خاطره آیناز جان
سلام سلام ب روی ماهتون😜
من آینازم ۱۸ سالمه.
این خاطره میره وقتی ک ۱۰ سالم بود.
منم از آمپول بگی نگی میترسیدم.
یادمه وقتی صبح بلند شدم حالم عالی بود خیلی توپ بودم و صبحونه و ناهار خوردم ک عصر شد و من مریض شدم.
سرما خورده بودم ی سرما خوردهگی معمولی خفیف.
تا شب ساعت ۹ ک شدتش زیاد شد و تب کردم با سرفه های خشک.
بابای منم شبا ساعت ۱۰ برمیگشت.
مامانم وقتی دید حالم خوب نیس گف زنگ بزنم بابات تورو ببره درمونگاه؟
منم با گریه میگفتم ن آمپول میده آمپول میده.
ولی مامانم میگف ن نمیده.
تا با هزار زحمت راضی شدم.
مامانم ب بابام زنگ زد و گف زودتر بیا خونه آیناز و ببر درمونگاه تب کرده.
منم لباس پوشیدم تا بابام اومد.
مامانم باهامون نیومد فقط من و بابام
سوار ماشین شدیم و رفتیم.
منم ک فقط میترسیدم.
هرکی هم میومد سه چهارتا آمپول دستش بود ک من ترسم ده برابر شد.
خیلی هم شلوغ بود ولی بعد ۲۵ دقیقه رفتیم داخل اتاق.
دکتر مرد بود کمی هم مهربان.
منم فقط نگاهش میکردم و هیچی نمیگفتم.
تا دارو نوشت و رفتیم داروخونه حتی یکی از رفقای بابامم وونجا بود😁
بعد دیدم یکی آمپول داده منم ک ترسیده نمیتونستم چیزی بگم.
تزریقاتیه زن بود بابام هم از اتاق تزریقات رف بیرون.
زنه آمپولو آماده کرد و من فقط با ترس نگاهش میکردم.
اومد پیشم گف:چرا دراز نکشیدی؟
من: میشه آروم بزنی؟
پرستار:باشه تو دراز بکش مامانت نیومده؟
من:ن با بابام اومدم اونم بیرونه.
پرستار :باشه
بعد هم تا زیر باسنم شلوارو شرتمو داد پایین و منم فقط با ترس نگاش میکردم.
گف شل کن نفس بکش.
اینو گف بغص کردم.
ی خورده هم شل کردم ک یکدفه خیلی بد آمپولو فرو کرد و منم فقط گریه میکردم واس خودم جالب بود کجیغ نمیزدم.
ک یکدفه مایعآمپودو فشار داد ی تکون بدی خوردم و جیغ بدی هم کشیدم.
ک گف تموم شد.
منم با هزار گریه و اشک اومدم پیش بابام.
اونم گف دردت اومد اشکالی نداره الان میرم برای دخترم آبمیوه بخرم.
منم ک میخواستم بگم بستنی ولی اصلا ناء گفتن هیچی نداشتم.
بابام گف بمون تو من برم بخرم بیام.
منم موندم داخل و بابام با کیک و بیسکوئت و ی آبمیوه بزرگ اومد و گف بیا.
منم با ذوق رفتم سوار ماشین شدم و فورا زود تر از بابام رفتم خونه و همرو همون شب خوردم حالمم کاملا خوب شد😂😇😂😂