیده شدن
آمپول رو دادم به تزریقاتی و با اضطراب خوابیدم رو تخت.
صبر کردم تزریقاتی بیاد وقتی صدای قدم هاشو شنیدم خیلی کم شلوارمو پایین کشیدم.

یهو دیدم اومد بالا سرم
پرده رو هم کشید که کسایی که اون ور بودن نبینن.
برگشتم دیدم یه آقاییه
گفتم تزریقاتی خانم ندارید؟
گفت نه اینجا فقط آقا داریم
خواستم بلند شم و بگم من با خانم ها راحت تر هستم که پنبه کشید
و با بدبختی موندم 
گفت شل باش اصلا سفت نکن
پنبه کشید دوباره
انتظار داشتم الان آمپولو بزنه.
برخلاف انتظارم شلوارمو تا زیر باسنم کشید پایین🤤
تا خواستم حرفی بزنم دوباره پنبه کشید البته یکم پایین تر با حس کردن خنکای پنبه سفت شدم.
گفت نفس عمیق بکش
یهو شل شدم و سریع آمپولو فرو کرد.
خیلی سفت شدم و همش آستینمو توی دستم مچاله میکردم که دیدم تموم شد بالاخره
و گفت عه الکل تموم شد
پرده رو تا ته زد کنار و رفت بیرون و گفت خانم زاهدی الکل بیارین.
هی خواستم پرده رو بکشم دیدم دستم نمیرسه تصمیم گرفتم شلوارمو بکشم بالا که پرستاره یهو اومد بالا سرم و وایساد تا هوای آمپول بعد رو بگیره و دیدم خانمای اون طرف دارن نگا میکنن
گفتم ببخشید میشه پرده رو بکشین؟
گفت شل باش😐
نفس عمیق بکش
گفتم پرد.........
که یهو آمپولو فرو کرد و من ادامه حرفمو خوردم. وای که چقدر درد داشت.
تا فرو کرد سفت شدم
و محکم و جدی گفت: شل کنننن
گفتم خیلی درد داره نمیتونم
خانم زاهدی از اون ور اومد و پرده رو کشید و گفتم خدا خیرت بده.
اونقدر سفت بودم که آمپولو کشید بیرون و سر سوزنو عوض کرد و گفت اگه ببینم سفت کردی همه آمپولو با هم میزنما
گفتم سعی میکنم
اون ور رو که آمپول اول رو زده بود دوباره پنبه کشید.
وقتی فرو کرد سفت شدم
+خدایا!!! باز که سفت شدی
_نمیتونم بخدا
+شل کن دیگه
_آقا نمیتونم بخدا خیلی درد داره
اونجاهایی که داشت تزریق میکرد دورشو ماساژ داد و باسنمو یکم تکون داد و گفت یه لحظه شل کن.
تا حدودی شل شدم که سرنگو خالی کرد
گفتم:آآآآییییییییییییی
+گفتم که شل کن
_بقیشو نمیخوام بزنم
خانم زاهدی از اون ور اومد و بازم پرده رو کشید🥴
گفتم ببخشید میشه پرده رو بکشین؟
باسن من همش معلومه اون ور تر هم خانم هست هم پرستار های آقا‌.
پرده رو کشید و اومد بالاسرم و گفت
دخترم این یکی آمپولی که قراره بزنی یکم درد داره در حینی که پرستار داره تزریق میکنه آروم باش و نفس عمیق بکش. 
گفتم تزریق بلدین؟
گفت نه مستخدم اینجام
اومد کمرمو گرفت و جای آمپولا رو ماساژ میداد حرصم گرفته بود
اینا کین واقعا
مگه مامانمی که میایی دست میزنی به من.
پرستار پنبه کشید و گفت یه نفس عمیق بکش طوری که بشنوم بلند نفس کشیدم و گفت نشنیدماااا دوباره تا نصفه یکی دیگه رفتم که آمپولو فرو کرد
ناخودآگاه نفسم حبس شد
قزی خانم هم همش راهنمایی میکرد😒
_آیییی وای خیلی درد دارهههه
+نفس عمیق
شل کن خانم سفت کردی دردش زیاد میشه
گفت یه لحظه شل کن
شل نکردم
و به زور همه آمپولو با هم دوباره با بدبختی خالی کرد😨
یه جیغ خفیفی زدم و با بغض گفتم آییی
و یکی صداش زد و سریع رفت بیرون.
بازم پرده رو باز گذاشت بیشعور🤦🏻‍♀
یهو دیدم همون دکتری که نسخه نوشته بود اومد آمپول آخر رو گرفت دستش ولی یه لحظه رفت اون ور تر که یه خانمی از اون ور نگام کرد.
گریم گرفته بود از اینکه همه منو لخت دیدن.
قزی خانم گفت خیلی درد داشت دخترم؟
گفتم نههههههههههه ازین گریه میکنم که بیمارستان بی در و پیکرتون برای بیمار حریم خصوصی قائل نیستتتتتتتت.
رفت پرده رو کشید و آقای دکتر اومد آمپولو سریع فرو کرد.
و همش با اون صدای نکره اش میگفت نفس عمیق بکش
منم نفس عمیق کشیدم.
 یهو سرگیجه گرفتم.
آمپول که تموم شد خواستم بلند شم قزی خانم دوباره منو دمر کرد و گفت داره خون میاد.
گفتم میشه برید به یه نفر دیگه محبت کنید؟
پنبه رو محکم کشید رو باسنم و پرده رو باز گذاشت و رفت.
بیشعور عقده ایه بدبخت احمق
🤷🏻‍♀🤷🏻‍♀🤷🏻‍♀🤷🏻‍♀🤷🏻‍♀
دکتر گفت
خانم حالتون بهتره؟
گفتم نه
شلوارمو کشیدم بالا و گفتم
آمپول هاتون خیلی درد داشت و به دردم نمیخوره من اومدم برای تالاسمی یه قرصی بدین.
گفت قرص آهن دادم
گفتم زحمت کشیدین😏
داشتم میرفتم پایین که سرم گیج رفت و فشارم افتاد
همون پرستاره که اومد برام آمپول زد اومد فشارمو گرفت و گفت تالاسمی دارید؟
گفتم بله؟؟؟؟؟؟
حرفشو تکرار نکرد و منم با اکراه از بیمارستان خارج شدم😌
و کل راهو پیاده آمدم😂
ولی جای آمپولایی که زدنشون لازم نبود خیلی درد میکرد😐
گفتم تا تو باشی دفعه بعد هوس آمپول کنی.
رفتم تو گوشیم حالم یکم بهتر شد و به زهرا هم گفتم رفتم دکتر و... 
و دعا کنین جواب امتحانم خوب بیاد🥲
اگه خاطره بد بود ببخشید چون فندک آشپزخونه خوب کار نمیکرد شمع نویسندگی یکم روشن و خاموش میشد😅😅😅😅😅😅
نظر یادتون نره
اگه پسندیدین حتما با زدن👍🏻 بهم بگین
مرررررسیییییی

اگه خواستین جریان فوت پدرم رو هم تعریف کنم براتون اونجا پر از ماجراهای آمپولیه😔💔😊

تا آمپول های الکی دیگر
خدا یار و نگهدارتان👋🏻😜✨🌹